غلام قمر

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی​خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می​ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن​های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه​ست این دل اشارت می​کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته​ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته​ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می​باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

 

این غزل زیبائی است از دریای خروشان عرفان الهی مولانا جلال‌الدین محمد رومی بلخی (مولوی)؛ که در دیوان کبیر شمس تبریزی به شماره 2219 ثبت شده است (چندی پیش هم داریوش اقبالی آن را خوانده است) من ادعائی بر تفسیر این غزل ندارم اما برداشت خودم از چند بیت آن برایتان می‌نویسم شاید شما هم در لذتی که از خواندن شعر بردم شریک شوید.

 

 

غلام قمر

قمر یا ماه، منبع نور است و کنایه از معشوق الهی است مولانا می‌گوید من بنده معشوقم هستم برای من فقط درباره‌ی او سخن بگو و هر چه برای من می‌گوئی باید نشانه‌ای از او داشته باشد و به اصطلاح بوی او را بدهد

پیش من جز از شمع (نور و روشنائی که باز جلوه‌ای از معشوق است) و شکر (شیرینی و زیبائی‌های زندگی ) سخنی نگو. من نمی‌خواهم سخنان آشفته و بیهوده را بشنوم.

 

سخن رنج مگو جز سخن گنجمگو
ور از این بیخبری رنج مبر هیچمگو

از رنج حرف نزن (کسی که عاشق است در دنیا جز زیبائی و خوشی نمی‌بیند پس صحبت از رنج بی‌مورد است ) جز از گنج سخن نگو (عاشق به گنج واقعی رسیده است. هر روز لطف و رحمتی از معشوق الهی به او می‌رسد که بی‌پایان است و او را از دیگران بی‌نیاز می‌کند).

اگر از این نکات معنوی خبر نداری لطفا اصلا حرف نزن و خودت را عذاب نده.

 

گفتم ای عشق من ازچیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیستدگر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیزهائی می‌ترسم. گفت آن چیزها موهوم و غیر واقعی هستند اصلا نامشان را بر زبان نیاور. جز خیر و خوبی چیزی در جهان وجود ندارد (چیزهائی که ما شر می‌دانیم خالی از خیر و خوبی نیستند ولی در مقایسه با چیزهای دیگر، شر به‌نظر می‌رسند)

 

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

من در گوش تو (یعنی در روح و ضمیر تو) سخنان و الهامات غیبی را خواهم گفت. تو آنان را قبول کن و جز به اشاره چیزی نگو. چون همه کس محرم این اسرار الهی نیست و تحمل آن را ندارد.

 مطمئنا شعرهای افرادی مثل مولانا و حافظ چیزی جز الهامات غیبی نمی‌تواند باشد چون ما شاعران زیادی در ایران داریم ولی شعر همه، این‌چنین  جاودانه نیست که در هر زمان گوئی تازه است و برای همین دوره گفته است (مخصوصاً در عصر ما که با وجود امکاتات مادی زیاد، همه نوع استرس بر سر انسان‌ها ریخته و در به‌در به دنبال آرامش می‌گردند).

در رابطه با این بیت من به یاد داستان حضرت مریم (س) می‌افتم که بعد از به دنیا آمدن عیسی وقتی از ترس رسوائی و گمان‌های زشت مردم نمی‌دانست چه بگوید به او الهام شد - تو هیچ چیز نگو و روزه‌ی سکوت بگیر ما از زبان کودکت با مردم سخن می‌گوئیم - اشعار مولانا سخنان یک انسان ناتوان و حقیر مثل هر کدام از ما نیست، بلکه  بوی خدا می‌دهد .