فردا 24 بهمن ماه چهل و ششمین سال خاموشی فروغ فرخزاد است. در آن بعداز ظهر زمستانی شاعری در یک تصادف رانندگی کشته شد که با وجود احساسات‌گرایی‌های زنانه در اشعارش، بی‌پروایی و جسارتش، عمر کوتاه و کمی آثارش، و بی‌مهری سیاست‌گذاران رسمی فرهنگ و هنر کشور، او و آثارش در عرصه‌ی ادبیات ایران همچنان حضوری زنده و پرنشاط دارد.
این شعر تحت تأثیر یکی از آخرین شعرهای او به نام «دلم برای باغچه می‌سوزد» سروده شده  و حتی بعضی جملات دقیقاً از آن شعر نقل شده است.

به‌یاد فروغ


دلم برای خانه‌ی پدربزرگ می‌سوزد

 
کسی به فکر خانه‌ی پدربزرگ نیست
کسی به فکر این خانه‌ی قدیمی نیست
کسی نمی‌خواهد
باور کند که این خانه با تمام خاطراتش
با یاد تمامی آن روزهای نوروز و شب‌های یلدا
کم کم می‌پوسد و فرو می‌ریزد
نفس‌های این خانه انگار
به شماره افتاده
خس خس سینه‌اش را می‌شنوم
که التماس می‌کند
تا به دادش برسیم
آن خانه
با آن در چوبی و کوبه‌های فلزی
آن اتاق‌های کوچک خشتی
آن حیاطِ آجر فرش
آن حوضِ کاشی فواره‌دار
آن مطبخِ دود زده
آن سردابِ نمور
آن پشت‌بام‌های کاهگلی
در بستر احتضار
در انتظار یک دست مهربان
تنها و بیکس است

دایی قدرت می‌گوید
خانه از پای‌بست ویران است
فایده ندارد
از وقتی اعلیحضرت رفت
همه چیزها خراب شد
و در اتاقش از صبح تا غروب
یا کتاب‌های ذبیح‌اله منصوری می‌خواند
یا خاطرات خاندان پهلوی
دایی به من می گوید
لعنت به این خانه که دارد خراب می‌شود
لعنت به تو که روز رفتن شاه به‌دنیا آمدی
لعنت به هرچه آزادی و تظاهرات
لعنت به جیمی‌کارتر و دموکراسی‌اش
این مملکت فقط یک رضا شاه می‌خواهد و بس
تا این عمامه به‌سرها را
و آه می‌کشد

خاله طیبه تمام زندگی‌اش
سجاده‌ای است گسترده
عشقش عبادت است و زیارت
او سه شنبه‌ها به مسجد جمکران می‌رود
و نامه می‌اندازد در چاه امام زمان
البته بخش زنانه
و در آن شکایت می‌کند
از دختران گیس‌بریده‌ی بدحجاب
و پسران نامرد بزک کرده
و شبکه‌های فارسی‌وان و جِم و من‌وتو
او فکر می‌کند اگر این همه گناه نباشد
خانه‌ی پدربزرگ خراب نمی‌شود
و زلزله نمی‌شود
و خشکسالی نمی‌شود
و گرانی نمی‌شود
او هر روز نفرین می‌کند
به دیش‌های ماهواره
به دختر پسرهایی که در خیابان می‌خندند
به دخترش که پس‌انداز او برای حج عمره را
خرج عمل زیبایی بینی‌اش کرده است
او شمر و ابن‌زیاد را لعنت می‌کند
یزید و معاویه را هم
آمریکایی‌های کافر را هم
اسرائیلی‌های جُهود را هم
او اشکش را با مقنعه‌اش پاک می‌کند
و می‌گوید
آقا خودت بیا نجاتمان بده

برادرزاده‌ام میثم
به همه‌چیز بدبین است
او می‌گوید اگر این خانه خراب شد
به جهنم، جایش برج بسازند
حالم از این خانه‌ی کپک زده بهم می‌خورد
اصلاً حالم از این مملکت نکبت بهم می‌خورد
حتی حالم از زبان فارسی هم بهم می‌خورد
با آن شعرهای پُر از چابلوسی
پُر از عشق‌های دروغی
پُر از نصیحت‌های پوچ
او پرخاش می‌کند
و مشت می‌زند به در و دیوار
و فحش می‌دهد به دین و ایمان و زمین و زمان
و سعی می‌کند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
او ناامیدی و خشمش را
مثل موبایل و لپ‌تاپ و ساعتش
همراه خود  به خیابان و دانشگاه می‌برد
و ناامیدی‌اش
آن‌قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام کاربران فیس‌بوک
گم می‌شود

و دخترِ خاله طیبه
که در کودکی
خانه‌ی پدربزرگ را دوست داشت
و با آن موهای بافته و چادر گلدار بچه‌گانه
به دور خانه می‌دوید
با ماهی‌های حوض بازی می‌کرد
گل‌های شمعدانی را نوازش می‌کرد
و بعد روی زانوی پدربزرگ می‌نشست
و از دست او
کشمش و بادام می‌گرفت و می‌خندید
و نام اصلی‌اش ام‌البنین است....
حالا می‌گوید نوشین صدایم کنید
او با آن بینی عمل کرده و ابروی تاتو شده
با کلمات انگلیسی که یک درمیان بلغور می‌کند
با آن مانتوهای کوتاه چسبان
به پایتخت سفر کرده
و اصلاً خانه پدربزرگ یادش نمی‌آید
او و شوهر مرموزش
اموالشان را فروخته‌اند
و شاید همین امروز و فردا
به کانادا سفر کند
او افسوس می‌خورد
که حیف از عمرم
که درکنار این مادر خرافاتی
و فامیل‌های عقب‌افتاده و بی‌کلاسم
تلف شد

و خانه‌ی پدربزرگ تنهاست
خانه‌ی پدربزرگ رو به ویرانی است
تمام روز
از پشت در صدای تکه‌تکه شدن می‌آید
موریانه‌ها تیرهای سقف را می‌خورند
دیوارها نم می‌کشند
گچ‌های دیوار فرو می‌ریزد
و چیزی در حال پوسیدن است
نه فقط در آن خانه
که در درون ما هم
در وجود همه‌ی همسایه‌هایمان هم
ما که به هم مشکوکیم
ما که از هم بدمان می‌آید
ما که به هم فحش می‌دهیم
در خانه فحش می‌دهیم
در خیابان فحش می‌دهیم
در ورزشگاه فحش می‌دهیم
حتی در نماز جمعه هم فحش می‌دهیم
ما که آن‌قدر دروغ شنیده‌ایم
که حتی حرف‌های راست هم باور نمی‌کنیم
و من مثل فروغ فکر می‌کنم
«که باغچه را می‌شود به بیمارستان برد»
و خانه‌ی پدربزرگ را می‌توان شفا داد
و آدم‌ها را می‌شود مرمت کرد
و قلب‌ها را خانه‌تکانی کرد
«من فکر می‌کنم
من فکر می‌کنم
من فکر می‌کنم »
خانه‌ی پدربزرگ
زودتر از پیکر او زیر خاک
می‌پوسد و «از خاطرات سبز تهی می‌شود»

محسن مردانی
23بهمن ماه 1391

 

شعر فروغ (دلم برای باغچه میسوزد)