حکایت دوم

جلیلی و اشتون 40سال بعد

شنیدم در واقعه‌ی مذاکرات پنج بعلاوه یک و ایران در عراق، شبی در یکی از کاخ‌های بغداد که از قصرهای هارون‌الرشید سبق برده بود و سر بر فلک می‌سود در کنار دجله مذاکره میسر شد.

چون پاسی از شب گذشت مولانا جلیلی نظری به مجلس کرد. دید شمع ایستاده و مذاکره کنندگان نشسته، یکی از مطربان خوش الحان که هم‌پنجه اسحاق موصلی بود در نواختن چنگ و حنجره‌اش چنان داود نبی در خواندن ترانه و آهنگ، به بانگ بلند چنین می‌خواند

امشب مگر به وقت نمي‌خواند اين خروس
برگوششان مگر نرسیده غریو کوس

از شش جهت مذاکره‌ در امر هسته‌ای
در پشت میزِ ساخته از چوبِ آبنوس

دست از چنین مذاکره‌ها ابلهی بود
برداشتن، بگفتن بيهوده‌ی خروس

باری مولانا جلیلی بانو اشتون را گفت: یا کاترین در مذاکرات وین پیرهن چاک و صراحی در دست بیامدی، در قسطنطنیه دستاری بر گردن بلورین حمایل کرده بودی و اکنون به رسم مسلمانان مانتو که همان قبای نسوان است بر آن پیکر سیمین بپوشاندی.

مرا پرسش این است که در مذاکرات بعدی به کدام جلوه برون آیی تا من با هزار دیده تماشا کنم تو را؟

آن مخدره گفت: یا سعید اگر مذاکره به سرانجام رسد در مجالست بعد شاید موی بپوشم و بر چهره نقاب زنم اما بترس از آن روز که مذاکرات ابتر شود و به تلخی پایان برد. در آن مجلس از آنچه در وین دیدی پیرهن چاکتر بیایم.

بانو اشتون هنوز فضاله‌ی شراب این سخن در قدح  داشت که  مولانا جلیلی آن‌چنان مست شد که نعره ای زد، گریبان درید و سر به بیابان بغداد گذاشت و سماع کنان این ابیات همی‌خواند

مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بکشد
چو سینه چاک بیاید در انجمن بکشد

زقطعنامه و تحریم‌ها نمی‌ترسم
که با نمایش اعضای این بدن بکشد

اگر چه وسوسه ابلیس می‌کند که بگو
چنین بیاید و گرچه هزار تن بکشد

21خرداد1391