سهراب سپهری در شعر معروف صدای پای آب می‌گوید

من قطاری دیدم که سیاست می‌بُرد
و چه خالی می‌رفت

شعر سهراب یادآور حقیقت تلخی در تاریخ سیاسی و اجتماعی جهان است که بسیاری از رهبران سیاسی همچون ناپلئون ، لنین و قذافی  با شعار عدالت ، رفاه  و برابری مردم را با خود همراه کردند اما وقتی به قدرت رسیدند حاصلی جز رنج و تیره‌بختی برای مردم خود نداشتند. متأسفانه این نیرنگ هنوز کارآیی‌اش را در جهان از دست نداده و یکی از کاربردی‌ترین ترفندهای سیاست است

این غزل اجتماعی استقبالی غیر دقیق از غزل عاشقانه‌ی معروف فرخی یزدی است به این مطلع

شب که در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

که البته فعل «کردم» به «کردند» تبدیل شده است
میرزا محمد فرخی یزدی خود زخم خورده‌ی سیاست بود. شاعری که به جرم سرودن شعری به دستور حاکم یزد دهانش را با نخ و سوزن دوختند و پس از سال‌ها مبارزه با ظلم و استبداد در مهرماه 1318 به دستور رضا شاه در زندان قصر به قتل رسید و به طور ناشناس دفن شد.

قطار خالی  سیاست

قطار خالی  سیاست

هر که شد خام، به صد شعبده خوابش کردند
هر که در خواب نشد خانه خرابش کردند

بازی اهل سیاست که فریب است و  دروغ
خدمتِ  خلقِ ستمدیده خطابش کردند

اول کار بسی وعده‌ی‌ شیرین دادند
آخرش تلخ شد و نقشِ بر آبش کردند

آنچه گفتند شود سرکه‌ی نیکو و حلال
در نهانخانه‌ی تزویر، شرابش کردند

پشت دیوار خری داغ نمودند و به ما
وصفِ آن طعم دل‌انگیز کبابش کردند 

سال‌ها هرچه که رِشتیم به امّید و هوس
بر سرِ دارِ مجازات، طنابش کردند

گفته بودند که سازیم وطن همچو بهشت
دوزخی پر ز بلایا و عذابش کردند

زِ که نالیم که شد غفلت و نادانی ما
آنچه سرمایه‌ی ایجاد سرابش کردند

لب فروبسته ز دردیم و پشیمانی و غم
گرچه خرسندی و تسلیم حسابش کردند  

محسن مردانی
18دیماه1391