مهتاب، دیوانه و زنجیر (تفسیری عرفانی از یک ترانه)
دکتر حسین الهی قمشهای در یک سخنرانی خود میگفت: «مرحوم پدرم میفرمود هیچ شعری (حتی اگر مبتذل و پیشپاافتاده بهنظر برسد) نیست که بارقهای از عشق الهی و عرفانی در آن نباشد. از او پرسیدند: مثلا این شعر عامیانه (اومد لب بوم قالیچه تکون داد / قالی گرد نداشت خودشو نشون داد) چه مضمون عرفانی دارد؟ ایشان فرمودند: معشوق ازلی (خداوند) کارهائی انجام میدهد که ظاهراً مقصود دیگری دارد (مانند آفرینش جهان) ولی منظور اصلی، جلوهگری ذات زیبای اوست تا دیگران او را بشناسند، ببینند و از جلوهی جمال او روشنی بگیرند»

من چندی پیش ترانهای از شادروان خانم هایده شنیدم که بسیار قدیمی است (مربوط به قبل از انقلاب) و گرچه بهنظر میرسد ترانهای بازاری باشد؛ ولی من ناگهان بارقهای از نور و عشق الهی در آن دیدم که مشتاق شدم کلمه کلمهی آن را تفسیر کنم. (شعر از شاعر و ترانهسرای معروف خانم هما میرافشار است)
تفسیر عرفانی از یک ترانه خانم هایده!
اصولاً شعر بسیار زنانه و معشوقانه است؛ معشوقی منتظر عاشق دلخستهی خود است.
به دیدن من بیا مهتاب در اومد
بیا عزیزم بیا صبرم سر اومد
مهتاب کنایه ازجمال معشوق است که جلوهگری میکند. جمال الهی در اسباب و امور «علت و معلولی» پنهان است. خدا را میتوان با علم و فلسفه شناخت ولی اینها زلفی است که چهره را پنهان کرده است و گرچه بویش ما را بهسوی معشوق رهبری میکند ولی هنگامی که نور جمال او بهقلب تابیده میشود؛ شناخت خداوند رنگ جلوهای دیگر دارد که کاملاً با قوانین فقه و کلام و فلسفه متفاوت است، احتیاجی به برهان و دلیل ندارد؛ یک شناخت بیواسطه است. این مهتاب گاهی به دل عارف میتابد (زمانی که خود معشوق هم بیتاب عاشق است). اصولاً عشق الهی از خداوند سرچشمه میگیرد. خداوند مشتاقتر از هر عارف دلسوختهای برای پیوند با جان عاشقان است. او خودش صبرش سرآمده است که پرده از چهره برمیدارد و گرنه ما در تاریکی مطلق میماندیم.و وقتی معشوق میگوید: «بیا»، ولوله در جان عاشق میافتد.
میدونی قلبم آروم نداره
تو سینهی من یه بیقراره
بیقراری معشوق باعث میشود که او پرده از چهره کنار بزند و زلف از فراز کوشک بیاویزد تا زال عاشق به دیدار رودابه برود. خداوند مشتاق هدایت ما به سوی خودش است که سبب میشود ما قدم در این راه بگذاریم. (کشش چو نَبود از آن سو چه سود کوشیدن)
زنجیرو وا کن ز پا دیوونهی من
چشم انتظارم بیا به خونهی من
تعلقات روزمرهی زندگی چون زنجیری ما را گرفتار کرده است، تلاش معاش، مشکلات خانوادگی، بیماری، بیپولی، خوشی، پولدار بودن! و . . . . . . اما وقتی مهتاب میتابد دیوانگان زنجیر پاره میکنند. (یک اعتقاد خرافی یا علمی؟! میگوید در شبهائی که قرص ماه کامل است بیماریهای روانی تشدید میشود و دیوانگان در تیمارستان سر به شورش برمیدارند. ) زمانی که مهتاب جمال او پرده را کنار میزند و جلوهگری میکند ما قدرت پیدا میکنیم و میتوانیم این زنجیرها را (حتی به شکل موقت) پاره کنیم و سر از پا نشناخته بهسوی او برویم. او در خانهاش (که محل آرامش دل است) منتظر ماست. میتوان این لحظه را به زمان اذان تشبیه کرد که مؤمن زنجیر روزمرگی را پاره میکند و بهسوی مناجات با معشوق میرود (متأسفانه من هیچوقت اهل نماز اول وقت نبودهام). دلم میخواهد روی موبایلم زمانی را برای نماز تنظیم کنم و عنوانش را بگذارم «زنجیرو واکن ز پا دیوونهی من»
تو امید منی، بذار مردم بدونن
غم عشق تو رو، تو چشم من بخونن
تو خورشید منی، من ذرهی محتاج نورم
بیا گرمی بده، به جون من اگر چه دورم
اینجا خطاب معشوقی نیست و از زبان عاشق است(یکی از زیباترین این گونه تغییر مخاطب در سورهی حمد است که در ابتدا از حالت سوم شخص مفرد که توصیف خداوند است ناگهان تبدیل به اول شخص مفرد میشود و حالت مناجات پیدا میکند)؛ گرچه عاشق آئینهی معشوق میشود و تفاوتی در این میان نیست.
سخن از بیپروائی عشق است. چه تفاوتی میکند دیگران بدانند یا ندانند چون این مطلبی نیست که حتی بتوان برای دیگران توضیح داد (هر که در این ورطه نیست فارغ از این ماجراست)
معشوق خورشید است و نورافشانی میکند. عاشق محتاج این نور است و بدون این نور ذرهای ناچیز. عاشق دور از معشوق است اما این دوری فاصلهی مکانی نیست. عشق خدا و انسان مثل عشق دو موجود یکسان نیست، مثل عشق زن و مرد نیست چون یکی بینهایت بزرگ است و دیگری بینهایت ناچیز. و این تفاوت، ایجاد غرابت و دوری میکند. مانند فاصلهی شاهزاده خانم زیبا، ثروتمند و هنرمندی، که جوانی فقیر، بیسواد و بیدستوپا عاشق او شده است. ااما عشق میتواند این فاصله را کم کند.
فقط یهروز ز تو جدا میشم، که توی گوره
اما این بیت آخر را نپسندیدم هیچ گوری نمیتواند عاشق و معشوق را از هم جدا کند (یا شاید بر عکس، گور واقعی زمان و مکانی است که از معشوق دور باشی نه قبرستان معمولی)
بقیهی ابیات تکرار ابیات قبل است.
کلاً از شنیدن این ترانه حال خوشی به من دست داد.
اول مرداد ماه ۱۳۸۷