رستم و سهراب یکی از زیباترین و همچنین غم‌انگیزترین داستان‌های شاهنامه است. داستانی پر از عبرت و نکته‌های شنیدنی از زندگی انسان‌ها که در هیچ زمانی کهنه نمی‌شود. من این داستان را تا حدی که به چارچوب داستان لطمه نخورد، خلاصه کرده‌ام. اما خواندن این خلاصه، شما را از خواندن داستان کامل در شاهنامه‌ی فردوسی بی‌نیاز نمی‌کند

 

غمنامه‌ی رستم و سهراب
از شاهنامه‌ی فردوسی
خلاصه‌نویسی: محسن مردانی

رستم و سهراب

روزي رستم پهلوان ايراني براي شكار به نزديكي شهر سمنگان در مرز توران مي‌رود. او در دشتي گورخرهاي فراواني را مي‌بيند و گوري را شكار كرده وكباب مي‌كند. او پس از خوردن غذا اسبش رخش را در دشت رها مي كند تا به چرا مشغول شود. خودش نیز زين رخش را زير سر مي گذارد و به خواب مي رود.

سواراني چند از تورانيان درحال گذر از آن دشت، اسبي كوه‌پیكر و رهوار را مي‌بينند كه در حال چراست به دنبال آن مي‌افتند تا به چنگش بياورند. رخش به آنان حمله كند و به ضرب دندان وسم، سه تن از آنان را مي كشد اما بالاخره به كمند آنان اسيرشده وسواران رخش را با خود مي برند.

وقتي رستم بیدار مي‌شود اثري از رخش نمي‌بيند و پس از جستجوي بسيار عاقبت ردپاي او را به سوي شهر سمنگان می‌یابد بنابراین زين رخش و سلاح خود را به دوش مي‌گيرد و به سوي شهر سمنگان به راه مي افتد. درشهر شاه وبزرگان سمنگان وقتي خبر آمدن رستم را مي‌شنوند به استقبالش مي روند و از او به گرمي پذيرايي مي‌كنند. رستم مي‌گويد كه: «اسبم رخش را هنگامي كه خواب بودم ربوده‌اند و من ردش را تا اين شهر گرفته‌ام؛ اگر آن را بیابید و به من بازگردانديد سپاسگزار شما خواهم بود وگرنه دمار از روزگار بزرگان شهر درمي آورم.» شاه سمنگان قول مي‌دهد تا بامداد روز بعد، رخش را بيابد و به او تحويل دهد و از رستم دعوت مي‌كند كه شب را مهمان او باشد. دركاخ شاه سمنگان به افتخار رستم جشني برپا مي‌گردد.

پس از جشن رستم به بستر مي‌رود. در نيمه‌هاي شب . . . .

 

خلاصه داستان را به صورت PDF در  لینک زیر بخوانید:

 

خلاصه داستان رستم و سهراب