حديث بندگي و دلبردگي
به مناسبت ماه مبارك رمضان، خلاصهاي از كتاب حديث بندگي و دلبردگي نوشتهي دكتر سروش را در اين وبلاگ ميآورم. فارغ از گرايشهاي سياسي، اين سخنرانيها كه در مورد دعا و عبادت ايراد شده و قسمتي از آن شرح دعاي ابوحمزه ثمالي است؛ بسيار زيباست و من تعابيري تازهاي در آن ديدم كه در بسياري از كتابها يافت نميشود. طبق معمول خواندن خود كتاب را به شما توصيه ميكنم. چون اين نكات، مرواريدهاي كوچكي از آن درياست.
نكاتي از كتاب
حديث بندگي و دلبردگي
(مجموعه سخنرانيهائي درباره دعا و ارتباط با خدا)
نوشته: عبدالكريم سروش
انتشارات موسسه فرهنگي صراط چاپ دوم - 1375
انتخاب ، خلاصهنويسي و تايپ : محسن مرداني

تفاوت خداي فيلسوفان و خداي پيامبران در اين است كه خداي پيامبران را ميتوان به دعا خواند. اما دربارهي خداي فيلسوفان فقط بايد جدال و جنجال كرد.
خداوند نه رازي است عقلستيز؛ كه نازنيني است عشقپسند.
دعا و نيايش قبل از آنكه ابزار زندگي باشند؛ ابزار بندگياند و بيش از آنكه خواهش تن را ادا كنند؛ حاجت دل را روا ميكنند و برتر از آنكه سفرهي نان را فراخي بخشند؛ گوهر جان را فربهي ميدهند.
دعا فقط صحنهي خواندن خدا نيست؛ كه عرصهي شناختن او هم هست. مونولوگ است؛ ديالوگ هم هست. سخن گفتن دوسويه است و در اين مكالمه و مخاطبه است كه هم انس حاصل ميشود؛ هم شناخت. هم پالايش روح ميشود؛ هم تقويت ايمان. هم دل خرسند ميگردد؛ هم خرد.
در زنجير بودن شيطان يا شياطين در ماه رمضان به آن دليل است؛ يا به همان معناست كه نفس آدمي در زنجير است و آن زنجير همان خويشتنداريهائي است كه در اين ماه ميسرتر است. چرا كه آدمي با پا نهادن بر سر پارهاي از خواستههاي خود به قدرت مقاومت بيشتري در برابر شياطين دست مييابد.
نشئههاي معنوي مخصوص شبهاست. مخصوص زماني كه آدمي از تعلقات بهطور نسبي پيراستهتر و فارغتر و از توجهات و اشتغالات روزانه دورتر است.
دعاهائي كه از طريق پيشوايان دين رسيده است؛ هم دعا و هم تعليم است. يعني بهما ميآموزد كه خداوند را چگونه بشناسيم و در پرتو آن شناسائي، چگونه با او سخن بگوئيم.
دعاهائي كه از بزرگان دين رسيدهاست؛ از يك طرف آدمي را ميشكند و ميكُشد؛ و از طرف ديگر او را برميكشد.
گناه معنائي چند وجهي دارد: از يك وجه نافرماني، و از وجه ديگر بيوفائي و جفاكاري است. از يك وجه صدمه زدن به خويشتن و خراشيدن روي روح، و از وجه ديگر نيز مستحق عذاب است.
وجود خداوند در جهان پيدا و ناپيداست. مانند آب براي ماهي آنچنان واضح است و همهجا هست كه از فرط آشكاري نيازي به اثبات ندارد؛ ولي از جهتي نيز آن چنان آشكار است؛ كه اصلاًَ به چشم نميآيد و شك ايجاد ميشود؛ اصلاً هست يا نيست؟ ( هو الظاهر و الباطن)
نزاع عارفان و فيلسوفان بر سر اين است؛ كه اثبات خدا توسط فيلسوفان، شناخت خدا را منوط به شناخت چيزهاي ديگر ميكند. مثلاً براي اثبات واجبالوجود، بايد اول واجب و وجود را شناخت و سپس خدا را، كه اين با شناخت بيواسطهي خدا توسط عارفان منافات دارد. گويا خداي آشكار را در پردههاي منطق و استدلال ميپوشانند. ( كي بودهاي نهفته كه پيدا كنم ترا )
خداوند خودش را به ما ميشناساند و بدون عنايتش ما قادر به شناخت او نيستيم. در صورت انجام اعمال نيكو نيز چيزي از او طلبكار نيستيم؛ چون توفيق انجام آن را هم، خدا داده است.
خداوند خود گواه خود است.
« هر علم حصولي مسبوق به علم حضوري است » علامه طباطبائي
يعني هر علمي را بايد بر شخص تجلي كند ( بهصورت كشف و شهود ) تا سپس بتوان آن را در قالب منطق واستدلال درآورد.
گناه نافرماني در مقابل اربابي نيست؛ كه عصباني شده و طلب مغفرت و التماس، دل او را به رحم ميآورد. چون خداوند از اين تصورات مبراست. بلكه گناه، لكهي سياهي در دل ما ايجاد ميكند كه استغفار و تضرع آن را از بين ميبرد. به عبارت ديگر، گناه بيگانهاي است كه وارد ضمير الهي ما ميشود و ما با توبه، اين بيگانه كه سيستم آسماني ما را به هم ميريزد را، از خود دور ميكنيم.
كسالت و عدم رغبت به دعا و نماز، ميتواند در اثر تيرگي دل و گناه باشد. اگر خطائي كني؛ اينگونه از آستان جانان محروم ميشوي.
«دلها را رويآوردن (بسط، اقبال) و رويگرداني (قبض، ادبار) است. اگر دل روي آورد؛ به مستحبات واداريد و اگر روي برگرداند؛ بر انجام واجبهايش بسنده كنيد.» نهجالبلاغه كلمه قصار 312
مولوي نيز در مثنوي، وقتي چشمهي جوشان ذوقش فروكش ميكند؛ ميگويد :« گويا كاري كردهام كه نبايد ميكردم؛ يا لقمهاي خوردهام كه نبايد ميخوردم؛ و براي لقمهاي، حكمت لقماني گرو برداشته شده است.
بهر لقمه گشته لقماني گرو
وقت لقمان است اي لقمه برو
جائي كه برق عصيان، بر آدم صفي زد
ما را چگونه زيبد، دعوي بيگناهي
حافظ
هميشه قبضها بد نيست؛ بلكه ممكن است بسط بعدي باشد. مثل فراق عاشق و معشوق است كه اگر عشقي عميق باشد؛ آتشش را شعلهورتر ميكند و اگر عشقي سطحي باشد؛ آتش آن را خاموش ميكند.
اگر هنگام قبض، اميدوارانه به كوبيدن اين در ادامه دهي؛ بالاخره بهرويت باز ميشود.
گفت پيغمبر كه چون كوبي دري
عاقبت زآن در برون آيد سري
مثنوي دفتر سوم 4782
ميتوان گفت كه شب قدر براي همه يكسان نيست. وقتي كسي از نظر لطافت روح به حدي برسد كه لايق انوار الهي شود؛ شب قدر اوست. اما چون اغلب مردم، در نيمهي دوم ماه رمضان، پس از مدتها عبادت، حد كافي از اين فضيلت را درك ميكنند؛ 23 رمضان شب قدر عمومي است.
ترديد بين شب 19 ،21 و 23 رمضان بهعنوان شب قدر، حقيقي نيست. تفاوت انسانها در رسيدن به قدر خويش است. مثل امتحاني كه در 3 نوبت برگزار ميشود. زرنگها در نوبت اول آمادهاند و امتحان ميدهند؛ و عدهاي در نوبت دوم و نوبت سوم، كه آخرين فرصت است.
هرجا نزولي هست صعودي هم هست. قرآن مجيد آنچنان نازل نميشود كه به خاك بيفتد و دست هر كسي به آن برسد. بلكه صعودي لازم است تا در حد توان خود از آن بهره گرفت. بنابراين شب قدر، جز شب نزول قرآن، شب صعود اولياء هم هست.
سلام در سورهي قدر، سلام به معني تعارف نيست. بلكه سلامتي از همه نقائص، كشمكشها، تعارضها و ناپاكيهاست.
محيالدين ابن عربي ميگويد: « شب قدر در تمامي شبهاي سال سيار است و من آن را در بعضي ماههاي سال ديدهام.»
گر بركنم دل و بردارم از تو مهر
اين مهر بر كه افكنم، اين دل كجا برم
حافظ
دين دو چهره دارد، دين خادم و دين مخدوم. دين خادم براي زندگي است يعني به بهتر شدن زندگي كمك ميكند؛ مثل فقه، اخلاق دنيوي و دعاهاي دنياطلبانه. دين مخدوم ديني است كه زندگي براي اوست و زندگي دنيوي خادم اوست. اين جنبهي دين ( يعني چهرهي عاشقانه و عارفانهي دين ) جنبهي اصلي دين است. پرداختن به هركدام از اين دو جنبه، و رها كردن جنبهي ديگر، باعث ميشود به هدف اصلي دين نرسيم.
عمر طولاني بدون رضايت حق، ارزشي ندارد. مانند ابليس كه عمر طولاني از خدا طلب كرد؛ اما اين عمر طولاني، باعث تثبيت لعنت الهي شد.
گفت انظرني الي يومالجزا
كاشكي گفتي كه تبنا ربنا
مولوي
بعضي از دعاها براي اين نيست كه خدا بشنود؛ به اين خاطر است كه خودمان بشنويم و بر وظايفمان آگاه شويم. مانند دعاي ماه رمضان مبني بر بينياز شدن تمام فقيران ، . . . . .
اجابت دعا لزوماً روا شدن حاجت نيست؛ چون دعا مهمترين روش خداشناسي است بنابراين آشنائي بيشتر و احساس نزديكي به خدا، اجابت محسوب ميشود.
خداوند نه تنها علت محدثه، بلكه علت مبقيه هم هست. يعني خداوند جز اينكه علت بهوجود آمدن ماست؛ بقاي ما هم مستلزم به بقاي اوست. بهعبارت ديگر ما هر لحظه در حال خلق شدن هستيم.
قرآن فقط سخنان يك طرفه خدا نيست بلكه روايت سخن گفتن دوسويهي پيامبران و خدا يا فرشتگان و خداست.
دعا باعث همدلي و محرمي انسان با خدا ميشود و انسان اشارات حق را درك ميكند. در اين حالت خداوند از صورت يك علتالعلل عبوس به معشوقي بدل ميشود كه با صميميت و لطافت با او مكالمه ميكنيم. و اين انس است كه وحشت زندگي در دنيا را از بين ميبرد.
حافظ در مورد خلوتگه خاص با خدا نشستن و غم دنيا نخوردن ميگويد :
راه خلوتگه خاصم بنما تا پس از اين
مي خورم با تو و ديگر غم دنيا نخورم
كه برگرداني از حديث رسول اكرم است كه فرمود : « ابيت عند ربي يطعمني و يسقيني – شب را با خدا خداوند به روز ميآرم و از دست او ميخورم و ميآشامم.»
اولين مرحلهي توبه، توبه از گناه است. كه اگر چه مرحلهي مهمي است. اما شايد بتوان گفت: سادهترين مراحل است. مرحلهي بعدي، توبه از خيال است. يعني اجازه ورود فكر گناه و بهطور كلي خيالي كه رنگ و بوئي از خدا نداشته باشد را، به دل و ذهن نداد.
براي اولياء الله، نه تنها انجام گناه، كه هوسي كه براي نافرماني خدا در دل شعله بكشد، گناه محسوب ميشود و توبه از آن لازم است.
ترس از خدا، نه تنها ترس از عذاب آخرت، يا مجازات در دنياست؛ بلكه ترس از اين هم هست كه از نظر لطف الهي محروم شوي. مانند عاشقي كه ميداند اگر كاري ناصواب كند، معشوق از او آزرده ميشود و مثلاً ديگر با او حرف نميزند. يا از لبخند دلدار محروم ميگردد. اين هم ترسي بزرگ است؛ ولي با ترسي كه رعيت از پادشاه دارد ماهيتاً فرق ميكند. اگر چه ميتواند شديدتر هم باشد.
خداوند آنكه نميترسد را ميترساند؛ و آنكه ميترسد را به آرامش دعوت ميكند؛ بدين ترتيب ترس او زائل ميشود و كامش از محبت الهي شيرين ميگردد. بنابراين كسي كه از خوف الهي بهرهمند نيست از محبت الهي نيز بهره نميبرد.
نترسي اوليه انسان، يك بيخيالي ابلهانه است. ولي نترسي كه خدا ايجاد ميكند، آرامش و طمئنينه است. اولي مثل كودكي است كه بيپروا در يك ميدان مين، شادمانه بازي ميكند و دومي مثل كسي است كه به سرزميني امن و آسوده رسيده است.
هرچه گناه بزرگتر باشد آمرزش آن، نعمت بزرگتري است. توبه كيميائي است، كه هر چه خاك بيشتري باشد، طلاي بيشتري به دست ميآورد چون خدا گفته است؛ گناهان توبهكنندگان را تبديل به ثواب ميكند. پس هرچه گناه بزرگتر باشد، توبه از آن ( گرچه مشكلتر است اما ) ثواب بيشتري دارد. البته اين نميتواند مجوز انجام گناههاي بزرگ باشد؛ چون اولاً گناهي كه از روي آگاهي باشد آمرزيده نميشود؛ ( يا سخت آمرزيده ميشود ) و از سوي ديگر هرچه گناه بزرگتر باشد، خطر آنكه به درهي ضلالت سقوط كني و ديگر نتواني زير بار آن، كمر راست كني، بيشتر است.
براي توبه واقعي بايد ريشههاي گناه را قطع كرد. يعني روش زندگي را تغيير داد، دوستان ناباب را كنار گذاشت و خلاصه تغيير اساسي در زندگي ايجاد كرد. در غير اين صورت تَنَبُّه ظاهري ايجاد ميشود كه دوامي ندارد.
البته تَنَبُّههاي موقتي را هم بايد غنيمت شمرد.
به قول حافظ :
هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار
كس را وقوف نيست كه پايان كار چيست
ولي توبهي واقعي چنان محكم است كه با وسوسهي نامحرمي يا شعله كشيدن هوسي از بين نميرود.
آدمي معمولاً از 35 – 40 سالگي به بعد، نان دوران جواني را ميخورد. چون پس از آن روح استخواني و تغييرناپذير ميشود.
كار اصلي شيطان، تزئين كردن بديها و خوب جلوه دادن آنهاست.
بهترين دعا، خواستن چشم بصيرت است كه زشتي گناه را ببينيم و از آن دوري كنيم. همچنين گناه را بزرگ و زياد بدانيم ( استكثار شر ) و خوبيهاي خودمان را قليل وكم ببينيم. ( استقلال خير )
استغفار 6 مرحله دارد
1- پشيماني
2- عزم بر طرد و ترك گذشته
3- اداي حقوق ضايع شده مردم
4- قضاي فرايض ضايع شده
5- آب كردن گوشتي كه از حرام بر تن روئيده با حزن و رياضت
6- رنج طاعت را به بدني كه شيريني معصيت را چشيده، چشاندن
سلام شب قدر، و سلامي كه در بهشت وجود دارد تعارف نيست؛ بلكه سلامتي است كه بر مؤمنان دميده ميشود و نقصها و عيوب و ناپاكيها و زنگارها را از دلشان پاك ميكند.
تو مگو ما را بر آن شه بار نيست
با كريمان كارها دشوار نيست
مولوي
آغاز دعا از خداست چون خدا اذن و شوق دعا را داده است.
شيريني و لطف سخن گفتن با خدا، باعث ميشود بسياري از دعاها طولاني باشد.
همه جمال تو بينم چو چشم باز كنم
همه شراب تو نوشم چو لب فراز كنم
حرام دارم با مردمان سخن گفتن
و چون حديث تو آيد سخن دراز كنم
هزار گونه بلنگم بههر رهم كه برند
رهي كه آن به سوي توست تركتاز كنم
ديوان شمس غزل 1724
سخت خوش مستي ولي اي بوالحسن
اندكي راه است تا بينا شدن
مولوي
خلق هم يكسره نهال خدايند
هيچ نه بركن تو زين نهال و نه بشكن
ناصر خسرو
بگذر از فقري كه عرياني دهد
واطلب فقري كه سلطاني دهد
اقبال لاهوري
كسي كه عاشق است نه تنها رئوف و مهربان ميشود بلكه دلير و پرجرأت هم خواهد شد.
خداوند معشوق محتشم است. يعني اگر چه زيبا و مهربان است تا بندگانش به او انس بگيرند؛ اما پرهيبت نيز هست؛ تا بندگان حد خود را نگه دارند و در مقابلش گستاخي نكنند.
عشق الهي چون عشق به درياست. دريا معشوقي است كه اگرچه همآغوشياش آرزوي عاشق است؛ اما عاشقكش هم هست و اگر حد خود را رعايت نكني جانت به خطر ميافتد.
تأكيد بيش از حد بر محبت الهي ( مخصوصاً در مسيحيت و برخي فرقههاي عرفاني ) و حذف مفهوم خوف، باعث تجري مردمان ميشود و پردهي احتشام بين رب و مربوب را ميدرد؛ كه سبب اباحيگري و تحريف در دين شده است.
كافر و مؤمن هر دو تسليم خدا هستند. مؤمن از سر بصيرت و شناسائي به فرمانش گردن مينهد؛ اما كافر از سر اجبار. كافران بر سر اختيار ناچيز خود پا ميفشارند اما مؤمنان اين اختيار را، به جبري عاشقانه ميفروشند و به بالاتر از اختيار دست مييابند.
بَدَأ و اينكه ارادهي خداوند تغيير كند؛ آيا با توحيد و اين اصل كه ذات خداوند از تغيير و دگرگوني منزه است؛ سازگار است؟ . . . ارادهي خداوند ميتواند تغيير كند؛ حتي توسط اعمال يا دعاهاي ما. اما اين تغييري نيست كه در ذات الهي ايجاد شود. خداوند اراده كرده است كه بعضي چيزها قابل تغيير باشد و تقدم و تأخر بسياري از امور جابجا شود. اين در طول ارادهي الهي است نه در عرض آن. مثلاً خداوند اراده كرده بود كه قوم يونس عذاب شوند؛ ولي چون توبه كردند؛ اين اراده تغيير كرد.
گرچه دعا ارادهي الهي را تغيير ميدهد؛ ولي دعا هم از خداوند شروع ميشود و تا او اجازه ندهد؛ ما دست بهدعا نميبريم.
هم دعا از تو اجابت هم ز تو
ايمني از تو مهابت هم ز تو
مثنوي معنوي 692/2
اينكه ما هر جا گير كرديم و تدبير كارآئي نداشت دعا كنيم؛ شك كردن در قدرت الهي است. چون كارهائي كه طبق قوانين طبيعت و يا بر اساس تدبير و عملكرد ماست هم، بدون ارادهي مستقيم الهي امكانپذير نيست.
در همه كار بايد دعا كرد؛ چه سخت و چه مشكل.
برآورده شدن حاجات مثل جايزهاي است كه به كودك براي درس خواندن داده ميشود.
چون كه با كودك سر وكارم فتاد
هم زبان كودكان بايد گشاد
كه برو كُتّابمكتبخانه تا مُرغت خَرَم
يا مويز و جوزگردو و فستقپسته آورم
مثنوي معنوي 2576/4
بالاترين اثر دعا اين است كه او به ما توجه خاص كند و بگويد چه ميخواهي ( چه برآورده شود و چه برآورده نشود )
بيخود شدهام اما، بيخودتر از اين خواهم / با چشم تو ميگويم، من مست چنين خواهم
من تخت نميخواهم، من تاج نميخواهم
در خدمتت افتاده، بر روي زمين خواهم
آن يار نكوي من، بگرفت گلوي من
گفتا كه چه ميخواهي، گفتم كه همين خواهم
غزليات شمس 1469
بهشت روي زمين، مؤانست و همنشيني با خداست و بهشت اُخروي هم چيزي جز دنبالهي همين بهشت نخواهد بود.
دعاهائي كه براي حاجت دنيوي باشد؛ دعاهاي فراقي است و دعا براي خود خداوند، دعاهاي وصالي است.
وجود حقير ما ممكن است با اندوهي كوچك تا حد خودكشي برود و با شادي حقيري سرمست شود. اما اگر رود حقير خود را، به اقيانوس الهي پيوند دهيم؛ بزرگترين طوفانها نيز اين رود كوچك را متلاطم نميكند. به همين خاطر اولياءالله ترس و غمي ندارند.
اگر قصد مطرح كردن حاجتي را در دعا داريم؛ بايد صريحاً بگوئيم و بر آن اصرار كنيم. اين نشانهي مهم و جدي بودن دعاست.
دعا بايد مستمر باشد؛ چون معلوم نيست چه لحظهاي، هنگامهي اجابت دعاست.
يك چشم زدن غافل از آن ماه نباشي
شايد كه نگاهي كند آگاه نباشي
نفس اماره، گاهي آنچنان در وجود ما، جا براي روح الهي ما تنگ ميكند كه كارد به استخوانمان ميرسد و مبارزه با آن، مثل مبارزه با خودمان است. اما اگر خودمان را به خدا بفروشيم؛ او اين باغ دلانگيز كه از علفهاي هرز آكنده است را، پاك ميكند.
توكل از نظر غزالي 3 مرتبه دارد:
مرتبهي اول توكل چنان است كه كسي بر وكيل خود اعتماد كند.
مرتبهي دوم توكل طفل بر مادر خويش است كه جز او كسي را نميشناسد و پناهي بهغير او ندارد.
مرتبهي سوم توكل مردهوار خود را به مردهشو سپردن است و يا قلموار در دست نويسنده نشستن است.
اي اخي دست از دعا كردن مدار
با اجابت يا رد اويت چه كار؟
مثنوي معنوي 1344/4
يكي از مجازاتهاي خداوند براي گناهكاران، محروم شدن از لذت دعا و طاعت است.
انسان را ميتوان از طريق معشوقش شناخت. علت عشق آدمي به چيزهاي مختلف، هماهنگي و سنخيّتي است كه او با آنها دارد.
مولوي ميگويد :
اول اي دل، دفع شر موش كن
وانگهان در جمع گندم جوش كن
روزنهاي وجود ما، كه موشهاي شيطاني در آن نفوذ ميكند؛ در درجه اول حواس ماست؛ كه بايد كنترل كنيم و هر چيزي را به آن راه ندهيم.
ريشه اصلي خارهاي وجود انسان، شُح يعني بخل و عدم ايثار، و خودخواهي است. شيطان بهخاطر اين شح تكبر كرد؛ و گذشتازخود و سجده را تحمل نكرد.
آخرين چيزي كه از قلب صديقان خارج ميشود؛ حب جاه و مقامپرستي است. ( آخر ما يخرج من قلوب الصديقين حبالجاه )
تقوي طيف وسيعي دارد كه اولين آن در حد توان، و بالاترين آن بهجا آوردن حق تقواي الهي است.
تقوا انضباط روحي است كه همراه پيروي از خدا باشد.
در تعابير عارفانه، جهان گيسوي يار ( خداوند ) است؛ كه گرچه چهرهي زيباي او را ميپوشاند ولي راهنماي ما به سوي او هم هست. اگر تاري از زلف او را دنبال نكني به چهرهاش نميرسي.
دانشمندان و فيلسوفان، چنان از بوي گيسوي الهي مستند كه از ديدار چهرهي او غافل گشتهاند.
محبت به ديگران و چيزهاي ديگر، اگر خدا را در پشت آن ببينيم، شرك نيست.