باب نهم گلستان3 (حکایاتی طنز به سبک گلستان سعدی)
باب نهم گلستان
حکایت (نان و اعتکاف)

جوانی را شنیدم که متعبد بودی و شبخیز و مُولَعِ زهد و پرهیز، در ایامی که اعتکاف سنتی مرسوم بود و زهدفروشی کسبی پر سود، سه روز و سه شب از ماه رجب در مسجدی به همراه جمعی از پسران پاکیزه و دختران دوشیزه معتکف بود و به گناهان معترف.
در یکی از آن شبها که به ضرورتی احتیاجش به تجدید وضو شد و طهارت و شستشو، از شبستان مسجد برون آمدی و در صحن مسجد نظری کردی بر پهنهی آسمان و روزن سرای مردمان، دید همه در خواب خوش خفته، به دلش آمد که از اینان یکی سر بر نمیدارد که دوگانهای بگزارد، چنان خواب غفلت بردهاند که گویی نخفتهاند که مردهاند.
باری چو ایام اعتکاف بگذشت و به خانه آمد پدرش او را گفت ای پسر پس از آنکه چندین روز و شب در عافیت خوردی و خفتی اکنون قرصی نان بخر و بر سر سفره بیاور
جوان بر در دکان خباز رفت سکهای داد تا نان سِتانَد. خباز گفت: ای پسر تو یا نادانی، که قیمت نان ندانی، یا برخاسته از خواب گرانی.
ندانی قیمت نان هم فزون شد؟
دل مردم نمیبینی که خون شد؟
جوان گفت سبحان الله اصحاب کهف که سیصد و نه سال بخفتند چون بیدار شدند نان چنان گران نشد که در این سه روز ماه رجب. یاللعجب در این زمانه نان حلال بهکف آوردن بسی دشوارتر است از به درگاه حق سجده بردن
بس خطا کردم، خدایا بشنو از من اعتراف
من چرا مغرور گشتم بر نماز و اعتکاف
پسر افسوس کنان به خانه آمد و دست و پای پدر بوسه زد. سپس گفت ای پدر اکنون دانستم زاهد و عابد واقعی تویی که با این حقوق و درآمد کم، و این گرانی که فزون شود هر دم، خرج اهل و عیال دهی و دم برنمیآوری.
پدرم ای که خرج اهل و عیال
گشته بر گردنت همیشه وبال
مزد ناچیز و خرج روزانه
آن گرانیِّ بعدِ یارانه
تو تحمل کنی و دم نزنی
گوئیا سنگ خاره یا چُدَنی
کسب رزق حلال دشوار است
نه که هرکس حریف این کار است
بردن نان به خانه، این ایام
سختتر از سجود و ذکر و قیام
محسن مردانی
5 تیرماه 1391