به یاد مرحوم محمدحسین سپهریان
17 آذرماه امسال دهمین سال درگذشت پدرِ همسرم و دایی خودم مرحوم محمدحسین سپهریان است. این شعر را به همسرم تقدیم میکنم که هنوز غم از دست دادن پدرش را از یاد نبرده است . سرودهای است در قالب شعر نیمایی است و نیمنگاهی دارد به شعر معروف ای وای مادرم از استاد شهریار

به یاد مرحوم محمدحسین سپهریان
گویی که در حیاط قدم میزند هنوز
هنگام عصر
سر میزند به باغچه
آرام و بیصدا
با پیکر تکیده و لاغر
سیگار بر لبش
با دستهای استخوانی و آن قلب مهربان
سر میزند به محفِل گلهای اطلسی
گاهی سلام گرم به انجیر پرثمر
احوالپرسیای ز درختی که شاخهاش
از ازدحام خوشهی انگور خسته است
رُزهای نوشکفته و شاداب هم به او
لبخند میزنند
آن ساعتی که باغچه سیراب میشود
گوشش به رادیوست
***
یک عمر خدمتش
گرچه گذشته بود
در جامهی پلیس
اما دلش
حساس و زودرنج چو یک طفل خردسال
در کشوری که دیدن اعدام مجرمان
تفریح کم هزینه و دلچسب مردم است
این مرد تاب دیدن یک زخم را نداشت
غمخوار اهل خانه و حتی غریبهها
نقشی نبست در دل او کینهی کسی
چون آینه
رفتار ناپسند ز هر کس که دیده بود
از یاد برده بود
دستش اگر که گاه تهی بود باز هم
با هرچه داشت
با چهرهی گشاده و خندان به میهمان
گسترده بود سفرهی بزم ضیافتش
میگفت: «مهربانی و نیکی به زندگان
شایسته است و شرط جوانمردی و وفا
وقتی که درگذشت کسی، بعدِ مرگ او
از گریهها و ناله چه سودی و حاصلی»
این بود رسم زندگیاش در تمام عمر
***
آن روز پر ز غصه و تلخی و رنج و درد
وقتی که زنگ زد تلفن، صبحِ زود بود
لرزید پیکرم
قلبم فشرده شد
وقتی که یک خبر برسد در سپیده دم
ناغافل این چنین
بی شک که شوم و غمانگیز بوده است
آری خبر رسید که او درگذشته است
بعدش هجوم حسرت و غم، چشمهای خیس
وآن روزهای سوگ
بسیاری آمدند
تشییع و ختم در پی هم برگزار شد
ای. . . پُر بَدَک نبود
اما دلم گرفت ز آنان که قبل از این
با طعنهها و نیشِ زبان و کنایهها
هر روز، بی امان به دلش زخم میزدند
اکنون به گریههای دروغین و اشک و آه
حسرت خوران که: « وای و صد افسوس و ای دریغ
بسیار زود رفت
او پاک و بی ریا و جوانمرد و خوب بود
یادش به خیر باد»
اما درون من
گویا کسی، دهان گشوده و فریاد میزند
«ساکت شوید مردهپرستان پرفریب
امروز لااقل
از حرفهای زشت و دلآزارتان دگر
آسوده است»
* * *
بس سالها گذشته از آن روزهای تلخ
آن داغ جانگداز به دل سرد شد، ولی
امروز هم
هر جا نیاز هست به دستِ محبتی
هر گاه در مشاجرهها، اختلافها
حتی ز جمع موی سپیدان سالمند
از حرف خود نمیگذرد اندکی، کسی
تا آشتی شود
هر وقت دل گرفته ز رنجی و غصهای
خواهی اگر که سفرهی دل، بغضِ در گلو
درنزد یک عزیز که همراه وهمدل است
با گریه وا کنی
آهی حزین ز سینه بر آید که ای دریغ
خالی است جای او
محسن مردانی
۱۷ آذرماه ۱۳۹۱