تفسیری عرفانی از داستان نارنج و ترنج

مدتی است داستان نارنج و ترنج ذهنم را مشغول کرده‌ است همان صحبتی که می‌گفت در هر چیزی بارقه‌ای از نور الهی است.

داستان نارنج و ترنج داستانی عامیانه است که برای خواندن اصل آن می‌توانید به کتاب افسانه‌های کهن از مرحوم صبحی مراجعه کنید یا در اینترنت آن را پیدا کنید. من در این داستان عامیانه و کودکانه اشاره هایی به عرفان دیدم که برای توضیح بیشتر می توانید به مطلب تفسیر عرفانی از یک ترانه مراجعه کنید.

در داستان شاهزاده به واسطه‌ی نذری به دنیا می‌آید. (وجود عاشق تصادفی نیست او با عنایت معشوق به عالم وجود می‌آید تا عاشق شود)

به واسطه‌ی همان نذر   (و ادای آن در سالهای بعد) شاهزاده با نام دختر نارنج و ترنج آشنا می‌شود؛ پیرزنی که در موقع گرفتن نذری از شاهزاده آزار می‌بیند در لباس نفرین آرزو می‌کند که او به درد عشق دختر نارنج و ترنج مبتلا شود (آیا پیرزن همان دختر نارنج و ترنج نیست که با ظاهری متفاوت می‌خواهد پای عاشق را به این راه بکشد.)

شاهزاده در راه پیدا کردن دختر، به باغی می‌رسد که سنگ‌هایش نرم و خاکش سفت است. (در عالم عاشقی هر ظاهری باطنی متفاوت در درون خود دارد؛  مشکلات این راه شیرین است، چون به تجربه و برداشت‌های جدید از زندگی می‌رسد و آسانی‌هایش تلخ است چون می‌تواند به غفلت منجر شود و انسان را از یاد معشوق غافل کند.)

پس از ماجراهایی شاهزاده فقط می‌تواند 3 نارنج بردارد (چون فرصت‌های زندگی محدود است. البته فرصت الهی نامحدود است و هر ثانیه و لحظه‌ای قطاری از ایستگاه زندگی به سوی معشوق می‌رود اما تو همیشه آماده‌ی سوار شدن نیستی و همه چیز همیشه هماهنگ با خواسته‌های انسان نیست.)

شاهزاده اولین نارنج را می‌بُرد و دختری از آن بیرون می‌آید. دختر نان می‌خواهد؛ شاهزاده به او نان می‌دهد اما دختر می‌میرد دختر دوم آب می‌خواهد و با خوردن آب می‌میرد. شاهزاده سرگردان می‌شود (انسان در زندگی به راهی می‌رود ولی به آن نتیجه‌ای که می‌خواهد نمی‌رسد. چرا ؟ من که همه‌ی ضوابط و اصول مادی را رعایت کردم. بسیاری از اسباب از جسم ما پنهان است. گاهی یک سود ظاهری، خسارتی معنوی به دنبال دارد. اینجا هم باید خود معشوق راهنمای ما باشد.)

در این قسمت داستان مردی الهی به شاهزاده می‌گوید که باید به جای آب، نان، و به جای نان، آب به دختر بدهد و دختر سوم (که همان دختر اول و دوم است و کلا معشوق ازلی است.) زنده می‌ماند.

دختر چون برهنه است (همه‌کس تاب دیدن چهره و وجود تابناک معشوق را ندارد) در روی درختی (جائی دور از دسترس نامحرمان عشق) می‌ماند تا شاهزاده برود و برایش لباسی بیاورد (عشق الهی نیز در لباس عشق زمینی پنهان می‌شود چون همه محرم عشق الهی نیستند.)

در این هنگام کنیزی زشت‌رو برای شستن چیزی به کنار چشمه‌ای می‌آید که دختر بالای درختی در کنار آن است. کنیز عکس دختر را در آب می‌بیند و خود را زیبا می‌پندارد از خانم طلبکار می‌شود که چرا من با این زیبائی باید خدمتکار باشم. (ما نیز زیبائی‌های الهی وجود خودمان یا دیگران را، اصیل تصور می‌کنیم در صورتی که آن تصویری از یک زیبائی الهی است و وقتی به آن اصل می‌رسیم می‌بینیم که خبری از آن زیبائی نیست. مثل پسری که برای رسیدن به دختری که دوست دارد حاضر است همه‌ی دنیا را به آتش بکشد و حتی جانش را بدهد ولی وقتی به وصالش می‌رسد مدتی بعد می‌بیند معشوقش آن چیزی نیست که برایش هلاک بوده است. اشکال در دختر نیست پسر عکس جمال الهی را در چهره‌ی دختر می‌دیده است اما وقتی به آینه (یا آب صاف) نزدیک می‌شود می‌بیند که با یک تصویر مواجه است نه چهره‌ی واقعی. در مورد خودمان هم گاهی کمال و جمالی که در خود می‌‌بینیم باعث غرورمان می‌شود اما این زیبائی و توانائی را ما از آن زیبا و توانای کل گرفته‌ایم و وقتی این تصویر برطرف می‌شود کنیزک زشت درونمان آشکار می‌شود.)

کنیز دخترک را می‌کشد و بجای او می‌نشیند. (همچون زمانی که نفس شیطانی، فطرت الهی را می‌کشد جای آن می‌نشیند) شاهزاده می‌آید و می‌بیند این دختری نیست که او عاشقش بوده است.

از قطره خون دختر گلی می‌روید که پسر هنگام بردن کنیز رنگ و بوی دختر را در آن می‌بیند و گل را می‌چیند. اما کنیز گل را پرپر میکند. هر بار که روح دختر در شئ یا حیوانی (مثل کبوتر ) جلوه می‌کند پسر به آن دل می‌بندد و کنیز آن را نابود می‌کند. (عارف عاشق هم در تمام زیبائی‌های دنیا جلوه‌ای از جمال الهی را می‌بیند. حتی گیاهان و حیوانات  نیز در حد خود نور الهی را باز می‌تاباند.)

در آخر داستان، دختر دوباره در قالب اولش ظاهر می‌شود و با یاد آوری داستان عشق خود ("عهد الست" که خداوند در آغاز آفرینش انسان، پیمان عشق و بندگی خود را از انسان گرفت) با مجازات کنیز زشت (که مظهر زشتی و پلیدی درونی نفس انسان است) عاشق و معشوق به وصال هم می‌رسند.

با عشق  الهی می‌توان همه‌ی زیبائی‌ها را دید و از آن لذت برد ولی اسیرشان نشد چون دل جای دیگری اسیر است. عرفان عشق الهی روی گردان از دنیا نیست؛ دیدن معنویت از پشت پنجره دنیاست.

۲۷ مرداد ماه ۱۳۸۷