وبلاگ شخصی محسن مردانی (یکی‌بود یکی‌نبود جمله‌ای کودکانه، اما عارفانه)

یکی از داستان‌های دل‌انگیز شاهنامه‌ی فردوسی، ماجرای عشق بیژن و منیژه است. این داستان غنایی در کتاب حماسی شاهنامه، ماجرای عشق جوانِ دلاور و زیباروی ایرانی به نام بیژن، به منیژه، دختر بزرگترین دشمن ایران (افراسیاب) است که این دل‌بستگی او را تا پای دار می‌برد اما بالاخره به کمک رستم از مرگ نجات می‌یابد.

بیژن و منیژه
از شاهنامه‌ی فردوسی
خلاصه‌نویسی: محسن مردانی

بیژن و منیژه

فردوسی این داستان را به صورت دل انگیزی آغاز می‌کند.
در شبی طولانی و بدون مهتاب، شاعر از خواب برمی‌خیزد و دل‌آزرده از این شب تیره و دلگیر ، یارش را بیدار می‌کند. او چون بی‌خواب شده است از دلبرش می‌خواهد که برایش بزمی بیاراید و چنگ بنوازد. پس از کامجویی از آن بزم، شاعر از یارش می‌خواهد که از دفتر پهلوی (تاریخ شاهان باستان ایران زمین) داستانی را بخواند تا او به شعر آورد.

داستان از بزمی در حضور کیخسرو شروع می‌شود. ناگهان خبر می‌آورند ارمنیان که در مرز ایران و توران زندگی می‌کنند به دادخواهی آمده‌اند. آنان زاری‌کنان می‌گویند  که گله‌ای از گرازان به بیشه‌ای که کشتزار و باغ‌هایشان آنجاست، حمله کرده‌اند و محصولات و دام‌های آنان را نابود می‌کنند.
کیخسرو دستور می‌دهد ظرف زرین بزرگی را در میان مجلس قرار داده و آن را لبریز از گوهرهای گرانبها کنند و می‌گوید: «کدام دلاوری داوطلب از بین بردن گرازهاست تا این گنج را پاداش بگیرد»
کسی پاسخ نمی‌دهد تا اینکه بیژن (فرزند گیو و نوه‌ی دختریِ رستم) پیشقدم می‌شود، اما پدرش او را بر این جسارت ملامت می‌کند که: «بی‌تجربه هستی و توانایی این کار را نداری».
بیژن که جوانی جویای نام است، بر ادعایش اصرار می‌ورزد. شاه این مأموریت را برعهده‌ی بیژن می‌گذارد و گرگین که سرداری با تجربه است را برای راهنمایی‌اش در این سفر، با او همراه می‌کند.
وقتی به بیشه ارمنستان می‌رسند، بیژن....... بقیه در لینک ادامه مطلب


برچسب‌ها: داستان‌هایی از ادبیات فارسی, شاهنامه, فردوسی, عاشقانه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1392ساعت 22:26  توسط محسن مردانی  | 

حرف هایی به دخترم

 (به مناسبت ۲۵ اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی بزرگ)

فردوسی بزرگ

غزل دختر خوب و دلبند من
کنارم نشین، گوش کن،این سخن 

نه پند و نصیحت که گردی ملول
به طعنه بگویی که: «باشد قبول» 

کلامی است چون حرف‌های دو دوست
نه وعظ و خطابه، که یک گفتگوست 

عزیزم در این سرزمینِ کهن
بسی گنج باشد زِ شعر و سخن 

همه حاصلِ علم و عشق و خِرَد
کزآن برتر اندیشه برنگذرد  

یکی از چنین گنج‌های سخن
که شد مایه‌ی افتخارِ وطن 

کتابی است چون گوهر شاهوار
ز فردوسی نامور، یادگار 

بلی شاهنامه، نه تنها کتاب
که از روشنی همچو صد آفتاب    

پر از معرفت، دانش و راز و پند
نه تلخ و دل‌آزار، شیرین چو قند 

بِدان! قدرِ این گوهرِ باستان
مخوانش تو، افسانه‌ی کودکان 

به دقت بخوان شاهنامه، و ز آن
به هر قصه‌ای نکته‌اش را بِدان 

ز جمشید، شاهی که مغرور شد
بدان نخوت از لطفِ حق دور شد 

که ضحاک ظالم، به گیتی نماند
وگرچه بسی جور و بیداد راند 

ز ایرج که شد طعمه‌ی خاک گور
ز کین و حسد بردنِ سلم و تور 

چو شد ریخته خون آن بیگناه
شده خاندانی سراسر تباه 

چرا سام، فرزند نیکونهاد
ز کفران نعمت، به سیمرغ داد 

ز رودابه و عشق پاکش به زال
که شد ماجرایی پر از قیل و قال 

ز فرزندشان رستم پهلوان
به مازندران، قصه‌ی هفت خوان 

جوانمردیش بین که قبل از نبرد
ز خواب گران، دیو، بیدار کرد 

ز تهمینه آن دختر تیره‌بخت
ز فرجام عشقش که شد تلخ و سخت 

به سهرابِ خود دلخوش، اما پسر
شده کشته، آن هم به دست پدر

ز گردآفریدی که آن شیرزن
نهاده به کف، جان به راه وطن 

سیاوش که چون یوسف راستگوی
بِگرداند مردانه از ننگ، روی 

بر آن ننگ چون متهم نیز گشت
چو فرزند آزر، ز آذر گذشت 

چو یحیی سپس قوم بیدادگر
سرش را بریدند، در تشت زر 

بجوشید خونش به روی زمین
نگون کرد بنیادِ آن ظلم و کین

سخن را به پایان برم، این زمان
دگر خود بخوان شرحِ هر داستان

بیندیش بسیار در این کتاب
و مقصود هر قصه‌اش را بیاب

محسن مردانی  23 اردیبهشت 1392

 

منظور از قیل و قال در داستان عشق زال و رودابه ماجرایی است که نزدیک بود به دستور منوچهر پادشاه ایران تمام خاندان مهراب (پدر رودابه) نابود شوند و با فداکاری زال، منوچهر از این دستور منصرف شد و اجازه داد زال با رودابه (که از نسل ضحاک بود) ازدواج کند.

منظور از فرزند آزر حضرت ابراهیم است. اسطوره‌ی سیاوش با سه داستان ادیان ابراهیمی (یوسف، ابراهیم و یحیی) شباهت‌های شگفت‌انگیزی دارد.


برچسب‌ها: شاهنامه, فردوسی, مثنوی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 17:37  توسط محسن مردانی  | 

فردوسی در آغاز شاهنامه شعر زیبایی در مدح سلطان محمود غزنوی دارد آنجا که می‌گوید

«چو کودک لب از شیر مادر بشست»
«ز گهواره محمود گوید نخست» 


به این معنا که سلطان محمود آنقدر بلندآوازه است که هر کودکی اولین نامی که یاد می‌گیرد نام اوست. چون نام آقای محمود احمدی‌نژاد در ایران کنونی اگر بلند آوازه‌تر از نام سلطان محمود در هزار سال پیش نباشد کمتر نیست! به فکرم رسید اگر کودکی بعد از به سخن آمدن قبل از هر اسمی بگوید محمود، بعدش به این جناب محمود چه خواهد گفت؟
با توجه به بحث داغ اجرای دومین مرحله‌ی هدفمندی یارانه‌ها و تأثیرش بر روی زندگی اکثر مردم (حتی کودکان خردسال) به فکرم رسید شاید کودکِ لب از شیرشسته (به قول مداحان اگر نه به زبان قال که به زبان حال) حرفهایی این چنین در مورد مرحله‌ی بعدی هدفمندی یارانه‌ها می‌گوید. گرچه زبان شعر طنز است، سعی کرده‌ام احترام آقای احمدی‌نژاد به عنوان رئیس جمهور کشور رعایت شود.

 
 
کودک و محمود

کودک و محمود
بر اساس شعری از شاهنامه در مدح سلطان محمود غزنوی
حرف‌های یک کودک لب از شیرشسته با محمود درباره‌ی مرحله‌ی دوم هدفمندی یارانه‌ها

«چو کودک لب از شیر مادر بشست»
«ز گهواره محمود گوید نخست»
 
که رحمت به بابا و مامان تو
نپیچد کسی سر ز فرمان تو 

تو ای خصم بیداد و فقر و فساد 
جهاندار، محمود احمدنژاد

به دنیا همه خوبی از داد توست
سخن‌های مردم همه یاد توست 

به هر بینوا و ستمدیده‌ای
ز بس، ثروت و مال بخشیده‌ای 

«ز کشمیر تا پیش دریای چین»
به تو هر گدایی کند آفرین 

تو رحمی کن امروز، ای نازنین 
به ما مردمان هم، در ایران زمین

گرانی ببین، مردمَت پیر کرد
همه مرد و زن را، ز جان سیر کرد 

همه روز بابا دلش پر غم است
که خرجش زیاد و حقوقش کم است 

چو یک هفته از ماه نو بگذرد
پدر ناله‌اش بر فلک می‌رود: 

که کفگیر خورده ته دیگ‌مان
چه سازم به این وضع و خرجِ گران 

چو یارانه‌ی ما هدفمند شد
دل ما چه بیهوده خرسند شد

ولی باید اکنون بر این غم گریست
که شد دخلمان یازده، خرج بیست

ز یارانه بابا کند اعتراف
به مای‌بیبی‌ام هم نداده کفاف 

تو اِی میر محمود کشورگشای
«ز کس گر نترسی بترس از خدای»

هدفمندیت، تاب آورده‌ایم
ز آن مرحله جان به‌در برده‌ایم 

بیا بگذر از دومین مرحله
مینداز، ما و خودت در تله 

که ایران ز این کار ویران شود
«کُنام پلنگان وشیران شَود» 

بمیرند از بینوایی همه
دَهی کار این مملکت خاتمه
 
شنو پند من، گرچه یک کودکم 
که این اشتباه است و ظلم و ستم

وگر عاقبت باید این‌گونه زیست
«نه بر مرده، بر زنده باید گریست» 

محسن مردانی 30 بهمن 1391

 

ابیات و مصرع هایی که داخل گیومه «» هستند از فردوسی است و بعضی ابیات دیگر نیز از شعر فردوسی الهام گرفته شده اما اندکی تغییر کرده است. یک بیت هم از این بیت سعدی الهام گرفته شده است.
بر آن کدخدا زار باید گریست
که دخلش بود نوزده، خرج بیست

آنهایی که مثل من بچه کوچک دارند می دانند که مای‌بیبی همان پوشک بچه است!!!



برچسب‌ها: استقبال شعر, مثنوی, فردوسی, انتقاد اجتماعی, شاهنامه
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 16:53  توسط محسن مردانی  | 

تقدیم به روح فردوسی بزرگ و تمام هنرمندانی که چون استادان آشفته و پریش در زمان حیاتشان آن‌چنان که باید ارزش و قدرشان شناخته نشد

 تقدیم به روح فردوسی بزرگ

بمیر ای هنرمند ایران زمین
در این خاک بی‌رحم ظلم‌آفرین

به عمرت سراغت نگیرد کسی
بگریند اما به مرگت بسی

 در اینجا که بخت هنر تیره است
به فرهنگ‌مان، بی‌هنر چیره است 

هرآن‌کس که باشد هنر، پیشه‌اش
سزای تبر شد رگ و ریشه‌اش 

چنان خوار و جان بر لبش می‌کنند
که محتاج نان شبش می‌کنند 

هنرمند را نام مطرب دهند
به پیشانی‌اش داغ تهمت نهند

نه امروز، این درد تاریخ ماست
که این‌شیوه، مرسوم بس سالهاست 

زمانی نجس خوانده شد مثنوی
کتاب گرانمایه‌ی مولوی1 

لب فرخی2 را به نخ دوختند
ز حق دم فروبستن آموختند 

چو مشتاق3 رندی یکی روزگار
به کرمان بشد بی‌گنه سنگسار

چه رنجی به‌جان، ناصرِخسرو برد
که آواره در کوه یمگان4 بمرد 

به جرمی که او لفظ دُرّ دری
به خوکان نبخشید چون عنصری

ز فردوسی نامور یاد باد
که بادا روانش به فردوس شاد 

چو محمود پرنخوت بدنهاد
به او جز بهای فقاعی5 نداد

ز سلطان اگر دید رنج و ستم
بر او شد جفایی پس از مرگ‌ هم

که شیخی بر او نام بددین نهاد
به او جای دفنی به شهرش نداد6 

چنین‌است رایج در این مرز و بوم
مرام نکوهیده و رسم شوم

تعصب چو غالب در این خاک شد
هنرمند خس گشت و خاشاک شد

محسن مردانی - 14 شهریورماه 1390

1- کتاب مثنوی معنوی در زمان صفویه جزء کتاب‌های ضاله و منحرف کننده شمرده می‌شد و نگهداشتن و خواندنش مجازات در پی داشت.

2- در نوروز سال 1289 فرخی یزدی شعری بر علیه مدح گویان حکومت سرود و در دارالحکومه خواند . همین امر باعث عصبانيت  ضيغم الدوله حاکم  يزد  گرديد   دستور داد دهان فرخی را با نخ و سوزن به هم دوختند و او را به زندان انداختند.

3- مشتاقعلیشاه معروف به مشتاق، درویشی بود که 21 رمضان 1205 یا 1206 هجری قمری / مه 1791 (دو سال پس از انقلاب کبیر فرانسه) به فتوای ملا عبداله کرمانی سنگسار شد ، گویند جرم او این بود که قرآن با نوای سه تار همراه می خواند.

4- ناصر خسرو قبادیانی از ظلم پادشاهان سلجوقی و متعصبان مذهبی به بدخشان گریخت و پس از 20 یا 25 سال آوارگی در کوهستان‌ یمگانِ آن منطقه درگذشت.

5-پس از آن که سلطان محمود غزنوی به وعده‌اش در مورد دادن 60 هزار دینار طلا در ازای نامیدن کتاب شاهنامه به اسم او، عمل نکرد و فقط 20 هزار درهم نقره به او داد. فردوسی آن پول را (به نشانه‌ی تحقیر سلطان) بین یک حمامی و  فروشنده فقاع (نوعی نوشیدنی) تقسیم کرد و هجونامه‌ای بر ضد محمود سرود.

6- به روایت نظامی عروضی در چهارمقاله، واعظی در شهر طبران طوس، پس از مرگ فردوسی، او را به جرم رافضی (شیعه) بودن تکفیر کرد و اجازه نداد در قبرستان مسلمانان دفنش کنند. به ناچار او را در باغی که ملک شخصی فردوسی بود دفن کردند.

 


برچسب‌ها: فردوسی, هنر, مثنوی, شاهنامه
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 10:49  توسط محسن مردانی  | 

        حدود هفت سال پیش که من در جهاد کشاورزی استان چهارمحال و بختیاری کار می‌کردم مدیریت  ترویج نشریه‌ای چاپ می‌کرد به نام "هی جار" و من در همکاری با این نشریه شعر طنزی در مورد مشکلات کشاورزان در مورد دریافت تسهیلات بانکی سرودم که در آن نشریه چاپ شد. چند روز پیش که از وبلاگ یکی از ساکنان روستای کره  دهاقان به نام آقای عباسعلی ذوالفقاری (وبلاگ"نقاب خنده " )  بازدید می‌کردم این شعر به‌صورت پیام برایش فرستادم. حالا بی‌مناسبت ندیدم که برای خالی نبودن عریضه !! آن شعر را در وبلاگم قرار دهم. گرچه گمان نمی‌کنم مشکلات کشاورزان در این چند سال کاهش یافته باشد.

کشته شدن مش رحمت به دست وام بانکی!!

هفت خوان مش رحمت در بانک

يكي داستان است پُر آب چَشم
دلِ نازك از آن بيايد به خَشم

كه روزي برفتم به بانكي بزرگ
كه وامي بگيرم كلان و سِتُرگ

به زخمي زنم پول آن وام را
به خوبي گذارم من ايّام را

چو دادم تقاضا به مسئول آن
به‌هم ريخت‌گوئي زمين و زمان

به من گفت اي مرد نيكو سرشت
تو اكنون برون آمدي از بهشت

ز صد جا تو بايد بگيري فراز
گواهي و پروانه و هم جواز

رَوي صد اِداره به صد جاي شهر
ببيني هزاران رخ همچو زهر

دو صد فرم وبرگ و ورق را تمام
بگيري وتو پُركني بهر وام

به اينجا كني التماس زياد
به آنجا زني نعره و جيغ وداد

تو بايد تمامش تحمل كني
سپس هم سر كيسه را شل كني

بسي پول ريزي به چندين حساب
بياري چك وسفته ها با شتاب

بيابي دو تا ضامن معتبر
كه باشند با پول بسيار و زَر

سَنَد هم بود بهر وامت نياز
كه باشد گرو روزگاري دراز

خلاصه چواين كارها سر به سر
شد انجام با سختي ودردِ سر

از آن وام يك سوّمش كنده شد
كه آن شامل سهم آورده شد

ز ته مانده‌اش مبلغي باز رفت
به اجبار بهر پس‌انداز رفت

ز وامم كمي آنچه هم يافت شد
به من طيّ ده قسط پرداخت شد

كنون گر كه در آب ماهي شوم
ويا چون شب اندر سياهي شوم

و گر چون ستاره شوم بر سپهر
بِبُرم ز روي زمين پاك مهر

بيابد مرا بانك در هر زمان
بگيرد ز من وام و هم سود آن

خدايا تو داني كنون اين كلام
ز بانكي گرفتن كمي پول و وام

بود سخت تر صد هزاران هزار
ز جنگ دليران و صد كارزار

خدايابه قرض و به قسط و به وام
مكن مبتلا هيچكس والسّلام

محسن مردانی
1383

دراين شعر 3 بيت از داستان رستم و سهراب قرض گرفته شده  اما رعايت امانت نگرديده و شعرها تغيير يافته است كه از روح فردوسي بزرگ پوزش مي‌طلبم

زنگ تفریح

این قافله عمر عجب می گذرد

تصویر بالا تبدیل عکس کودکی من به دو تصویر آخر بزرگسالی ام است

اگر میخواهید تصویر بزرگتر را ببینید روی لینک زیر کلیک کنید

این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد


برچسب‌ها: مثنوی, طنز, شاهنامه, فردوسی
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 19:8  توسط محسن مردانی  |