روز کارمند
استقبال غزلی از مرحوم رهی معیری به این مطلع

زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست
و زیباترین بیت این غزل
من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن
ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست
کارمندی
به مناسبت چهارم شهریور روز کارمند

"کارمندی" شغل پر رنج و زیانی بیش نیست
اجرت ناچیز آن هم لقمه نانی بیش نیست
پاسخ رنج و تلاش او ز ارباب رجوع
طعنه و نفرین و گَه زخم زبانی بیش نیست
از رئیس و غرغر و بدخُلقیاش دیگر مگو
غالباً خودکامهی نامهربانی بیش نیست
چون رسد سی سال کار او به پایان عاقبت
خسته و رنجور و در تن نیمه جانی بیش نیست
گر نمیرد یک دو روزی بعد از آن، با سکتهای
با تن بیمار، دیگر ناتوانی بیش نیست
زخم معده دارد و درد مفاصل یا کمر
شاخ بی برگی ز تاراج خزانی بیش نیست
حاصل یک عمر کار او اگر باشد زرنگ
خودرویی اوراق و کوچک آشیانی بیش نیست
شِکوه بس کن محسن از پست و بلند زندگی
رنج و آسایش به دنیا امتحانی بیش نیست
گر به شغلت خدمتی کردی، ثمر بخشیده عمر
وَر نه رنج زندگی بارگرانی بیش نیست
محسن مردانی
چهارم شهریور ماه ۱۳۹۱
جالب است که رهی معیری هم زمانی به شغل دولتی مشغول و به نوعی کارمند بوده است اما نتوانسته است تحمل کند و استعفا داد!!!
بیت سوم اشاره به فرد خاصی نیست و به طور کلی بیان شده که بسیاری از مدیران برای انجام شدن بعضی از کارها مجبورند بداخلاقی بکنند ولی در این آتش معمولاً خشک و تر با هم میسوزند!