مجموعهی رنگین گل
گزیدهی اشعار صائب تبریزی
کتاب مجموعهی رنگین گل تألیف محمد قهرمان
انتخاب مجدد!! و تایپ: محسن مردانی
نداد عشق، گریبان بهدست کس ما را
گرفت این می پرزور چون عسس مارا
در گوش قدردانیِ من، حلقهی زر است
هر کس که گوشمالِ بهجا، میدهد مرا
از برای امتحان چندی مرا دیوانه کن
گر بِه از مجنون نباشم، باز عاقل کن مرا
از نورسیدگان خرابات نیستم
چون خشت پاشکستهی میخانهایم ما
مقصود ما ز خوردن می نیست بیغمی
از تشنگان گریهی مستانهایم ما
حضور دل نبود با عبادتی که مراست
تمام سجدهی سهو است طاعتی که مراست
دیوانهی خموش به عاقل برابر است
دریای آرمیده به ساحل برابر است
در وصل و هجر سوختگان گریه میکنند
از بهر شمع خلوت و محفل برابر است
دست از طلب ندار که دارد طریق عشق
از پا فتادنی که به منزل برابر است
با کمال احتیاج از خلق استغنا خوش است
با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است
نیست پروا تلخکامان را ز تلخیهای عشق
آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است
فکر شنبه تلخ دارد جمعهی اطفال را
عشرت امروز بی اندیشهی فردا خوش است
دیدن روی تو ظلم است و ندیدن مشکل است
چیدن این گل گناه است و نچیدن مشکل است
در جوانی توبه کن تا از ندامت برخوری
نیست چون دندان، لب خود را گزیدن مشکل است
از قاصدان شنیدن پیغام دوستان
گل را بهدست دیگری از باغ چیدن است
چون شیر مادر است مهیا اگرچه رزق
این جهد و کوشش تو بهجای مکیدن است
صائب ز اهل عقل شنیدن حدیث عشق
اوصاف یوسف از لب اخوان شنیدن است
ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز
تا باز کنی بند قبا صبح دمیدست
چون خضر شود سبز بههر جا که نهد پای
هر سوختهجانی که عقیق تو مکیدست
غفلت من از شتاب زندگی خواهد فزود
رفته رفته زین صدای آب خوابم میبرد
بس که ناز کارنشناسان ملولم ساخته است
دست میمالم به هم تا وقت کارم بگذرد
هرکه از دامن او دست مرا کوته کرد
دارم امید که دستش بهگریبان نرسد
صائب خمش نشین که در این روزگار حرف
از لب برون نرفته به غماز میرسد
آه این چه غفلت است که پیران روزگار
با قد خم سجود فراموش کردهاند
همت مردانه میخواهد گذشتن از جهان
یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند
از پختگی است گر نشد آواز ما بلند
کی از سپند سوخته گردد صدا بلند
سنگین نمیشد این همه خواب ستمگران
گر میشد از شکستن دلها صدا بلند
فریاد میکند سخنان بلند ما
آواز ما اگر نشود از حیا بلند
میکنند از من توقع، صد دعای مستجاب
مشت آبی گر کرم بهر وضویم میکنند
پیمانهام ز رعشهی پیری به خاک ریخت
بعد از هزار دور که نوبت به ما رسید
از دانش آنچه داد کم رزق مینهد
چون آسمان درست حسابی ندید کس
چون شیشهی شکسته و تاک بریدهایم
عاجز بهدست گریهی بیاختیار خویش
طفل میگرید چو راه خانه را گم میکند
چون نگریم من که صاحبخانه را گم کردهام
از عزیزان هیچکس خوابی برای من ندید
گرچه عمری شد که چون یوسف به زندان بودهام
گرچه خار رهگذارم همتم کوتاه نیست
هر زمان با دامنی دست و گریبان نیستم
کردهام با خاکساری جمع اوج اعتبار
خار دیوارم وبال هیچ گردن نیستم
میکنم دل خرج تا سیمینبری پیدا کنم
میدهم جان تا ز جان شیرینتری پیدا کنم
هیچ کم از شیخ صنعان نیست درد دین من
به که ننشینم ز پا تا کافری پیدا کنم
از بصیرت نیست آسودن در این ظلمتسرا
دست بر دیوار مالم تا دری پیدا کنم
چون طفل نیسوار، به میدان اختیار
در چشم خود سوار ولیکن پیادهایم
در گلشنی که خرمن گل میرود بهباد
در فکر جمع خار و خس آشیانهایم
با محتسب بهجنگیم، از زاهدان بهتنگیم
با شیشهایم یکدل، همرنگ با شرابیم
تن ندادیم بهآغوش زلیخای هوس
راضی از سلسلهی زلف بهزنجیر شدیم
دست فلک کبود شد از گوشمال ما
مشغول خاکبازی طفلانهی خودیم
پاکی است، شرط صحبت پاکیزهگوهران
پیش از پیاله دست و دهن آب میکشیم
ز بس که تلخی دوران کشیدهام صائب
دهان مار شود تلخ، از گزیدن من
یکجهت شو که ز صد زاهد شیاد یکی
خالص از بوتهی محراب نیاید بیرون
چشم بد دور که چون جام صبوحی ز ازل
در خور بوس و سزاوار کنار آمدهای
دلربایانه دگر بر سر ناز آمدهای
از دل ما چه بهجا مانده که باز آمدهای
در بغل شیشه و در دست قدح، در بر چنگ
چشم بد دور که بسیار بهساز آمدهای
بگذر از ناز و برون آی ز پیراهن شرم
که عجب تنگ در آغوش نیاز آمدهای
می بده می بستان، دست بزن پای بکوب
بهخرابات نه از بهر نماز آمدهای
بدآموز هوس عاشق نگردد
نمیآید ز گلچین باغبانی
شراب کهنه و یار کهن را
غنیمت دان چو ایام جوانی
بهماه مصر ز یک پیرهن مضایقه کرد
چه چشمداشت دگر از وطن بود ما را
چنان بهفکر تو در خویشتن فرو رفتم
که خشک شد چو سبو دست زیر سر ما را
ضیافتی که در آنجا توانگران باشند
شکنجهای است فقیران بیبضاعت را
دنیا بهاهل خویش ترحم نمیکند
آتش امان نمیدهد آتشپرست را
عنان بهدست فرومایگان مده زنهار
که در مصالح خود خرج میکنند تو را
آنقدر همرهی از طالع خود میخواهم
که پر از بوسه کنم چاه زنخدان تو را
در بهاران پوست بر تن پردهی بیگانگی است
یا بسوزان یا بهمی ده جبه و دستار را
ریشهی نخل کهنسال از جوان افزونتر است
بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را
دیدن گل از قفس بارست بر مرغ چمن
رخنهی زندان کند دلگیرتر محبوس را
دوام عشق اگر خواهی مکن با وصل آمیزش
که آبزندگی هم میکند خاموش آتش را
این زمان در زیر بار کوه منت میروم
من که میدزدیدم از دست نوازش، دوش را
بهبوی گل ز خواب بیخودی بیدار شد بلبل
زهی خجلت که معشوقش کند بیدار عاشق را
خیرگی دارد تو را محروم، ورنه گلرخان
همچو شبنم از هوا گیرند چشم پاک را
هر چند حسن را حذر از چشم پاک نیست
پنهان ز آب و آینه کن آن جمال را
ده ره شود گشاده، شود بسته چون دری
انگشت ترجمان زبان است لال را
بوسه را در نامه میپیچد برای دیگران
آنکه میدارد دریغ از عاشقان پیغام را
عشق سازد ز هوس پاک دل آدم را
دزد چون شحنه شود امن کند عالم را
میشوم گل در گریبان خار میافتد مرا
غنچه میگردم گره در کار میافتد مرا
گر چو خورشید بهخود تیغ زنم معذورم
طرفی نیست در این عالم نامرد مرا
وادي پيموده را از سرگرفتن مشكل است
چون زليخا، عشق ميترسم جوان سازد مرا
برنميآيم بهرنگي هر زمان چون نوبهار
سرو آزادم كه دائم يك قبا باشد مرا
فغان كه همچو قلم نيست از نگونبختي
بهغير روسيهي حاصل از سجود مرا
گر بداني چه قدر تشنهي ديدار توام
خواهي آمد عرقآلود به آغوش مرا
ميكند باد مخالف شور دريا را زياد
كي نصيحت ميدهد تسكين دل آزرده را
شبنم ز باغبان نكشد منت وصال
معشوق در كنار بود پاكديده را
آسمان آسوده است از بيقراريهاي ما
گريهي طفلان نميسوزد دل گهواره را
ميان اگر نكني باز اختيار از توست
بهحق خندهي گل كز جبين گره بگشاي
گردبادي را كه ميبيني در اين دامان دشت
روح مجنون است ميآيد بهاستقبال ما
بلبلان در راه ما بيهوده ميريزند خار
ديدهاي از دامن گل پاكتر داريم ما
از غبار كاروان چون چشم برداريم ما؟
چون مه كنعان عزيزي در سفر داريم ما
از حجاب عشق نتوانيم بالا كرد سر
در تماشاگاه ليلي بيد مجنونيم ما
رزق ما آيد به پاي ميهمان از خوان غيب
ميزبان ماست هركس ميشود مهمان ما
ما از تو جدائيم بهصورت نه بهمعني
چون فاصلهي بيت بود فاصلهي ما
روزگارياست كه در دير مغان ميريزد
آب بر دست سبو گريهي مستانه ما
پيري و طفلمزاجي بههم آميختهايم
تا شب مرگ بهآخر نرسد بازي ما
دلم به پاكي دامان غنچه ميلرزد
كه بلبلان همه مستند و باغبان تنها
صحبت غنيمت است بههم چون رسيدهايم
تا كي دگر به هم رسد اين تختهپارهها
نيست صائب ملك تنگ بيغمي جاي دو شاه
زين سبب طفلان جدل دارند با ديوانهها
شاه و گدا به ديدهي دريادلان يكي است
پوشيده است پست و بلند زمين در آب
من در حجاب عشقم و او در نقاب شرم
اي واي اگر قدم ننهد در ميان شراب
غير از خدا كه هرگز در فكر او نبودي
هر چيز از تو گم شد وقت نماز پيداست
از بس کتاب در گرو باده کردهام
امروزخشت میکدهها از کتاب ماست
روشن شود از ریختن اشک دل ما
ابریم که روشنگر ما در جگر ماست
پرستشی که مدام است میپرستی ماست
شبی که شام ندارد سیاهمستی ماست
گنه به ارث رسیدست از پدر ما را
خطا ز صبح ازل رزق آدمیزاد است
ز سادگی است به فرزند هر که خرسند است
که مادر و پدر غم، وجود فرزند است
به زیر خاک غنی را به مردم درویش
اگر زیادتیای هست، حسرتی چند است
غافل از کوتهی عمر شکایت دارد
شب در نظر مردم بیدار بلند است
حضور خاطر اگر در نماز معتبر است
امید ما به نماز نکرده بیشتر است
شرر به آتش و، شبنم به بوستان برگشت
حضور خاطر عاشق هنوز در سفر است
آنچه ماندست ز ته جرعهی عمرم باقی
خوردنش خون دل و ماندن آن درد سر است
در طلب ما بیزبانان امت پروانهایم
سوختن از عرض مطلب پیش ما آسانتر است
در کارخانهای که ندانند قدر کار
از کار هرکه دست کشد، کاردانتر است
اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
چندان که شد نگهبهنگه آشنا بس است
نیست باز آمدن از فکر و خیال تو، مرا
با رفیقان موافق سفر دور خوش است
حفظ صورت میتوان کردن به ظاهر در نماز
روی دل را جانب محراب کردن مشکل است
گفتگوی اهل غفلت، قابل تأویل نیست
خواب پای خفته را تعبیر کردن مشکل است
نیست از مستی، زنم گر شیشهی خالی به سنگ
جلوهگاه یار را بی یار دیدن مشکل است
نالهی مظلوم، در ظالم سرایت میکند
زین سبب در خانهی زنجیر دائم شیون است
روشندلان همیشه سفر در وطن کنند
استاده است شمع و همان گرم رفتن است
غافل مشو ز مرگ، که در چشم اهلهوش
موی سپید، رشته به انگشت بستن است
در محرّم تا چه خونها در دلمردم کند
محنتآبادی که عیدش دربهدر گردیدن است
به قرب گلعذاران دل نبندید
وصیتنامهی شبنم همین است
جز روی او که در عرق شرم غوطه زد
یک برگ گل هزار نگهبان نداشته است
نقش پای رفتگان هموار سازد راه را
مرگ را داغ عزیزان بر من آسان کرده است
امروز کردهاند جدا خانه، کفر و دین
زین پیش اگرنه کعبه صنمخانه بوده است؟
ادب پیر خرابات نگهداشتنی است
طبع پیران و دل نازک اطفال یکی است
نفس سوختهی لاله خطی آوردست
از دل خاک، که آرام در آنجا هم نیست
آن که گریان به سر خاک من آمد چون شمع
کاش در زندگی از خاک مرا برمیداشت
بیحاصلی نگر که شماری مغتنم
از زندگانی آنچه به خواب گران گذشت
من گرفتم که قمار از همه عالم بردی
دست آخر همه را باخته میباید رفت
از شیر مادر است به من، می حلالتر
زین لقمهی غمی که مرا در گلو گرفت
عیش امروز علاج غم فردا نکند
مستی شب ندهد سود به خمیازهی صبح
ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد، چون طفل
که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد
به پیغامی مرا دریاب اگر مکتوب نفرستی
که بلبل در قفس از بوی گل خشنود میگردد
حضور قلب بود شرط در ادای نماز
حضور خلق تو را در نماز میآرد
کدام روز که صد بت نمیتراشد دل
خوشا حضور برهمن که یک صنم دارد
میان خوف و رجا حالتی است عارف را
که خنده در دهن و گریه در گلو دارد
اینقدر کز تو دلی چند بود شاد بس است
زندگانی به مراد همه کس نتوان کرد
از حجاب حسن شرمآلودهی لیلی هنوز
بید مجنون سر به پیش انداختن بار آورد
عشق شورانگیز، پیش از آسمان آمد پدید
میزبان اول نمکدان بر سر خوان آورد
خواب پوچ این عزیزان قابل تعبیر نیست
یوسف ما را که از زندان برون میآورد
چه مشکلخوان خطی دارد، سر زلف پریشانش
که در هر حرف آن، صد جا زبان شانه میگیرد
نِیَم سنگ فلاخن، لیک دارم بخت ناسازی
که بر گرد سر هر کس که گردم دورم اندازد
ره ندارد جلوهی آزادگی در کوی عشق
سرو اگر کارند آنجا بید مجنون میدمد
از پشیمانی سخن، در عهد پیری میزنم
لب به دندان میگزم اکنون که دندانم نماند
شحنهی دیدهوری کو که درین فصل بهار
هر که دیوانه نگشتهاست به زنجیر کند
خانهی چشم زلیخا شد سفید از انتظار
بوی پیراهن به کنعان خانه روشن میکند
یک سر بر آر، ز جیب قبای ناز
دست مرا ببین به گریبان چه میکند
در کوی مکافات محال است که آخر
یوسف به سر راه زلیخا ننشیند
محراب صبح گوشهی ابرو بلند کرد
ساقی مهل نماز صراحی قضا شود
نسبت به شغل بیهدهی ما عبادت است
از عمر آنچه صرف خور و خواب میشود
روزی که برف سرخ! ببارد ز آسمان
بخت سیاه اهلهنر سبز میشود
گر شکر در جام ریزم زهر قاتل میشود
چون صدف گر آب نوشم عقدهی دل میشود
بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پاک خود به زندان میشود
دندان ما ز خوردن نعمت، تمام ریخت
اندوه روزی از دل ما کم نمیشود
کشتی عقل فکندیم به دریای شراب
تا ببینیم چه از آب برون میآید
پیران تلاش رزق، فزون از جوان کنند
حرص گدا، شود طرف شام بیشتر
کدام آبلهپا عزم این بیابان کرد
که خارها همه گردن کشیدهاند امروز
زینت ظاهر چه کار آید دل افسرده را
نقش بر دیوار زندان گر نباشد گو مباش
نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت
هر طفل نیسوار کند تازیانهاش
به آب میبرد و تشنه باز میآرد
هزار تشنه جگر را چه زنخدانش
به زور چهرهی خود را شکفته میدارم
چو پستهای که کند زخم سنگ خندانش
نکند باد خزان رحم به مجموعهی گل
من به امید چه شیرازه کنم دفتر را
بر دشمنان شمردم عیب نهانی خویش
خود را خلاص کردم از پاسبانی خویش
چه سود از اینکه چو یوسف عزیز خواهم شد
مرا که عمر به زندان گذشت و چاه تمام
از جور روزگار ندارم شکایتی
این گرگ را به قیمت یوسف خریدهام
بر روی نازبالش گل تکیه میکند
عاشق به شوخچشمی شبنم ندیدهام
بود از مویسفید امید بیداری مرا
بالش پر گشت آنهم بهر خواب غفلتم
عاقبت زد بر زمینم آن که از روی نیاز
سالها بر روی دستش چون دعا میداشتم
شود بار دلم، آن را که از دل بار بردارم
نهد پا بر سرم، از راه هر کس خار بردارم
گویند به هم مردم عالم گلهی خویش
پیش که روم من که ز عالم گله دارم
عزیزی خواری و خواری عزیزی بار میآرد
در آغوش پدر، از چاه در زندان بیش میلرزم
ز خال گوشهی ابروی یار میترسم
از این ستارهی دنبالهدار میترسم
نه ذوق بودن و نه روی بازگردیدن
چو خنده بر لب ماتمرسیده حیرانم
شوم به خانهی مردم، نخوانده چون مهمان
که من به خانهی خود، چون نخوانده مهمانم
نسازد لنترانی چون کلیم از طور نومیدم
نمک پروردهی عشقم، زبان ناز میدانم
من که نتوانم گلیم خود برآوردن ز آب
دیگری را از رفیقان دستگیری چون کنم
روشندلی نمانده درین باغ و بوستان
با خود مگر چو آب روان گفتگو کنم
نه دینما به جا و نه دنیای ما تمام
از حق گذشتهایم و به باطل نمیرسیم
منعمان گر پیش مهمان نعمت الوان کشند
ما بهجای سفره، خجلت پیش مهمان میکشیم
پیش از این بر رفتگان افسوس میخوردند خلق
میخورند افسوس در ایامما بر ماندگان
هیچ همدردی نمیبینم سزای خویشتن
مینهم چون بید مجنون سر بهپای خویشتن
چون دست برآرم به گرفتن؟ که ز غیرت
بار است به من عبرت از ایام گرفتن
هر گنه عذری و هر تقصیر دارد توبهای
نیست غیر از زود رفتن، عذر بیجا آمدن
خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن
بهروی سبزه و گل همچو آب غلطیدن
جهان بهشت شد از نوبهار، باده بیار
که در بهشت حلال است باده نوشیدن
انصاف نیست آیهی رحمت شود عذاب
چینی که حق زلف بود بر جبین مزن
سرمه را هم محرم چشمسیاه خود مکن
گر توانی آشنائی با نگاه خود مکن
قبلهی من! عکس در شرعحیا نامحرم است
خلوت آئینه را هم جلوهگاه خود مکن
مرگ هیهات است سازد از فراموشان مرا
من همان ذوقم که مییابند از گفتار من
بر لب چاه زنخدان تشنهلب استادهام
آه اگر از سستی طالع نلرزد پای من
گردون سفله، لقمهی روزی حساب کرد
هر گریهای که گشت گره در گلوی من
من بستهام لبطمع، اما نگار من
دارد دهان بوسهفریبی که آه از او
من نیستم حریف زبانت مگر زنم
از بوسه مهر بر لب حاضرجواب تو
خواهی حنای پا کن و خواهی نگار دست
من مشت خون خویش نمودم حلال تو
روزگار زندگانی را به غفلت مگذران
در بهاران مست و در فصل خزان دیوانه شو
در کهنسالی ز مرگ ناگهان غافل مشو
برگ چون شد زرد از باد خزان غافل مشو
از چراغی میتوان افروخت چندین شمع را
دولتی چون رو دهد از دوستان غافل مشو
ای زلف یار! اینقَدَر از ما کناره چیست؟
ما دلشکستهایم و تو هم دلشکستهای
بسیار آشنا به نظر جلوه میکنی
ای گل مگر ز دیدهی من آب خوردهای
رحم کن بر دل بیطاقتما ای قاصد
ناامیدی خبری نیست که یکبار آری
زینهار از لالهرخساران به دیدن صلح کن
کز نچیدن میتوان یک عمر گل چید از گلی
زبان شکوه اگر همچو خار داشتمی
همیشه خرمن گل در کنار داشتمی
ز دست راست نداستمی اگر چپ را
چه گنجها به یمین و یسار داشتمی
اشعار دیگران
چشم توام ز هوش تهیدست میکند
یک سرمهدان شراب مرا مست میکند
سلیم طهرانی
دیدهی انتظار را، دام امید کردهام
ای قدمت به چشم ما خانه سفید کردهام
بیدل
بدان سان از گرفتن عار دارم
که از مرگ کسان عبرت نگیرم
وحید قزوینی
با بط میگفت ماهیای در تب و تاب
باشد که به جوی رفته باز آید آب
بط گفت چو من قدید گشتم تو کباب
دنیا پس مرگ ما چه دریا چه سراب
بندار رازی