حکایت (جهان‌دیده)

جهاندیده

جوانی ریش را مدور تراشیده بود که پروفسورم و چفیه بر گردن بسته بود که رزمنده‌ام و با قافله حجاز از فرودگاه به شهر درآمد که از حج همی‌آیم. مدرکی به نزد وزیری برد که دکترا از دارالعلم آکسفورد دارم.

وزیر نعمت بسیار فرمودش و منصبی عالی در وزارتخانه داد. تا آن‌که یکی از معاونان وزیر که از سفر بلاد تُرک آمده بود گفت: «من او را عید قربان در ساحل آنتالیا دیدم که با لباسی که شیطان را از دیدنش عرق شرم بر جبین می‌نشست در محفل مطربی خردادیان نام، از سماع گذشته و به حد ترقص رسیده بود،  حاجی چگونه باشد؟
دیگری گفتا: «من او را به نیکی شناسم که در زمان جنگ طفلی خُرد بود و پوشک و مای‌بیبی بر خویش حمایل کردی پس او رزمنده چگونه صورت بندد. مدرکش را در اینترنت تفحص کردند تقلبی بود.

وزیر فرمود تا برادرانِ گمنام حراست وزارتخانه بزنندش و نفی کنند تا چندین دروغ درهم چرا گفت. چون او را لَختی فروکوفتند، رَبُّ و رُبَّش را یاد کرد و گفت: «ای وزیر خردمند! یک سخن دیگر در خدمت بگویم اگر راست نباشد به هر عقوبت که فرمائی سزاوارم.»

گفت بگو تا آن چیست؟ گفت:
غریبی گرت ماست پیش آورد
دو پیمانه آب است یک قطره رنگ
مرانم ز درگاه خود تا که من
روایت کنم قصه‌های قشنگ
جهان‌دیده هستم بخوانم خبر
برایت ز شرق و زغرب و فرنگ

وزیر را خنده گرفت و بفرمود تا او را در دانشگاهی به تدریس بگمارند و به جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه «علم مبارزه با جنگ نرم» بیاموزد.
استادی این بدید و انصاف برنجید و لاحول گفت که ابلیس را معلم ملائکه چرا کردند. پیرمردی ظریف جهان دیده گفت:

این جوان بوده در دیار فرنگ
گشته آلوده‌ی گناه و حرام
دیده ترفندهای استکبار
فتنه‌هاشان بداند اوبه تمام
چون‌که یک چند بوده اندر بند
دیگران را رها کند از دام


محسن مردانی 

۱۲ تیرماه1391