شعرهای مذهبی من
برای صاحبالامر (عج)
گل همیشه بهار
بوی بهار میآید
دستان سبز گیاه
از خاک سرک میکشد
و خورشید درخشان
هر روز مهربانتر میشود
صدای پای بهار
در کوچه میپیچد
و من نمیدانم
چرا میاندیشم
بهار بوی تو را میدهد
ای گل همیشه بهار
قبل از اینکه زمستان
نابودمان کند
بیا
26 اسفندماه 1376
لردگان
جمعهی سبز
کاش امروز
آن جمعهی سبز بود
که میآمدی
ای نخل برومند امامت
ای گل همیشه بهار ما
کاش امروز
همان روز موعود بود
که از قبله میآئی
ای فرزند نماز
نوادهی حج
ای آینهی عدل علی
ای بازماندهی انبیا
بیا
چشممان سفید شد از انتظار
پس کجاست سیاهی سپاه تو
جمعه
12 مردادماه 1375
16 ربیعالاول 1417
لردگان
برای امام مجتبی (ع)
خون جگر
«خواهرم طشتی بیاور
تا آن را
از خون دلی که سالها خوردهام
لبریز کنم»
حسن(ع) در بستر نشست
تا زهر و کوزه و آب را بهانه کند
و جگری که از دست مردم روزگار
شرحه شرحه بود
نشان دهد
این وارث خار در چشم و استخوان در گلو
این زخم خورده از مردمان هزار رنگ
این یوسف آل محمد(ص)
که یارانش او را
به بهائی اندک
به سالار قافله شقاوت فروختند
و عاقبت گرفتار مکر دو زن شد
(زنی زهر در آستین و زنی استر سوار)
او که دشمنی مکار و مردمانی ابله
از سروری کنارش نهادند
غمی ندارد
که اگر یوسف عزیز مصر شد
حسن عزیز خداست
و سرور سرزمین بهشت است
11تیرماه 1376
لردگان
زهرا (س)
ای بانوی کائنات
ای محبوبهی خدا
عزیز پیامبر
گفتن از تو
با زبان الکن شعر من
ساده نیست
اما در عزا و مصیبت تو
برای شکستن بغض در گلویم
باید چیزی بگویم
میخواهم از آن روز بگویم
که گروهی از مردم مدینه
بهسوی خانهی تو آمدند
و صدای همهمهشان
در کوچه پیچید
« آی بیرون بیائید
که ما
با شمشیر و آتش و تازیانه آمدهایم »
و فضائی که جبرئیل
در آن آهسته پر میزد
از عربده و فریاد پر شد
« آی آمدهایم
تا حرمت پیامبر را بشکنیم
و در خانهای را که پیامبر بیاجازه نمیگشود
آتش بزنیم»
و آن روز که مردمان بیشرم شدند
و آن روز که فاصلهی ایمان با کفر دوباره
از سه روز کمتر بود
آن روز که گریختگان جنگ اُحُد
با علی دلیری میکردند
و آن روز که دیگر
کسی فاطمه را نمیشناخت
و کسی بهیاد نداشت
که در تمامی عالم
از پیامبر تنها یک دختر یادگار است
چه جانسوز است
روزی عزیز شهر و قبیله
و دیگر روز چندان غریب
که در خانه خود هم آسوده نباشی
اما فقط خدا میداند
در آن روز
برای زهرا کدام سختتر بود
دیدن دستار و بند بر گردن علی
یا خوردن سیلی از نامحرمان
چند روزی پس سیلی مرگ پدر
و ماجرای ماندن در میان در و دیوار
و پیچیدن درد در پهلو
و اولین شهادت در نسل پیامبر
که این خاندان
باید پیش از زاده شدن هم
با مادر مشق شهادت کنند
و در آن روز
این بانوی باردار و کمسال
در برابر جاهلیت عرب بهپا خاست
و تا پای جان خود و جنینش
ایستاد
تا مردمان بدانند
چرا محمد ابتر نیست
1375
لردگان
برای امام حسین (ع)
تفسیر سورهی اخلاص
صحرائی خشک
خیمههائی سبز
مردی تنها
روبرو گروهی انبوه
نیزههائی تیز
قلبی سرخ
شمشیرهائی سرد
خونی گرم
اینجا کجاست
دشت کربلا
پشت سر حسین
مردمانی اندک
همه در احرام خون
که پس از طواف بر گردش
حجرالاسود چشمان سیاهش را بوسیدهاند
و اکنون پس از قربانی
در مقام اسماعیل ( آری مقام اسماعیل )
نماز میخوانند
نگاهی به پشت سر
در دشت خشک
که گلهای سرخ روئیده
گلهائی از جنس عشق و خون
نگاهی پرسوز به میدان
قلبش فشرده میشود
اینجا بود که اکبر پرپر شد
نسیمی خنک از فرات میآید
بوی بازوان خونین عباس را میدهد
آنجا که دستان بریدهی او
هنوز
مشک آب را رها نمیکند
و چشمش بهسوی خیمههاست
در خیمهای
گهوارهی اصغر هنوز میجنبد
گهواره نمیداند
که اصغر آرام گرفته است
و دایهای با سه پستان آهنین
او را از شیر گوارای شهادت
سیراب کرده است
مرد اینک تنهاست
که در زیر آسمان کبود
هیچگاه مردان خدا
اینگونه تنها نبودهاند
شراب عطش
از لب تا جگرش را میگدازد
اما لشکر نامردمان
هنوز از این مرد داغدیده و تشنه و خسته
میهراسند
آخر او پسر علی است
کسی که تنها نامش
برای گشودن قلعهای کافیست
و آخرین وداع
و آخرین دیدار
« خداحافظ دختران تنهایم
خداحافظ خواهران بییاورم
خداحافظ پسرک بیمارم
پس از من
شما
به ضیافت سیلی و تازیانه میروید
پس استوار باشید»
اما زینب دل نمیکند
او که بیش از پنجاه بهار
چون بوی گل
از گل جدا نبوده
در این خزان مصیبت
جدا نمیشود
« خواهر بمان
نبرد تو مشکلتر است
و مصیبت فرداهای تو
کمتر از رنجهای امروز من نیست
خواهرم
تو قافلهسالار خاندان منی
و در نبودن من
تو باید باشی »
دستی در گردن
بوسهای بر گلوگاه
و جدائی که تلختر از مرگ است
برادر میرود
والصبح اذا تنفس
و خواهر میماند
والجبال اوتادا
و حسین آماده است
« ای شمشیرها مرا دریابید
که قربانی محمد
به منای کربلا آمده است»
اگر چه خلیلی نیست
و بریدن سر
بر عهدهی ابلیس است
همهمه میشود
و هجوم میآورند به استقبال
گروه گروه
نیزه و تیر و شمشیر
« ای پسر رسول خدا
به سرزمین شهادت خوش آمدی »
و حسین دلیرانه میرزمد
و صورتش میشکفد
چون گل سرخی نورس
که او هرگز چنین راضی و خشنود نبوده است
« رضاً برضائک تسلیماً لامرک لا معبود سواک »
و آسمان و زمین به تماشا ایستادهاند
که از آغاز زمان تا همیشه
کسی در راه عاشقی چنین مردانه نبوده است
و چنان پاکباز
که هیچ ابراهیمی چنین در آتش کینه نسوخت
و هیچ خلیلی اینهمه قربانی نداد
و هیچ اسماعیلی اینگونه غریب و تشنه قربانی نشد
و هیچ یوسفی را گرگها به این قساوت ندریدند
و هیچ موسائی در دریای فتنه چنین غوطه نخورد
و هیچ مسیحی اینچنین مظلومانه بر دار نشد
که منبر عاشقی
پلهای از این بالاتر ندارد
و بیسبب نیست
که حسین گوشوارهی عرش است
و اینک چهره بر خاک
بسمالله و بالله و علی ملة رسولالله
و اکنون بین حسین و خدا حجابی نیست
که حسین از قاب و قوسین او ادنی گذشته است
معراجی از خاک داغ کربلا
تا خدا
خدایا ببین
امت پیامبر
مزد رسالتش را چه میدهند
و آیهی مودة فیالقربی را
چه معنا کردهاند
و نامردمان
چون کفتاران
به دور پیکرش جمعند
ولی کسی را یارای آن نیست
که ضربهی آخر را فرود آرد
در چشمانش هنوز برقی هست
و هیبتی
که از علی نشانه دارد
اما همیشه شقیترینی هست
که بر سینه بنشیند
و اکنون
بوسهی خنجر بر حنجر
حکایت دشنه و پوست
رگ و خون
گوشت و استخوان
و روح و شهادت
دیگر تمام شد
این خون ریخته بر خاک
تا قیامت میجوشد
تا هیچ ظالمی آسوده نخوابد
دیگر این خاک و خون
هر ترسوئی را دلاور خواهد کرد
زمین و آسمان هرگز
روزی چون «روز حسین» ندیدهاند
و فرشتگان نیز
باور نمیکردند
که مردی همه چیزش را
برای خدا بدهد
خاندان و قبیله
برادر و فرزند
سر و جان
و حتی تن و پیراهن
که هیچوقت
کسی اینچنین خالصانه بهسوی خدا نرفت
و جمع فرشتگان پشیمانند
از اعتراض به خلقت آدم
که حسین آنچه بود که ما نمیدانستیم
و من میاندیشم
حسین
بهترین تفسیر سورهی اخلاص است.
لردگان
1375
محرم
محرم میآید
و خورشید لبخند
در پشت ابرهای تیرهی غم
پنهان میشود
دلها نازک است
و هر لحظه
صدای شکستن قلبی
در کوچه میپیچد
چشمههای خشک اشک
دوباره میجوشد
هرجا جوان بلندبالائی است
به اکبر میاندیشد
در گریهی هر کودک
طنین صدای اصغر است
تمام آبها
مزه عطش دارد
و هر مرد برومند خوشچهرهای
یاد آن ماه درخشان علقمه را
زنده میکند
زنجیر اشک گوئی پایانی ندارد
در دهلیز قلبها
سنج میکوبند
گوئی همین دیروز
حسین ما را کشتهاند
در این ماه از این زخم کهنه
خون تازه میآید
1376
لردگان
پرچمی در باد
پیکر خونین تو ای بزرگوار
در آن صحرای خشک
چون پرچمی در باد
یک نشانه از اینکه
میتوان تنها و پاک بود
و هر گاه در راه خدا
جان به لب میرسد
نام تو آیهی نجات است
که باید گفت
« اگر خسته جانی بگو
یا حسین »
17/12/87
لردگان
عطش
مرد تشنه
زیر تیغ آفتاب
استوار و محکم بر روی اسب
دهان زخمها بر پیکرش
لبریز خون
اما دهان او
پر از تشنگی
لبانش چون گل سرخی
پژمرده میشود
و زبان و کام بههم میچسبد
در نزدیکی فرات
حسین (ع) در سعی است
بین مروهی قتلگاه
و صفای خیمهها
و همچنان هجوم تشنگی
که اگر هاجر به زمزم رسید
حسین به خدا میرسد
و آنکه در خدا غرق است
آب میخواهد چه کند.
1376
لردگان
رباب
در خیمهای نیمه سوخته
در کنار گهوارهای شکسته
نشسته است
و دستی که گهواره را
آرام آرام
تکان میدهد
و پیراهنی خیس
از شیر تازه
« پسرم
چه زود به بزرگی رسیدی
و به میدان پا نهادی
که من سادهدلانه
میاندیشیدم
پسرم سالها از آن من است
اما چه زود نامردمان
تو را نبرد خواندند
علیِ کوچک من!
چه کنم
که هیچ آهنگری در بازار
زره برای کودک ششماهه نمیساخت
تا بر تن تو کنم
و من چه میدانستم
که تیر سه شعبه
در کمین گلوی نازک توست»
و گریهی رباب
با دهها نالهی سوزناک
گره میخورد
تا نام این سرباز خردسال خدا
تا همیشه جاودان بماند
25/11/76
لردگان
نام حسین (ع)
چون نام تو را میبرند
دلها میسوزد
و اشکها فرو میریزد
ای فرزند رسول خدا
نمیدانم چرا غم تو کهنه نمیشود
و این داغ
جاودانه جگرسوز است
شاید این تنها آتشی است
که از بهشت آمده است
25/11/76
لردگان
سکینه
دخترکم
دلآرام پدر
اینگونه با حسرت نگاهم نکن
آمدهام
تا در واپسین لحظهها
مرا ببینی
اما نه اینگونه
دستان کوچکت را
بر گردنم گره مزن
که من برای رفتن
همهی گرهها را گشودهام
دخترکم
تو همیشه آرامش دل پدر بودی
اکنون اینچنین بیتابی مکن
نه!
زخمهای تنم را
شماره نکن
زخمهای من مرهم نمیخواهد
اینگونه خاک و خون را
از چهرهام پاک مکن
فقط کمی بنشین
تا چشمانم از دیدنت سیر شود
دخترکم
وقتی چهرهی زرد و نحیفت
از سیلی دشمنان سرخ و کبود شد
وقتی لبان خشکیدهات
از اشک دیدهتر شد
وقتی رشتهی بیشرم تازیانه
بر پیکرت پیچید
یادت بماند
سکینهی من
یاد خدا آرامش دل است
و در راه خدا
همه چیز آسان است
خداحافظ
1386
لردگان
=========================================