در پاسخ یک بداهه‌سرایی آنلاین بر اساس این بیت آقای حامد عسگری

«فراموشت نخواهم کرد یادم کن تو هم گاهی»

شبی در خلوت جنگل، به حمد و قل هواللهی..

پایان تلخ

پایان تلخ

«فراموشت نخواهم کرد، یادم کن تو هم گاهی»

اگر شد بر مزارم هم، به حمد و قل هواللهی..

در این شطرنج دل بردن، شدم بی‌کیش دادن مات
بنازم ناز شصتت را، به یک رخ، مات شد شاهی

رهایم کردی و رفتی، و حسرت ماند و تنهایی
نشد راضی دلت گویا، بگو دیگر چه می‌خواهی

پس از گستردن دامت، چرا غافل شدی از صید
نگفتی مانده در دام است اینجا خسته، یک ماهی

تو را چون بت پرستیدم، ولی افسوس می‌دانم
ندارد هرچه من کردم، برایت ارزش کاهی

من از تو هر چه می‌گفتم، غزل می‌شد، عسل می‌شد
اگر چه از تو نشنیدم، کلام و حرف دلخواهی

ندادی گوش هرگز قصه‌ها و درددل‌هایم
من و تاریکی شب‌ها و ناله در دل چاهی

چه شیرین بود آن عشق و چه شورانگیز آغازش
ولی در انتها شد داستان تلخ و کوتاهی

دریغا مانده از آن روزهای خوب و رؤیایی
کنار چند عکسی، اشک‌ها و حسرت و آهی

محسن مردانی
14 مردادماه 1394