چند سال پيش کتابي خواندم به نام نزهت المجالس تأليف : جمال خليل شرواني ( نيمه‌ي اول قرن هفتم ) به تصحيح : دکتر محمد امين رياحي   که مجموعه زيبائي از رباعيات فارسي تا اوائل قرن هفتم بود . بعضي از اين رباعي‌هاي کتاب ، منحصر به فردند ؛ چون در هيچ کتاب ديگري حتي در ديوان موجود شاعرش نيز يافت نمي‌شود .

اين رباعيات آئينه‌اي از عشق‌ها ، روحيات ، تفکرات و اخلاقيات مردمان اين سرزمين در بيش از هشتصد سال پيش است . من با سليقه‌ي خودم  117 رباعي را ، که به نظرم زيباتر از بقيه بود انتخاب کردم ولي به شما توصيه مي‌کنم اگر کتاب را پيدا کرديد تمام آن را مطالعه کنيد چون همان‌طور که از نام کتاب پيداست روزگاري قرائت اشعار آن باعث نزهت و سرگرمي مجالس و مهماني‌ها بوده است .

نکته‌اي که بايد اشاره کنم اين است که رباعي‌هايي که به‌جاي نام شاعر خالي است در کتاب به عنوان ناشناس آمده است که همان جناب حکيم لاادري !!!! معروف است . (شخصي فکر کرده بود واقعا شاعري با اين تخلص وجود دارد و مي‌گفت چه شاعر خوبي است و در بيشتر کتاب‌ها اشعارش وجود دارد !!!!! )

برگزيده‌اي از نزهت المجالس
تأليف : جمال خليل شرواني ( نيمه‌ي اول قرن هفتم )
به تصحيح : دكتر محمد امين رياحي
انتخاب و تايپ : محسن مرداني

نزهت المجالس  


بي كفر به پايگاه ايمان نرسي
بي‌جان دادن به وصل جانان نرسي
بس نادره رسمي است كه در عالم عشق
چون درد رها كني به درمان نرسي
شيخ اوحد كرماني


مي گرچه حرام است ز پيمانه‌ي اوست
دل گرچه خراب مي‌كند خانه‌ي اوست
نشنيد كسي كه عقل ديوانه شود
من بنده‌ي آن كه عقل ديوانه‌ي اوست
(            )


هرگز دل من ز علم محروم نشد
كم ماند ز اسرار كه مفهوم نشد
با اين همه چون بنگرم از روي خرد
عمرم بگذشت و هيچ معلوم نشد
خيام


تا معترفي به زشت‌خويي نيكي
تا عيب كس دگر نگويي نيكي
مي كوش كه هيچ بد نگويي كس را
گر بد باشي و بد نگويي نيكي
شيخ اوحد كرماني

 
اي دل ز نفاق در گذر تا برهي
بر صدق همي‌دار نظر تا برهي
غم مي‌خوري و مال نگه مي‌داري
رو غم مخور و مال بخور تا برهي
شيخ اوحد كرماني


آن كس كه سلامت است و ناني دارد
وز بهر نشست آشياني دارد
نه خادم كس بود نه مخدوم كسي
گو شاد بزي كه خوش جهاني دارد
عزيزالدين طغرايي

              
آزار كسان طلب مكن بي‌سببي
هان تا نكند يار لبي زير لبي
چندين چه‌كني تكيه برآن نان و جمال
كاو نيست شود يا به تبي يا به شبي
صدر خجندي

آن را كه بكشتند و بپرورد و بزاد
دانند كه روزيش همي بايد داد
ور نيز در رزق نخواهند گشاد
پالودن دل چه سود و پيمودن باد
اثيرالدين اخسيكتي


هم دانه‌ي اميد به خرمن ماند
هم باغ و سراي بي تو و من ماند
سيم و زر خويش از درمي تا به جوي
با دوست بخور گر نه به دشمن ماند
خيام


سهل است مرا بر سر خنجر بودن
در پاي مراد دوست بي‌سر بودن
تو آمده‌اي كه كافري را بكشي
غازي چو تويي رواست كافر بودن
شيخ اوحد كرماني


زان باده كه عقل را كند مست بيار
وآن ساز كه مي‌زنند بي دست بيار
از هستي خويشتن به جان آمده‌ام
يك شربت نيستي اگر هست بيار
(            )


بر شاخ اميد اگر بري يافتمي
هر رشته‌ي خويش را سري يافتمي
تا چند ز تنگناي زندان وجود
اي كاش سوي عدم دري يافتمي
خيام


بنياد دل من ، غم تو ويران كرد
جانم هوس عشق تو سرگردان كرد
زآنجا كه تويي مگر كه لطفي بكني
پيداست از اينجا كه منم چتوان كرد
شيخ اوحد كرماني


اي شمع تو صوفي صفتي پنداري
كاين شش صفت از اهل صفا ميداري
شبخيزي و نورچهره و زردي روي
سوز دل و اشك ديده و بيداري
ظهير فاريابي


در ده مي لعل لاله‌گون صافي
بگشاي زحلق شيشه خون صافي
كامروز برون ز جام مي نيست مرا
يك دوست كه دارد اندرون صافي
ظهير فاريابي


گيرم كه به اسرار معما نرسي
در شيوه‌ي عاقلان همانا نرسي
از سبزه و مي ، خيز بهشتي برساز
كآنجا به بهشت ، يا رسي يا نرسي
خيام


از عشق كه كرد اي دل ابله توبه
تامن كنم از وصال آن مه توبه
شب‌تيره و باده‌روشن و مجلس خاص
من عاشق و او حاضر و آنگه توبه
يمين سبط اصفهاني


يار نو و باده كهن و آب روان
در گوشه‌ي رز نشسته در فصل خزان
وآن بابزن مرغ در آتش گردان
هان سلطنت عالم ، هان ملك جهان
جلال خواري


رحم آر كز اندازه برون مي‌گريم
وآنگاه به حيله بين كه چون مي‌گريم
چون شيشه مي ميان مجلس به دروغ
در قهقه‌ام وليك خون مي‌گريم
يمين اصفهاني


شادي زمانه عاشق طبع من است
انديشه و غم چه لايق طبع من است
زان بي دم ناي و آب انگور نيم
كاين آب هوا موافق طبع من است
كمال‌الدين اسماعيل


جامي كه شراب ارغواني است در او
آبي است كه آب‌زندگاني است در او
وآن باده كه صدجان نهاني‌است در او
پيري‌است كه آتش جواني‌است در او
كمال‌الدين اسماعيل


ني گفت كه پاي در گلم بود بسي
وآنگه ببريدند سرم در هوسي
نه زخم گران بخوردم از دست خسي
معذورم اگرم بنالم از دل نفسي
نظامي گنجه‌اي


چون دف همه ضربت وبالم دادي
چون ناي خروش حسب حالم دادي
گفتم كه چو چنگ گيرمت در آغوش
مانند رباب گوشمالم دادي
(         )


در حالت عشق بس نكو رقص كنم
وندر غمت از هزار تو رقص كنم
دست است و دل است آلت رقاصي
كو دست‌و‌دلي كه من بدو رقص كنم
كمال‌الدين اسماعيل


دي بلبلكي عاشقكي خوشگوئي
در باغ همي‌گفت به طرف جوئي
كز لعل و زمرد و زر خرده توان
بر ساخت گلي ولي ندارد بوئي
كمال‌الدين اسماعيل


گل صبحدم از باد برآشفت و بريخت
با باد صبا حكايتي گفت و بريخت
بدعهدي عمر بين كه گل در ده روز
سربرزدوغنچه‌كرد وبشگفت و بريخت
كمال‌الدين اسماعيل


كوته كردم قصه كه بس مشكل بود
وآرنده‌ي نامه نيز مستعجل بود
پرواي نبشتنش همي نيز نماند
دستي كه گهي بر سر و گه بر دل بود
(         )


از عالم عشق آن‌كه دارد خبري
بر خود نكند به هيچ وجهي گذري
گرهرچه به شهوت است آن عشق بود
پس عاشق‌صادق است هرگاو و خري
صدر خجندي


صد بار وجود را فروبيخته‌اند
تا زو چو تو صورتي برانگيخته‌اند
سبحان الله ز فرق سر تا قدمت
در قالب آرزوي من ريخته‌اند
مجير بيلقاني


كس نيست كه داد خلق بستاند از او
جان من مستمند بستاند از او
سبحان الله كه نيست اندر همه تن
عيبي كه دلم عنان بگرداند از او
عز اصفهاني


در هر دهن از عشق تو افسانه منم
رسوا شده پيش خويش و بيگانه منم
آن زلف چو زنجير به رخ بر چه نهي
بر گردن من فكن كه ديوانه منم
(         )


هر شب ز غمت تازه عذابي بينم
در ديده به‌جاي خواب آبي بينم
وانگه كه چو نرگس تو خوابم ببرد
آشفته‌تر از زلف تو خوابي بينم
كمال اسماعيل


هرچندكه زلف تو سراسر مشك است
از زلف‌تو صدشكستگي برمشك است
آن قاعده‌شد كه مشك در چين مي‌بود
زلف‌توچنان‌كرد كه‌چين‌درمشك ‌است
بدر تفليسي


گر شانه زبان در خم گيسوت كشد
ور آينه روي سخت در روت كشد
سرمه كه بود كه آيد اندر چشمت؟
يا وسمه كه او كمان ابروت كشد؟
حميد گنجه‌اي


پيوسته از آن سلسله مو مي‌ترسم
با اين همه ‌حسن‌و‌لطف از او مي‌ترسم
ترس دل هركه هست از چشم‌بد است
بيچاره من از چشم نكو مي‌ترسم
قطب عتيقي


گفتم ز دو لب مرا يكي كام بده
در خشم شدي ، رواست دشنام بده
ور كام من از لب چو شكر ندهي
زان چشم كه من فداش بادام بده
(        )


از حلقه گوش تو دلم با خبر است
كاين تندي‌طبع تو هم از بهر زر است
از گوش تو هم قياس مي‌بايد كرد
كآنجا كه زر است پاره‌اي نرم‌تر است
كمال اسماعيل


خط تو كه خوب و دلكشم مي‌آيد
چون سبزه ميان آتشم مي‌آيد
بر خط‌تو  هر كسي چو من دارد سر؟
يا من خرم و سبزه خوشم مي‌آيد
(        )


مادر كه تو را بزاد اي حور نژاد
ابليس بخنديد و بشد خرم و شاد
يعني كه به اين روي توانم برداد
دين همه‌ امت محمد بر باد
سيف تفليسي


چون قوس‌و‌قدح كمان ابروش نگر
در كشتن دل نرگس جادوش نگر
اي منكر عشق و عاشقي گر مردي
يك ره نظري ز دور در روش نگر
شمس سجاسي


مه نام شكسته‌ي جهان است و تو نه
گل دستخوش جهانيان است و تو نه
سرو ار چه به باغ پادشاه است وليك
او دست‌نشان ديگران است و تو نه
شمس گنجه‌اي


گر چشم خوشت كمين جان مي‌سازد
ياقوت لبت قوت روان مي‌سازد
هر نيش كه چشم تو زند بر دل من
نوشين لب تو مرهم آن مي‌سازد
عزيز شرواني


دوشينه شب اندر آن‌چنان رهگذري
بوسيد مرا نگار من بي‌خبري
امروز چه خوشدلم كه مي‌گفت به‌ناز
اي جانت به‌لب رسيده خواهي دگري
(       )


گر وصف رخت مرا به گفتار آرد
در هر حرفي گلي پديدار آرد
ور شرح لبت را به قلم بنويسم
ني باز دگرباره شكر بار آرد
(       )


جانا همه سازهاي دمسازم زن
بانگي كه زني هم از سر نازم زن
از بهر يكي بوسه چه در خشم شدي؟
اينك لب من بيا و صد بازم زن
(       )


خوش خفته به ناز آن بت سيم ذقن
بوسي‌زدمش كه‌كام‌ خوش‌گشت‌و‌دهن 
برجست و به‌خشم گفت دورازلب من
اين پسته شكستن است نه بوسه زدن
(       )


دوش آن‌همه‌لطف اگرچه‌از مستي بود
پيرايه‌ي عمر و مايه‌ي هستي بود
بوسي به سرانگشت به ما مي‌انداخت
من مي‌ستدم اگرچه سردستي بود
شرف سفروه


تير مژه‌ات گره‌گشايي عجب است
وان ابرو و غمزه دلربايي عجب است
سلطان لبت كه گنج گوهر دارد
يك‌بوسه نمي‌دهد گدايي عجب است
تاج زنگاني


بر حرف نهاد دوش يار انگشتم
برجست و كشيد از سر مستي مشتم
دشنام همي‌خواست كه آغاز كند
دشنام به بوسه در دهانش كشتم
عايشه


سر بر سر خاك آستان تو نهم
دل در خم زلف دلستان تو نهم
جانم به لب آمدست يك بوسه بيار
تا جان به بهانه در دهان تو نهم
كمال اسماعيل


اي مرده لب من به تمناي لبت
تا چند خورم غصه‌ي سوداي لبت
عيد است لب چو شكرت باز آور
تا بگشايم روزه به خرماي لبت
مجيب گنجه‌اي


دريافتم آخر ز قضا را به شبش
صد بوسه زدم بر لب همچون رطبش
او خواست كه دشنام دهد حالي من
دشنام به بوسه درشكستم به لبش
مهستي گنجوي


تا بر رخ زيباي تو باشد نظرم
هر لحظه بود آرزويت بيشترم
اندر لب تو آب حياتي است كه من
چندان كه از آن بيش خورم تشنه‌ترم
رضي گنجه‌اي


آن بت كه اگر طلب  كند جان بدهم
دي گفت چه آرزوست تا آن بدهم
گفتم كه دو بوسه از دو جا مي‌خواهم
گفت از بن گوش ، از بن دندان بدهم
حاجي شهاب گنجه‌اي


گفتم بوسي بده بها جان بستان
يا هرچه زمن خوش آيدت آن بستان
گفتا كه به جان معاملت نتوان كرد
گفتم كه به زر گفت بيا هان بستان
جمال شرواني


آن دل كه به كام دل بدخواه افتاد
در چاه زنخدان تو ناگاه افتاد
ار چه همه كس به چشم پرهيز كند
بيچاره دلم به چشم در چاه افتاد
كمال اسماعيل


زنهار كه‌آن‌چاه‌زنخدان‌چه خوش‌است
يارب‌كه‌دراو‌چشمه‌ي‌حيوان‌چه‌خوش‌است
پاي دل من بسته به بند سر زلف
افكنده درآن‌چاه‌زنخدان‌چه‌خوش‌است
كمال خجندي


هر جا كه بود منزل و مأوا او را
بادا همه كام دل مهيا او را
يا رب به خدائيت به زودي برسان
ما را بر او ، يا به بر ما او را
(        )


با من به گه وداع گفت آن دلجوي
من زود آيم تو دل ز انديشه بشوي
گفتم صنما تو اين سخن آن را گوي
كاو زنده بود چو تو بگرداني روي
(        )


هنگام شدن داد نگار ختنم
يك‌حلقه ز زلف‌خويش پيچان چو تنم
گفتا كه گر از فراق ديوانه شدي
زين سلسله‌اي بساز تا آمدنم
اثير


عشق تو همي برد مرا جاي به جاي
گردان چو دل تو اي‌صنم راي به راي
توچون‌گل‌سرخ مي‌روي ‌دست‌به‌دست
من چون گل راه مي‌روم پاي‌به‌پاي
ساوي


روزي دل سختت به وفا نرم نبود
بازار وصال ما شبي گرم نبود
با يار دگر خنده‌زنان بنشيني
وز ديده‌ي گريان منت شرم نبود
صدر خجندي


آن  بت كه دلم زعشق او زار شدست
او جاي دگر به دل گرفتار شدست
اين درد مرا علاج كه‌تواند كرد
كان‌كس كه طبيب بود بيمار شدست 
(          )


اي از دل‌وجان‌ومال و مذهب خوشتر
روي تو ز نام و نامت از لب خوشتر
زلف‌توشب‌است‌و چشم‌من بيماراست
بيماران را كوتهي شب خوشتر
(          )


يك چند ز ناحفاظي و ناداني
از ما بر ديگري شدي پنهاني
باز آمده‌اي دروغ‌ها كرده ز بر
احسنت زهي رو و زهي پيشاني
(          )


در كشتن من يار بد انديشاني
در روز مصاف در صف ايشاني
آن‌گه گويي مرا كه من زان توام
احسنت زهي رو و زهي پيشاني
(          )


شيرين‌سخنانت كه‌چنين دل‌شكن‌است
انصاف بده نه لايق آن دهن‌است
شيرين لب تو تلخ نگفتي هرگز
اين بي‌نمكي ز شوري بخت من‌است
يمين


در آينه نقش صورت چين شده‌اي
انگشت‌گز هزار مسكين شده‌اي
آئينه بنه كه حاجتت نيست بدانك
بي‌آينه خود تو خويشتن‌بين شده‌اي
(          )


يك خنده بزن تا همه تن جان گردد
يك بوسه بده تا شكر ارزان گردد
وآن نرگس نيم مست از هم بگشا
تا جام مي نشاط گردان گردد
(          )


دل جاي‌غم‌توست چنان‌تنگ‌كه هست
گل‌چاكر روي‌تو به هر رنگ كه هست
از آب دو چشم من بگردد هر شب
جز سنگ‌دلت هر آسياسنگ كه هست
(          )


نه ماه بود به دلفروزي كه تويي
نه مهر بود به ديده‌دوزي كه تويي
خون دل من حلال داني بر خود
احسنت زهي حرام روزي كه تويي
صدر


صيدم كردي نه دانه نه دام نه هيچ
مستم كردي نه باده نه جام نه هيچ
گفتي كه به نوبهار كامت بدهم
بگذشت سه نوبهار نه كام نه هيچ
امام رضي


گفتم صنما جهان به كامت بادا
گفتا كه غم هجر مدامت بادا
گفتم كه به من نماي آن رخ را گفت
آن نيز كه ديده‌اي حرامت بادا
عايشه


گفتم چه كنم ز عشق تو؟ گفت حذر
گفتم چه‌خورم در هوست؟‌گفت جگر
گفتم به چه آيم بر تو؟ گفت به سر
گفتم به چه يابم رخ تو؟ گفت به زر
كمال اسماعيل


امروز به گرمابه چو سر بركردم
او را ديدم ز عيش افسر كردم
حالي كه به دست شانه ديدم زلفش
گل كردم خاك را و بر سر كردم
(        )


رشك آيدم از شانه‌و‌سنگ اي دلجوي
زان رشك ز ديده‌ها روان دارم خون
كان بر سر زلف تو چرا زايد دست
وين در كف پاي تو چرا مالد روي
(        )


اي گل‌رخ سرو قد ، اي مايه‌ي ناز
بر تو ز نماز و روزه رنجي است دراز
چندين به نماز و روزه تن را مگداز
بر مه نبود روزه و بر سرو نماز
(        )


اي دوست بيا و تكيه بر جانم كن
عيد است به عيد روزه مهمانم كن
اين عيد زكات لب به من بوسي ده
وآن عيد دگر بيا و قربانم كن
(        )


عيد است هزار چاره خواهم كردن
وز عيد به تو نظاره خواهم كردن
تو جامه‌ي نو پوش كه من از دستت
اين كهنه‌ي خويش پاره خواهم كردن
(        )


اي زلف كژت فكنده در دلها تاب
وي‌خشم‌خوشت‌ربوده‌از‌من‌خور‌و‌خواب
بر‌لب چو لب‌كوزه نهي،از سر ذوق
اندر دهن كوزه همي‌آيد آب
(        )


گفتم شكري از آن دهن خواهي داد؟
يا باز جوابم به سخن خواهي داد؟
لب را بگزيد گفتمش سخت مگز !
تا خود نخوري آنچه به‌من خواهي داد
(        )


ترسا پسري كه يك دمش غم ندهم
مويي ز سرش به هردو عالم ندهم
گفتمش يكي بوسه بده گفت برو
من بوسه به عيسي و به مريم ندهم
(        )


آن زلف تو بارگاه من بايستي
وآن چشم تو خوابگاه من بايستي
دست تو كه خون عاشقان مي‌ريزد
در گردن پرگناه من بايستي
(        )


وقت سحرش چو عزم رفتن بگرفت
دل را غم جان رفته از تن بگرفت
اشكم بدويد تا بگيرد راهش
در وي نرسيد و دامن من بگرفت
(        )


سر سخن دوست نمي‌يارم گفت
دري است گرانبها نمي‌يارم سفت
ترسم كه به خواب در بگويم به كسي
شب‌هاست كزين بيم نمي‌يارم خفت
(        )


يك چند نهان نزد دلارام شديم
آخر به عيان جفت مي و جام شديم
ترس من و يار من ز بدنامي بود
اكنون ز چه ترسيم كه بدنام شديم
سيد حسن غزنوي


هر ناله كه در پاي شتر مي‌كردم
در پاي شتر نثار در مي‌كردم
هر چاه كه كاروان تهي كرد ز آب
من باز به آب ديده پر مي‌كردم
مهستي


مائيم فتاده روز و شب در تك و تاز
بر خيره نهاده روي در شيب و فراز
نه هيچ ره‌آورد به‌جز رنج سفر
نه هيچ پس افكند به‌جز راه دراز
كمال اسماعيل


پالوده شدم ز خون دل پالودن
فرسوده شدم ز دل به غم فرسودن
با تو به حضر قرار و آرامم نيست
بي تو به سفر چگونه خواهم بودن
سيد حسن غزنوي


اي سرو گزيده پيش رويت پستي
گل با رخ تو كرده چو بلبل مستي
اكنون كه ز رنج و زحمت ما رستي
چون‌مي‌باشي؟چه‌مي‌كني؟خوش‌هستي؟
(         )


در عشق تو كس پاي ندارد جز من
در شوره كسي تخم نكارد جز من
با دشمن و با دوست بدت مي‌گويم
تا هيچ كست دوست ندارد جز من
عنصري


منگر به زمين كه خاك و آبت بيند
منگر به فلك كه آفتابت بيند
جانم بشود ز غيرت اي‌جان جهان
گر زان‌كه شبي كسي به‌خوابت بيند
مهستي


هر كس كه نگه كند به چشم مستش
از رشك دعاي بد كنم پيوستش
وآن‌كس كه به انگشت رخت بنمايد
گر دسترسم بود ببرم دستش
(           )


من عشق تو از دل نگذارم هرگز
جز با تو نباشد سر و كارم هرگز
در مدت عشقت ز تو جز يك نظري
والله كه نداشتم ، ندارم هرگز
(           )


دوشينه‌شب ارچه‌جانم از درد بكاست
چون‌تو به عيادتم شدي رنجه رواست
بر بوي عيادت تو امشب همه شب
زايزد به دعا درد همي‌خواهم خواست
(           )


دشنام كزآن لبان دلكش باشد
دري شمرش كه آبش آتش باشد
لب‌‌هاي‌توچون‌گل‌است‌و دشنام‌چو باد
هر باد كه بر گل گذرد خوش باشد
عنصري


گفتم كه مگر سوز جگر مي‌خواهد
رخساره ز آب ديده تر مي‌خواهد
زآن پس كه درين شيوه بسي كوشيدم
امروز كسي گفت كه زر مي‌خوهد
مباركشاه


مي‌كن به وثاقم گذري بهتر از اين
مي‌دار به كارم نظري بهتر از اين
لطفي كه تومي‌كني نگويم كه بد است
نيك است وليكن قدري بهتر از اين
(         )


تا كي ز سر سركشي و غايت ناز
هر لحظه حديث هجر گيري آغاز
من نيز نميرم از غم عشق كسي
يك چند بگريم و خمش گردم باز
رضي‌الدين


رويم به جفا سياه مي‌بايد كرد؟
جان و دل من تباه مي‌بايد كرد؟
انديشه نمي‌كني كه آخر روزي
در روي منت نگاه مي‌بايد كرد؟
(         )


ما بي تو به صد ناز وتنعم بوديم
چون ره به تو يافتيم از آن گم بوديم
در شهر توايم مردمي كن با ما
ما نيز به شهر خويش مردم بوديم
(         )


اي دوست كه عاشق كشي و زاركشي
ياران گنه نكرده بسيار كشي
من طاقت زخم پر ندارم ، زنهار
مزدت باشد اگركه يك‌بار كشي
شمس سجاسي


زان پس كه فداي عشق تو كردم جان
بر من زچه خشمناكي اي‌جان و جهان
هرگز تو مرا چه داده‌اي جز دشنام
يا زآن‌تو من چه برده‌ام جز فرمان
كمال اسماعيل


راز تو به نزد اين و آن نتوان گفت
آسان آسان به ترك جان نتوان گفت
اين با كه توان گفت كه احوال مرا
تو نشنوي و با دگران نتوان گفت
كمال اسماعيل


در سيرت‌دوست هرچه نيكوست نبود
يك ذره وفاش در رگ و پوست نبود
دردا كه به دوست هركه در عالم را
دشمن‌كرديم و دوست هم دوست‌نبود
(        )


از واقعه‌اي تو را خبر خواهم كرد
اندر يك بيت مختصر خواهم كرد
با عشق تو زير خاك خواهم بودن
با عشق تو سر ز خاك برخواهم كرد
(        )


دل سير نگرددت ز بيدادگري
چشم آب نگيردت كه در من نگري
اين طرفه كه دوست‌تر ز جانت دارم
با آن‌كه ز صد هزار دشمن بتري
اشهري


گوئي بينم به‌رغم اين دشمن من
پيراهن تو يكي و پيراهن من
از بازوي من قلاده در گردن تو
وز گيسوي تو كمند در گردن من
(        )


از آرزوي روي تو بگداخت تنم
وز خون دو ديده لعل شد پيرهنم
گوئي بُوَدا شبي كه تو در بزني
من گويم كيست آن ؟ توگويي كه منم
(        )


خوش خفته بدم من از غم گلبويان
ديدم بت خويش را كه آمد پويان
گفتا كه مراد تو بخواهم دادن
از خواب درآمدم به كي كي گويان
(        )


من نيم‌شبي دوش بر يار شدم
با او نفسي محرم اسرار شدم
روئي كه بدان روي نهادم ز طرب
بر روي زمين بود چو بيدار شدم
اثير اخسيكتي


داني كه چراست اي پسنديده‌ي من
پر آب دو ديده‌ي ستم‌ديده‌ي من
مي‌بگشايد ز آرزوي لب تو
آب از دهن مردمك ديده‌ي من
مجدالدين بغدادي


در وعده‌ي تو كدام فرداست كه‌نيست
واندرسرم‌ازعشق‌چه‌سوداست‌كه‌نيست
يك قطره ز آب شرم و يك ذره وفا
درچشم‌ودلت خداي ‌داناست‌كه‌نيست
(        )


گفتم حق صحبت قديميت گيرد
واندوه دل من به دو نيمت گيرد
آنت نگرفت وه كه دود دل من
روزيت بگيرد و عظيمت گيرد
(        )


امشب ز غمت ميان‌خون‌خواهم خفت
وز بستر عافيت برون خواهم خفت
باور نكني خيال خود را بفرست
تا درنگرد كه بي‌تو چون‌خواهم خفت
سيد حسن غزنوي


زآوردن من نبود گردون را سود
وز بردن من جان و جمالش نفزود
وز هيچ كسم نيز دو گوشم نشنود
كآودن و  بردن من از بهر چه بود
خيام


اي دوست حقيقت شنو از من سخني
با باده‌ي لعل كوش يا سيم‌تني
كان كس كه جهان كرد فراغت دارد
از سبلت چون تويي و ريش چو مني
خيام