داستانهایی از ادبیات فارسی (11) ویس و رامین
ويس و رامين داستاني عاشقانه، از ايران باستان است كه به خاطر سبك وسياق متفاوتش آنچنان مورد توجه عموم قرار نگرفت و برخلاف داستانهايي مثل شيرين وفرهاد، و ليلي ومجنون مشهور خاص و عام نشده است. دراين داستان كه ماجراي يك عشق زميني در ايران زمان اشكانيان است، به معيار اخلاقي متداول مثل پاكدامني، وفاداري و... آنچنان پايبندي وجود ندارد و روابط بیحدومرز زنان ومردانِ پير و جوان، به شدت از مقبوليت داستان دربين مردم و حتي اديبان و سخنوران كاسته است. اما بالاخره جزئي از ادبيات فارسي است و داستان و اشعار فخرالدين اسعد گرگانی بخشهاي زيبا ودلانگيزي نيز دارد. اين شاعر متأسفانه زيركي نظامي گنجوی را نداشته است و نتوانسته است اين داستان كهن را با فرهنگ پس از اسلام تطبيق دهد (شاید هم صادق و امانتدار بوده و نخواسته کتاب گذشتگان را سانسور کند!! اما ما متأسفانه به سانسور و خودسانسوری معتاد شدهایم!)
عبيدزاكاني در قرن هشتم به طعنه ميگويد: «از جواني كه بنگ(نوعي ماده مخدر) مصرف ميكند و دختري كه ويس و رامين ميخواند توقع پاكدامني نداشته باشيد!!» که نشان میدهد جامعهی سنتی، نظر مثبتی به این داستان نداشته است.
فخرالدین اسعد گرگانی همزمان با سلطان ابوطالب طغرل (۴۲۹-۴۵۵) میزیسته و این کتاب را در فاصلهٔ سالهای ۴۳۲ تا ۴۴۶ ه. ق به نظم درآمده و نگارش ویس و رامین در سال ۱۰۵۴ میلادی به پایان رسیدهاست.
بهخاطر منطق داستانی ضعیف (یا شاید عجیب) این قصه، برای خلاصهنویسی آن کمی چاشنی طنز به داستان اضافه کردهام (که در اصل ماجرا نیست) امیدوارم این مسئله باعث تحریف داستان نشده باشد.
داستانهایی از ادبیات فارسی (11)
ویس و رامین
سرودهی فخرالدین اسعد گرگانی
خلاصهنویسی (با اندکی چاشنی طنز!): محسن مردانی

داستان در بين حكومتهاي محلي زمان اشكانيان رخ ميدهد.دريك جشن بهاره، (که دستکمی از پارتیهای مختلط این زمانه نداشته است!) موبد، پادشاه ميانسال مرو(در ترکمنستان کنونی)، به ملكهی مُسِن اما زيبارويِ يكي از مناطق ديگر (ماه آباد= مهاباد)به نام شهرو اظهار عشق ميكند، اما شهرو به عذر اين كه سنش از اين هوسبازيها گذشته است(ونه اينكه شوهر دارد!!! چون ظاهراً در زمان اشکانیان، این دلیل موجهی برای دست به سر کردن یک آقای متشخص مثل موبدشاه نبوده!!! )دست رد به سينه موبد ميزند. موبد از او ميخواهد لااقل يكي از دخترانش را به او بدهد اما شهرو دختري ندارد و چون گمان ميكند از باردارشدنش گذشته است براي نجات از دست مرد هوسباز سمج (به قول امروزیها:سیریش!) قول ميدهد اگر صاحب دختري شد، او را به ازدواج پادشاه مرو درآورد(به قول معروف پادشاه را میپیچاند!).
مدتی بعد، از قضا شهرو باردار ميشود (معلوم است یک سمجِ دیگر یا شوهرش را نتوانسته دست بهسر کند!) و دختري زيبارو به دنيا ميآورد كه او را .......
بقیه داستان را را به صورت PDF در لینک زیر بخوانید: