X
تبلیغات
یکی بود یکی نبود - سووشون فصل یازدهم
وبلاگ شخصی محسن مردانی (یکی بود یکی نبود جمله ای کودکانه، اما عارفانه)
رمان سووشون کتاب محبوب من است

فصل یازدهم این کتاب برگرفته از سایت

http://www.98ia.com/

اولین و آخرین سیلی

فصل یازدهم:

زري غلام را مرخص كرد و براه افتاد. به بيهودگي نذرش مي انديشيد و حرفهاي يوسف در گوشش بود كه :" فايده ي خيرات و مبرات تو چيست؟ كار از اساس خراب است." اما هرچه به مغزش فشار مي آورد نمي دانست چه بايد كرد كه اساس كار درست بشود. راه حلهايي هم كه يوسف پيشنهاد مي كرد چنان به نظر او خطرناك مي آمد كه حتي از فكرش چندشش مي شد. ساعت شش جلو مطب قابله رسيد. دلش آشوبي مي شد كه نگو. دو تا الاغ دم در مطب ايستاده بودند و دهنه هايشان به گل كوبه هاي در بسته شده بود. در حياط كوچك مشرف به مطب دو تا زن روي يك تخت چوبي بدون فرش چمباتمه زده بودند. يك زن ديگر پشت سرشان دراز كشيده بود. معلوم نبود زنها جوانند يا پير، بس كه قيافه هايشان درهم و آشفته بود. يك بيمار مرد روي تخت ديگر تقلا مي كرد. درست كنار اطاق انتظار، يك زن، شق و رق روي تخت خوابيده، چادر سورمه اي با خالهاي آبي انداخته بود رويش. از سر پنجه تا زير زانو بالا رفته بود. زري جا خورد. حتما زن مرده بود. بچه نبود كه مرگ را نشناسد. اما زن صاحب نداشت، چرا كه كسي بالاي سرش نبود.
در اطاق انتظار صندلي خالي وجود نداشت. از ميان بيماران، فقط پنج زن آبستن بودند كه شكمهاي پيش آمده و صورتهاي پر از لك داشتند. وگرنه بقيه ي بيمارها يا مرد بودند يا پيرزن. يك دختر جوان با لبهاي داغمه بسته كه سرش را گذاشته بود روي شانه ي يك زن جا افتاده، به اطاق انتظار آمد و داد زد:" قلبم! قلبم!" زن آبستني پا شد و دختر را به جاي خود نشاند و پنجره ي بالاي سرش را باز كرد. هرم گرما تو زد. در مطب باز شد و زن آبستني بيرون آمد. سلانه، سلانه از اطاق انتظار گذشت. يقينا پا به ماه بود. پرستار ژوليده مويي به دنبال زن آمد و گفت:"چهل و هشت". زري خودش را به پرستار رسانيد كه داشت مريض ها را وارانداز مي كرد و گفت:" چهل و نه". زري گفت:"من براي ساعت هفت وقت گرفته ام." پرستار گفت:" خانم جون اين روزها وقت گرفتن فايده اي ندارد. همه جور مريض هجوم مي آوردند. تو حياط غلغله است. نديديد؟"
زري گفت:" چرا ديدم. يكيشان هم مرده بود."
پرستار با خونسردي گفت:" بله تا با الاغ از ده بياورندشان نفس آخر را كشيده اند." و تقريبا داد زد:" چهل و نه نبود؟ پنجاه." پيرزني پا شد. رويش را محكم گرفته بود و پاهايش را كج كج به زمين مي گذاشت و قوز داشت. پرستار در مطب را برايش گشود. زري در كيفش را باز كرد. پرستار تامل كرد. با چشم حركات دست زري را دنبال كرد كه دستمالش را مي جست و نمي يافت. پرستار بي حوصله شد:"اگر شما باكتان نيست و مثلا براي اولاد آمده ايد، بهتر است بگذاريد براي سر فرصت." و در مطب را باز كرد و تو رفت.
راست مي گفت. در كار او كه شتابي نبود. مي دانست كه اين بار هم آخرش سر و كارش با خانم حكيم خواهد افتاد. تصميم گرفت به خانه برود و خودش را پاك بشويد. تمام لباسهايش را بجوشاند. با آن بچه هاي نازك، نبايد بگذارد هيچ كس دست به او بزند سر راه از دواخانه گرد ضد شپش و الكل و صابون گوگرد خريد.
*******
در باغشان را كه مي زد آفتاب ديگر غروب كرده بود. پسر سياه چرده اي با موهاي مجعد آمد در را باز كرد. چشمهاي گرد سياهش را به او دوخت و خنديد. شناختش. پرسيد:"كلو، تو اينجا آمده اي چه كني؟"
كلو گفت:" با ارباب آمدم."
زري پرسيد:"مگر آقا آمده؟"
و دويد. يوسف روي يك صندلي حصيري كنار حوض نشسته بود. و قليان زير لبش بود و لباس سفر را هنوز بر تن داشت و گرد راه بر سر و رويش نشسته بود. به ديدار زن قيافه اش روشن شد و گفت:"تا حالا كجا بودي؟ چشم براهت بودم. همه اين راه را آمدم تا ... چرا اينقدر دور ايستاده اي؟"
زري گفت:" خيلي زود آمدي، اما چقدر خوشحالم كه آمدي. اما نبايد به من دست بزني. بايد بروم حمام، پر از ميكروبم. تو كه مي آيي غصه از دل آدم مي رود." و بشتاب به عمارت رفت.
پاك و پاكيزه و عطر زده به باغ آمد. هوا ديگر تاريك شده بود. يوسف سرش را در دو دست گرفته بود. به سمتش رفت و سرش را بلند كرد و روي موهايش را بوسيد و پرسيد:" خداي نخواسته كسالتي داري؟"
يوسف زن را روي دامنش نشانيد كه صندلي خيزران صدا كرد و گردن و صورت و بازوهاي لختش را بوسيد. لبش نرم و داغ بود. زري پاشد و گفت:"بروم چراغ را روشن كنم."
يوسف دستش را گرفت و گفت:"نمي خواهد."
زري نگاهي به آسمان كرد و گفت:" دلش خيلي پر است، نمي بارد كه آدم نفس راحتي بكشد." يوسف گفت:"مثل دل من."
زري ادامه داد كه :"قلب الاسد است ديگر." حواسش پيش سحر بود.
مي انديشيد:"نكند از سحر پرس و جو كند." يوسف گفت:" خانه كه آمدم بدجوري خالي بود. بچه ها كجا هستند؟"
زري گفت:" عمه خانم بردشان خانه ي مهرانگيز روضه. خسرو هم با هرمز بيرون رفته."
يوسف گفت:" بي خود بچه ها را مي فرستي روضه."
زري گفت:" خودشان اصرار كردند. بعلاوه آنها كه از روضه چيزي نمي فهمند. با بچه هاي مهري بازي ميكنند. عمه خانم برايشان چادر نماز دوخته، پا به پاي عمه نماز مي خوانند..." و ناگهان بصرافت افتاد:" چطور شد اينقدر زود آمدي؟ كلو را هم با خودت آورده اي."
يوسف گفت:"فردا صبح زود بفرستش حمام و نو نوارش كن. به فرزندي قبولش كرده ام، پدرش را من كشتم، ديگر نتوانستم ده بمانم."
دل زري فرو ريخت:" من كه سر در نمي آورم. پدر كلو را تو كشتي؟ چوپانمان را؟ تو؟ محال است؟"
يوسف سرش را در دو دست گرفت و گفت:" حرفش را نزن. سرم نزديك است بتركد."
زري گفت:" آخر بگو چه شده ..."
يوسف گفت:" براي همين آمدم شهر كه به تو بگويم همه ي كارهايم را زمين گذاشتم و آمدم كه برايت درد دل كنم، اما تو نبودي."
زري كنار شوهرش روي يك صندلي ديگر نشست و سر او را روي شانه ي خود گذاشت و گردنش را نوازش كرد و لاله ي گوشش را بوسيد و گفت:" ببين عزيز دلم، من كه علم غيب نداشتم كه تو مي آيي. حالا تو بگو من مي شنوم. دلت را خالي كن."
يوسف گفت:"بنا بود آخرين دسته ي گوسفندها را ببرد ييلاق، پيش از رفتن دو تا گوسفند را كشته، قورمه كرده، در خيك چپانيده بود. نمي دانم چرا اين كار را كرده بود. هيچ وقت همچين كاري نمي كرد."
زري گفت:" خوب عزيزم، خودت گفتي كه مردم از ترس قحطي حرص مي زنند."
يوسف پاشد به قدم زدن پرداخت و بي توجه به حرف زن ادامه داد:" از چشم كدخدا كه چيزي پنهان نمي ماند. آمد جلوي همه به من خبر داد.مي خواستم به روي خودم نياورم، اما مگر كدخدا ول كن بود؟ دم غروب كه چوپان گوسفند ها را برگرداند باز يادآوري كرد. مجبور شدم بازخواست كنم. از چوپان پرسيدم چرا دو تا گوسفند كم داري؟ جواب داد: "به سر خودت گرگ خورده. به موهايت قسم." كدخدا دخالت كرد كه "اگر راست مي گويي قسم حضرت عباس بخور. هفت قدم رو به قبله بردار و قسم حضرت عباس بخور." و ساكت شد. و پس از لحظه اي دنبال كرد:" مي ديدم كه پاهايش مي لرزد. من احمق مي ديدم. گذاشتم قسم بخورد. شبش دل درد گرفت. رفتم به خانه ي خرابه اش. مثل گوسفند چشمهايش را به من دوخت و حلال بودي طلبيد. داد زدم از اول حلالت كرده بودم. تو كه مرا مي شناسي. اما فايده نداشت. اشك از گوشه ي چشمهايش سرازير شد روي بالش چركش. شراب و نبات داغ كردم كه بخورد. نخورد. گفت: چقدر گناه بكنم؟ همه مي دانند كه حضرت عباس بي طاقت است. فرياد زدم:"مرد، اگر من صاحب گوسفند ها هستم كه حلالت كرده ام." گفت: "حضرت عباس به كمرم زده، تو ديگر كاري نمي تواني بكني. گوسفندها را بسپار دست برادرم ييلاق."
بعد كنار زنش روي صندلي نشست و ادامه داد:"به معصومه زن يارقلي اشاره كرد و او رفت دو تا خيك پر قيمه، نمي دانم از كجا آورد و انداخت جلوم. دلم مي خواست زمين سر باز كند و ببلعدم...."
زري به آرامي گفت:"ببين جان دلم، تقصير تو كه نبوده. تقصير كدخداي بي چشم و رو بوده. خوب. او هم قسم دروغ خورده، شايد هم پرخوري كرده بود. چرا راه دور مي روي؟ شايد تيفوس گرفته بوده. شايد هم خدا خواسته است پسرش را به سر و ساماني برساند. ما كه از مشيت خدا خبر نداريم. شايد خدا خواسته پسرش باسواد باربيايد."
خديجه به ايوان آمد و چراغ ايوان را روشن كرد.بعد به باغ به سراغ رختخوابها آمد. رختخواب دوقلوها را روي تختهاي چوبي، آن طرف ديگر حوض پهن كرد و پشه بندهايشان را زد. به تخت خسرو كه رسيد چادر شب را كنار زد و تشك را انداخت و پرسيد:" خانم، پتوي خسروخان را جايي گذاشته ايد؟"
زري از همان جا كه نشسته بود جواب داد:" نه. شايد خودت انداخته اي زير اطو."
خديجه گفت:"نه خانم."
زري پرسيد:"پس چه طور شده؟"
خديجه گفت:" نمي دانم ولله. همان دزد ناشي كه طناب رختشويي را كنده و برده، لابد پتوي خسرو خان را هم برده...."
اظطراب شديدي دل زري را فرا گرفت.انديشيد كه كار، كار خود خسرو است. اما چرا؟ تاريك و روشن صبح همين امروز، هنوز عمه خانم، براي نماز از پشت بام پايين نيامده بود كه زري از صداي پايي بيدار شد. چشمش را كه باز كرد خسرو را ديد كه دزدانه به اطراف خود مي نگرد. ديد كه پاورچين پاورچين رفت و طناب رختشويي را از گل ميخ ديوار باز كرد و ديد كه طناب را حلقه حلقه جمع كرد تا رسيد به درخت نارون ته باغ كه سر ديگر طناب به آن بسته بود. طناب را زير بغل گذاشت و به اطاق خودش خزيد و بي سر و صدا برگشت و رفت زير پشه بند. اصلا اين روزهاي اخير خسرو يه چيزش مي شد. حواسش جاي ديگر بود و چشمش گاه و بي گاه خيره مي ماند. اوايل با شنيدن مرگ سحر،غمزده بود و به هر بهانه اي اشك در چشمش برق مي زد. دستش به قندان قند كه مي رفت مي لرزيد. بيشتر وقتها ته باغ كنار گور ساختگي مي پلكيد. علفهاي هرز را مي كند و گلدانهاي اطلسي را با دست خودش آب ميداد. اما اين روزهاي اخير ناگهان عوض شده بود. حتي نگاهي به گور ساختگي نمي كرد. نگاهش را از نگاه مادر مي گريخت و به سوالهايش جواب كوتاه و بي سر و ته مي داد.
پاشد. به دلش افتاد كه خسرو تفنگش را هم برده. هرچند يقين داشت در گنجه را خودش قفل كرده و كليدش را هم خودش برده بود. صداي يوسف به خود آوردش:"چرا ايستاده اي؟ بنشين. يك چيزي بگو."
مثل كسي كه از خواب بيدارش كرده باشند پرسيد:"چه گفتي؟"
يوسف گفت:" مي دانم آشفته ات كردم. تو هم از من بدت آمد."
زري با حواسپرتي جواب داد:" اشتباه مي كني، اصلا تقصير تو نبوده. من مريضهايي را كه از دهات با خر آورده بودند در حياط خانم مسيحا دم ديدم. حتي يكي شان مرده بود. تيفوس همه ي دهات را گرفته، در شهر هم پر است."
يوسف حيرت زده پرسيد:" تو مطب مسيحادم رفته بودي چه كني؟ مگر تو ..."
دل زري مثل سير و سركه مي جوشيد. او كجا بود و اين يكي كجاي كار؟ هيچ كس از دل هيچ كس خبر ندارد. گفت:" رفته بودم از دواخانه سعادت گرد ضد شپش بخرم، از آنجا رد شدم. در باز بود، سرك كشيدم. حالا شايد آن مريض هم نمرده بود ... بنظرم آمد كه مرده..." خودش هم نمي دانست چه مي گويد اما منتظر پرسش بيشتري هم نماند. بشتاب به اطاق خواب رفت. بي اينكه چراغ را روشن كند، كيفش را جست و دسته كليد را از آن درآورد و به سراغ گنجه رفت. كورمال كورمال در گنجه را باز كرد. دستش مي لرزيد و دلش بهم مي خورد. نه خدا را شكر، تفنگها آنجا بودند. براي اطمينان دست گذاشت به لوله هايشان، گلنگدنها و دسته هايشان، كه سرد و سر به بالا به ديوار گنجه تكيه داده بودند. در گنجه را قفل كرد و پنجره ها و درهاي تالار را بست و به سمت تلفن رفت. تك زنگ زد و از مركز خواست كه منزل ابوالقاسم خان را به او بدهد. آنقدر آهسته كه مركز ملتفت نشد. تكرار كرد. خود ابوالقاسم خان جواب داد. بد شد. پرسيد خسرو آنجاست؟ و شنيد كه نيست و هرمز هم نبود. صداي خان كاكا را از تو گوشي مي شنيد كه از اهل خانه پرس و جو مي كند. معلوم شد كه هرمز گفته شام را خانه عمويش خواهد خورد. گفته زن عمويم دعوتم كرده... بعد خان كاكا گله كرد كه :" چرا ما را دعوت نكرديد؟ مگر ما دندان سورخوردن نداشتيم؟" بغض گلوي زري را گرفته بود. جواب داد كه انشاءالله دفعه ي ديگر. و گوشي را گذاشت. از وحشت نزديك بود پس بيفتد. هر دو پسر دروغ گفته بودند. پس چيزي زير سر داشتند. طناب و پتو هم با خود برده بودند. بايد براي يوسف همه چيز را تعريف كند. از در تالار كه بيرون مي آمد تلفن زنگ زد. گوشي را برداشت. خان كاكا بود. او هم خوب كه فكرش را كرده بوده دلش شور افتاده. زري بر خودش مسلط شد و گفت:"نگران نباشيد. به نظرم با هم رفته اند سينمايي، جايي. براي شام مي آيند اينجا، دير كه نشده، تا آمدند وامي دارم تلفن كنند."
پنجره ها و درهاي تالار را باز كرد. صداي مينا را شنيد. بچه ها آمده بودند. به باغ آمد. هر دو بچه دردامن يوسف بودند و او آرامش يافته مي نمود. مينا مي گفت:"مادر نمي گذارد. ميگويد خورشيد خانم عصباني است. سيخ داغ مي كند به تن نرم و نازك آدم." خانم فاطمه همان طور چادر بر سر نشسته بود. گفت:" زن داداش، مهري سلام رسانيد و گفت: ازت قهرم. گفت امسال روضه ي من پا نگذاشتي، دستت سپرده." مينا همان جا كه نشسته بود دستهايش را بهم زد و گفت:"قهر قهر تا روز قيامت." و بعد سرش را گردانيد و زير چانه ي پدر را بوسيد و تقلا كرد تا پايين بيايد. يوسف هر دو بچه را تنگ در آغوش فشرد و گفت:" خوب ديگر، تعريف كنيد ببينم، عروسكهاي ملوسم."
زري چشم دوخته بود به چراغهاي ايوان و گوش به صداهاي باغ داشت. نمي دانست از كجا شروع كند. عين ديوانه هاي بعدازظهري دل پر تلاطمي داشت اما ظاهر آرامي به خود گرفته بود. پشه ها و پروانه هاي ريز و سنجاقكهاي جورواجور دور چراغ ايوان مي چرخيدند و به آن مي چسبيدند و فرو مي ريختند. در باغ جيرجيركها و قورباغه ها با هم حرفشان شده بود. غير از اينها نه صدايي بود و نه جنبشي. اگر پسرها رو به خانه مي آمدند حتما صداي پايشان را مي شنيد.بايد همين الان مي گفت و همه شان را بر مي انگيخت تا بلند شوند و دنبال پسرش شهر را زير و رو كنند. نكند انتقام چوپان را پس مي دهند. نكند خدا پسر چوپان را فرستاده تا عوضش خسرو را از آنها بگيرد... و دلش آشوبي مي شد كه نگو. درختها ريز لحاف سنگين آسمان خوابشان برده بود. كاش آسمان صاف مي شد و باغي مي شد پر از ميليونها چشم. كاش لبهاي وراج درختها سر حرف را باز ميكردند. بي اختيار گفت:"پاشويد از اينجا برويم." يوسف موهاي مرجان را بالا گرفته بود و پشت گردن بچه را مي بوسيد. خنديد و گفت:
"كجا برويم از اينجا بهتر؟"
زري گفت:"برويم دنبال خسرو."
خانم فاطمه گفت:" زن داداش، خسرو با هرمز رفته خانه ي خان كاكا." زري گريه كنان گفت:" نه. آنجا نرفته، يك طناب و يك پتو با خودش برداشته اما تفنگ نبرده."
يوسف بچه ها را زمين گذاشت و حيرت زده پرسيد:" براي چه؟ مثلا كجا رفته؟"
زري از ميان اشك گفت:"نمي دانم كجا رفته. پاشو دنبالش برويم پيدايش كنيم. مي دانم بلايي سر پسرم آمده. كلو را كه ديدم فهميدم، اينانتقام خدايي است. خدا كلو را جاي پسرم فرستاده." و گريه، گريه، گريه.
يوسف بلند شد و دست گذاشت روي شانه هاي زن و گفت:
"اعصابت ناراحت شده. تقصير من است كه هر اتفاقي مي افتد براي تو مي گويم. اين خرافات را از مغزت بيرون كن. برو تلفن كن خانه ي خان كاكا. شايد آنجا باشد."
زري گفت:"تلفن كرده ام."
خانم فاطمه گفت:"من بچه ها را مي خوابانم. از روي تپه برويد، پشت تپه خانه ي حاكم است. به دلم برات شده كه خسرو و هرمز آنجا هستند."
يوسف نگاهش كرد و پرسيد:"غيب مي گويي خواهر؟"
عمه تاكيد كرد:"هر چه زودتر برويد بهتر است. به خان كاكا هم تلفن مي كنم خودش را برساند."
يوسف بنوميدي گفت:"من كه سر در نمي آورم." و بعد به صرافت افتاد."احتمال دارد به خانه ي فتوحي رفته باشند، معلم تاريخ هرمز. اما او اصفهان است. مي دانم كه هنوز برنگشته."
خانم فاطمه گفت:"پاشويد برويد. زري تو راه برايت تعريف مي گويد."
از در كوچه پشت باغ كه در دامنه ي تپه قرار داشت بيرون آمدند و رو به تپه راه افتادند. يوسف پرسيد:" زن، چه دسته گلي به آب داده اي؟ پسرم را به چه كاري واداشته اي؟ شايد تقصير خودم است كه جلو زبانم را نمي گيرم ... تندتر راه بيا..." و چنان قدم هايي برم ميداشت كه زنش براي رسيدن به او روي سنگلاخها مي دويد. به قله ي تپه كه رسيدند از رفتن بازماند. باغ حاكم،آن طرف تپه با چراغهاي روشنش در دامن دشت بيدار مي نمود. زري روي سنگها نشست و نفس زنان گفت:"يك دقيقه صبر كن." قلبش مثل كفتر چاهي مي زد. دلش آشوب مي شد. عق زد، چنان عق زد كه نزديك بود دلش از حلقش بالا بيايد. مرد شانه هايش را گرفت و شروع كرد به ماليدن پشت شانه و گردنش. گفت:" داري ديوانه ام ميكني. آخر بگو چه شده؟ چه شده كه ما بايد دنبال پسرها اينجا بياييم." زري گفت:" تو برو، همين جا مي نشينم، اگر پسرها را نياوردي، همين جا مي ميرم. سرم را مي گذارم روي سنگ و مي ميرم. خان كاكا مجبورمان كرد. سحر را بفرستيم براي دختر حاكم، به گمانم خسرو رفته سحر را از باغ حاكم بدزدد. آنجا ژاندارم هست، محافظ هست. پسرم را كشته اند." و شيون كرد.
يوسف به زنش سيلي زد و اين اولين باري بود كه چنين مي كرد. و زري نمي دانست كه آخرين بار هم خواهد بود. آمرانه گفت:"خفقان بگير. در غيابم فقط يك مترسك سر خرمني!" و رهايش كرد و از تپه سرازير شد. عين يك ببر وحشي شده بود. زري بي اختيار پاشد. لبش را با دامن لباسش پاك كرد و دويد. افتاد. اما بلند شد. بايد به او مي رسيد و او را آرام مي كرد. هيولاي شوهرش را مي ديد كه به ديوار حاكم رسيد و آنجا ايستاد. الهي شكر كه ايستاده بود. خودش را با هر تقلايي بود به شوهر رسانيد. ديگر از نفس افتاده بود. دست يوسف را گرفت. يوسف به اطراف خود نگاه مي كرد و به صداها گوش مي داد. گفت:"مي رويم دم در اطاقك پاسگاه، اگر صداي بچه ها را شنيديم مي رويم تو. واي به حالشان اگر يك مو از سر بچه ها كم شده باشد." زري گفت:"قول بده، اگر صحيح و سالم بودند شلتاق نكني."
به در زدند و تو رفتند. بله. پسرها آنجا بودند. در اتاقك پاسگاه يك افسر جوان روي ميز يكوري نشسته بود و سيگاري كنار لب داشت كه دود مي كرد بي اينكه پك بزند. عين افسرهايي كه آدم در فيلمهاي سينما مي بيند. آنها را كه ديد پرسيد:" چه فرمايشي است؟ لابد شما هم راه را گم كرده ايد..."
روي ميز بساط شام در يك سيني، نيم خورده قرار داشت. خسرو و هرمز جلو ميز ايستاده بودند. دو تا درجه دار تفنگ به كول، داشتند جيبهاي آنها را مي گشتند. زري يكي از درجه دارها را شناخت. همان همشهري غلام بود كه سحر را با خود برده بود. خسرو معلوم بود كه گريه كرده. چشمش به پدرش كه افتاد خنديد و در دل زري، خورشيد دميد.
همشهري غلام چند تا حبه قند از جيب خسرو درآورد و روي ميز گذاشت و خبردار ايستاد و گفت:"قند. سركار ستوان." يوسف خشمگين پرسيد:" به چه جرمي پسرهاي مرا آورده ايد؟" افسر جوان بي توجه به سوال او گفت:"ضميمه ي پرونده كن." زري دخالت كرد و آرام گفت:"سركار اين پسرها عصرها مي روند گردش علمي." و چشمش افتاد به طناب و پتو ي روي ميز و كيسه اي كه دست هرمز بود و چيزي در آن مي لوليد. ادامه داد:"سنگ جمع مي كنند و ..." هر چه فكر كرد در كيسه چيست عقلش به جايي نرسيد. گفت:"حشره – پروانه – موش صحرايي جمع مي كنند. پتو هم با خود مي برند و اداي تارزان را در مي آورند ... يا اگر دو تا درخت گير آوردند به درخت مي بندند و تاب مي خورند..." افسر جوان آشكارا محو صدا و قيافه ي زري شده بود و زري ادامه داد:"امشب دير كردند ما آمديم دنبالشان." يوسف بي اختيار زد به خنده و هرمز حرف او را تاييد كرد:"سركار، ما قسم خورديم. گفتيم آمده بوديم گردش. راه را گم كرديم. چراغ ديديم، به هواي چراغ آمديم اينجا." افسر سيگارش را در زير سيگاري خاموش كرد و پرسيد:" چرا سوت كشيديد؟" هرمز جواب داد:"سوت كشيديم تا يك بنده ي خدايي مثل شما پيدا شود و راه را نشانمان بدهد."
يوسف باز خشمگين شد و گفت:" از دوتا پسر بچه ي بي سلاح كه فقط چند حبه قند در جيبشان است چه برمي آيد..." زري بازوي شوهر را گرفت و التماس كرد:"آقاجان عصباني نشو. مي بيني كه بچه ها صحيح و سالمند، سوءتفاهمي شده رفع مي شود."
يوسف خشمگين تر از پيش داد زد:" با بچه هاي من مثل جانيها رفتار مي كنند. ميدانيد چرا به اين حوالي ..." زري مي دانست كه اگر يوسف راستش را بگويد، اين رشته سر دراز پيدا ميكند و به اين زودي هيچ كدام را رها نخواهند كرد. كلام شوهر را بريد و رو به افسر گفت:"آقا تازه از سفر آمده، خسته است..."
نظر افسر جلب شد به كيسه اي كه در دست هرمز بود. پرسيد:"توي اين كيسه چيست؟"
هرمز با خونسردي جواب داد:"سركار، مار!"
افسر پرسيد:"مار؟"
زري ناگهان ذهنش روشن شد. يقين كرد كه مار را حاجي محمدرضاي رنگرز به آنها داده مي دانست كه دندان مار را كشيده. گفت:"من كه گفتم حيوانات را جمع مي كنند. اين دفعه مار پيدا كرده اند. اما حتما مار بي آزاري است."
هرمز پرسيد:"سركار مي خواهيد ببينيد؟"
و كيسه را روي زمين خالي كرد. يك مار خطمخاطي از كيسه درآمد.اول سرش را شق كرد و به كفش ستوان نگاه كرد. بعد زبانكي انداخت و خزيد زير ميز. افسر پاهايش را در هوا بلند كرده بود. داد زد:" بكشيدش!" همشهري غلام با ته تفنگ برخواست بزند كمر مار، مار از دستش دررفت. افسر داد زد:"مامور دولت را حين انجام وظيفه با مار تهديد ..."
حرفش را تمام نكرد از روي ميز پريد پايين، بي هوا پا گذاشت بر سر مار و همشهري غلام با ته تفنگ زد به كمر مار. افسر خبردار ايستاد و سلام نظامي داد و گفت:"قربان تعظيم عرض ميكنم.!" زري برگشت، خان كاكا را ديد كه چشمهايش را بهم مي زند. به روي زري خنديد و گفت:"زن داداش، مهمانت را آورده اي اينجا!" افسر به تته پته افتاد، با كله ي مار زير پايش و كمر مار شكسته، و دمش كه هنوز مي جنبيد. گفت:"قربان نمي دانستم اخوي جنابعالي هستند. هر چند نجابت و اصالت از سر و رويشان پيداست ... اگر جسارتي شده عذر مي خواهم..." و رو به يوسف تعظيمي كرد و گفت:"چرا نفرموديد؟"
و رو به درجه دارها افزود:" اين پدرسوخته ها را مي دهم زنداني كنند." و يك سيلي به درجه داري كه دم دستش بود زد و گفت:"احمق، پسر محترمترين مرد اين شهر را به پاسگاه جلب مي كني؟" ابوالقاسم خان خونسرد و با مهابت گفت:" اين دفعه ببخش، به حضرت والا سلام برسان. دير وقت است وگرنه شرفياب مي شديم."
********
مردها با هم گل مي گفتند و گل مي شنيدند. پسرها براي پدرها از اولش تعريف كردند. توجهي به او نداشتند. آنها رو به تپه مي رفتند و او ديگر تحمل نداشت كه از تپه بالا برود و فرود بيايد. به خيابان فرعي پيچيد و پس از آن به شاهراه رسيد. تنها بود و تند مي رفت. چند تا سرباز هندي لب جوي آن شاهراه نشسته بودند و يكي ديگر زير درخت ايستاده بود و مي شاشيد. زري كه به آنها رسيد هم او با تمام بدن و شلوار باز به طرفش گشت و گفت:"بي بي لازم!" كه زري تند كرد. يك ژاندارم و پاسبان از كنارش رد شدند و بعد برگشتند و نگاهش كردند. ته دلش اميد داشت كه پسر يا شوهرش به دنبالش بيايند و وقتي به خيابان فرعي پيچيد كه باغشان در آن قرار داشت و هيچ كس را در دنبال خود نديد خوشحال شد كه منتي بر او نخواهند داشت. به باغ كه رسيد تعجب كرد. آنها هنوز نيامده بودند. دوقلوها زير پشه بند خوابيده بودند. سر حوض نشست و صورتش را در آب فرو كرد. بعد بر لبه ي حوض نشست و پايش را در پاشويه گذاشت. آب ولرم بود. دست گذاشت روي كله ي سنگي بالاي حوض كه دهانش باز بود و هروقت ناگزير بودند از چاه به باغ آب بدهند آب چاه منبع از دهانه ي كله سنگي به حوض مي ريخت. حسين كازروني مي آمد يك تشكچه با خود مي آورد، مي گذاشت تو طاقچه ي پشت چرخ چاه و از صبح زود تا غروب روي تشكچه مي نشست و با پاها چرخ چاه را به حركت مي آورد. دستهايش آزاد بود مگر مگر وقتي كه دلو پرآب ظاهر مي شد. از صبح تا غروب تنها، همين كارش بود. و خانه هاي ديگر هم كه مي رفت همين كار را مي كرد. حتي آواز هم نمي خواند و زري مي گفت خوب است كه دلش نمي پوسد. و براي آنكه دلش نپوسد بچه ها را مي فرستاد تماشا كنند و با او حرف بزنند اما مگر تماشاي آنها چقدر طول ميكشيد؟ و ناگهان زري انديشيد كه "تمام زندگي من هم همين طور گذشته. هر روز پشت چرخ چاهي نشسته ام و چرخ زندگي را بحركت درآورده ام و آب پاي گلهايي داده ام ..." خانم فاطمه از پشت بام صدايش كرد. پرسيد:"خان كاكا به موقع رسيد؟" زري سرش را بلند كرد و گفت:"عمه خانم خواهش مي كنم بياييد پايين، حوصله ي جر و بحثشان را ندارم."
در باغ را محكم زدند. غلام يكتا پيراهن با كلاه نمدي بر سر و چراغ بادي در دست در را گشود. همه شان تو آمدند. اما خسرو به دنبال غلام رو به طويله، سراغ گور ساختگي سحر رفت. زري در نور چراغ بادي فقط پاهايش را مي ديد. بي اختيار بلند شد تا ببيند چه مي كند. پاها گلدانها را با لگد يكي يكي پرت كردند. بعد خسرو روي زمين نشست و شروع كرد به كندن سنگهاي سنگ چين قبر. آنها را يكي يكي مي كند و در باغچه پرت مي كرد. صداي جابه جا شدن گنجشكها در درختها آمد و مرغي در تاريكي پرواز كرد. ديگران به سمت او آمدند و روي حصيري نشستند. خانم فاطمه از پشت بام آمد. سربرهنه بود و پيراهن خواب بلند سفيدي بر تن داشت.
خان كاكا گفت:"زن داداش از كدام راه آمدي؟ وسطهاي تپه متوجه شديم با ما نيستي ... دنبالت به خيابان آمديم ..." كلاهش را از سر برداشت و عرق پيشاني را با دست سترد و پرسيد:"تو اين خانه لابد ويسكي گير نمي آيد. يك بطري از همان شرابهاي طاوس خانمت نذر ما كن. از پنير هلندي هم كه خبري نيست، به همان پنير خيك و آويشن مي سازيم. بنده ي ناشكر خدا كه نيستيم."
زري همان طور كه ايستاده بود چشم به خسرو داشت كه تنها در خيابان باغ مي آمد. صداي پايش روي شنها شنيده مي شد اما خودش در تاريكي بود، به سمت مادر آمد و بسته اي را كه در دست داشت رو به مادر پرت كرد. كيسه طناب و پتو. و داد زد:"مادر چرا اين همه دروغ گفتي؟ چرا؟" و رو به پدر افزود:" پدر تو ازشان بپرس چرا همه شان دست به يكي كردند و گولم زدند؟ اگر تو اينجا بودي جرات مي كردند؟"
يوسف آهي كشيد و گفت:" به اين نتيجه رسيده ام كه هيچ چيز را نمي توانم تغيير بدهم ... اگر آدم نتواند حتي در زنش تاثير بگذارد..."
عمه حرف يوسف را بريد و گفت:"ترسيديم بچگي كني و جانت را بخطر بيندازي، چنانكه كردي... و حالا اين قدر داد نزن بچه ها بيدار مي شوند."
خسرو لج كرد. صدايش را بلندتر از پيش كرد و فرياد زد:"يا بچه خوابيده، يا خانمها مي ترسند ... چقدر زنها ترسو و دروغگو هستند. فقط بلدند گور بكنند و دفن كنند و بعد گريه كنند."
خان كاكا چشم هايش را بهم زد و گفت:"زن داداش، شراب چه شد؟" زري به او نگاه كرد،به همه شان نگاه كرد. چقدر همه شان غريبه مي نمودند! ابوالقاسم خان لبش را گزيد و رو به خسرو گفت:" من كه گفتم تقصير من بود، عزيزم، اينقدر با مادر يكي به دو نكن ..." و رو به زري :" زن داداش، شراب برسد، مي خواهم به سلامتي بچه ها جامي بزنم."
زري مثل آدم كوكي راه افتاد، به انبار رفت و برگشت و خديجه با سيني محتوي مشروب و مزه به دنبالش آمد. صداي خانم فاطمه را مي شنيد كه به هرمز مي گفت:"حقش بود تو كه بزرگتري به ما مي گفتي. زري بيچاره را امشب نصف عمر كرديد." هرمز گفت:"اگر به شما مي گفتيم رايمان را مي زديد."
عمه خانم ادامه داد:"اگر وقتي از ديوار مردم بالا مي رفتيد شما را مي ديدند و تير مي انداختند."
هرمز گفت:"حالا كه نديدند و كسي هم نير نينداخت. نقشه ي ما اين بود كه من از ديوار بالا بروم و خسرو را با طنابي كه به كمرش بسته بالا بكشم. پتو را بيندازيم روي سر سحر و از در پشت باغ بيرونش بياوريم و مار را هم براي انتقام در باغ ول كنيم..."
ابوالقاسم خان در سه تا از جامها شراب ريخت. سومي را داد به هرمز و گفت:"به سلامتي!" و رو به هرمز گفت:"از حالا بخور و سعي كن از دنيا لذت ببري. اميدوارم تو مثل عمويت نشوي كه از غصه ي مردم و مملكت، زندگي را به خودش و اطرافيانش حرام كرده.داداش جامت را برنمي داري؟ والله،بالله، دنيا ارزش اين را ندارد كه تو هي نفس حق بزني و به هيچ جا هم نرسد و هي خودت، خودت را بخوري. آدم عاقل اهل اين دنيا، مثل ويسكي قاچاقش فراهم است. نمي شود كه از اين فرنگيها هيچ استفاده اي هم نكرد ... پشت سر تو خوش عالم را مي گذرانند و به ريشت مي خندند. بگذار اين خبر خوش را به همه تان بدهم ... ديگر خر ما از پل گذشت و وكالتم مسجل شد. تلگراف قبولي من از تهران، امروز صبح رسيد..."
و با تمام قد و بالايش پاشد و در هوا بشكن زد.
خسرو اندوهگين پرسيد:"عمو جان لابد مي رويد تهران، هرمز را هم با خودتان مي بريد. چه نقشه هايي كه با هم كشيديم..."
خان كاكا چشمهايش را بهم زد و گفت:"بله جانم، هرمز را مي برم. اقبالش بلند است كه مي برمش. اينجا بدجوري هر دوتان خر اين مردكه فتحي شده ايد،مردكه ي احمق رفته بوشهر كه جاشو ها را تحريك كند. رفته اصفهان كه جواز بگيرد و بيايد اينجا حزب بلشويكي درست كند. تف!" و رو به يوسف افزود:"شنيده ام حضرات اول به تو رجوع كرده اند، الهي شكر كه اين يك كار عاقلانه را كردي و جواب رد دادي. به حزب بازي هيچ اعتقادي ندارم. از من هم دعوت كرده بودند كه بروم حزب برادران. نگفتم نمي روم. اما تا حالا تفره رفته ام..." بعد خنديد و ادامه داد:"هرچند بد نيست. يك برادر به روس چشمك بزند و برادر ديگر به انگليس و سر پل خر بگيري اين برادر بيايد به كمك آن برادر و آن برادر به كمك اين برادر. اما تو از آن جور برادر ها نيستي كه به درد برادر برسي جانم." و جامش را بلند كرد:"بسلامتي!" بعد شامي و ترشي بادمجان و سبزي خوردن را لاي يك تكه نان گذاشت و بدقت لوله كرد و داد دست خسرو. و دنبال حرفش را گرفت:"راوي براي حاكم، جلو من نقل ميكرد كه خيلي قشنگ حرف زده اي و خوب جلوشان درآمده اي. گفتم باباجان اخوي كه برگ چغندر نيست. دكتر در اقتصاد فلاحت از دانشگاه منچستر يا نه ... ماساگوزت است." و غش غش خنديد و افزود :" راستش حالا اين اسم ها را سرهم قطار ميكنم. آنجا اسم دانشگاهت را نبردم. اصلا اسمش سادم رفته. راوي مي گفت گفته اي نوكري از من بر نمي آيد، نه نوكري فردي و نه نوكري دسته جمعي. گفته اي از انضباط حزبي بيزاري. مي دانم كه تنبلي مانع كار بوده .... اما به هر جهت يك بار در عمرت ما را روسفيد كردي..."
يوسف بتلخي سر تكان داد:"راوي تا حدي سني بوده و قسمت عمده ي حرفهاي مرا يا نفهميده يا به علت حضور شما بازگو نكرده...."
ابوالقاسم خان از راوي دفاع كرد:"نه جانم، از گزارشي كه به حاكم مي داد معلوم بود كه خوب چشم و گوشش را باز كرده."
يوسف گفت:"حرف اساسي من اين بود كه بهشان گفتم به اين آساني كه شما خيال ميكنيد نيست. گفتم ماركسيسم يا حتي سوسياليسم شيوه ي فكري مشكلي است كه تعليم و تربيت دقيق مي خواهد. گفتم تطبيق آن با زندگي و روحيه و روش اجتماعي مستلزم پختگي و وسعت نظر و فداكاري بي حد و حصري است. گفتم مي ترسم نمايشي با بازيگران ناشي روي صحنه بياوريد، چند صباحي، به علت وجود بازيگران تازه و حرفهاي تازه ترشان، عده ي زيادي را به خود جلب كنيد، اما زود غالب تماشاگران و بازيگران را نااميد و خسته و دلزده و واخورده كنيد. من گفتم روشن دلي لازم است تا بتوان با روشنفكري و بي دخالت غير، براي مردم ايم مملكت كاري كرد..."
خان كاكا چشمهايش را بهم زد و گفت:"و چه بازيگراني هم ... گربه ي شاه چراغ .... ماشاءالله قري .... فتوحي .... سيد آقاي صورت دراز پسر دايه ي قوام ...."
يوسف غمگين جواب داد:"غرضم توهين به هيچ كس نبود. يك موي گنديده ي همين ها كه گفتيد مي ارزد به بيشتر بازيگران عصر طلايي."
هرمز از سر خوشي خنديد. ابوالقاسم خان نگاه شررباري به او انداخت. هرمز جامش را ناشيانه به لب برد و قيافه اش درهم شد و جرعه اي را به سختي فرو داد و گفت:"عمو جانم راست مي گويند." پدرش تشر زد:"كي از تو علقه مضعفه اظهار نظر خواست؟" خانم فاطمه دخالت كرد:"خان كاكا بگذار حرفش را بزند، اين طور جلو همه، به بچه تودهني نزن."
هرمز تته پته كرد:"همين ماشاءالله قري تا حالا دو تا خانه ي پدريش را سر تل حصيربافها، فروخته و پولش را عدس پلو پخته و ميان فقرا تقسيم كرده."
ابوالقاسم خان چشمهايش را بهم زد و گفت:"بچه اين قدر قصه نباف. پاشو برويم . دير وقت است. از بس عجله كردم يادم رفت كارتم را با خودم بياورم. گير حكومت نظامي نيفتيم خوب است."
از جا بلند شد و رو به يوسف گفت:"مگر انگليس مي آيد، دستش را روي دستش بگذارد و تماشا كند كه در جنوب كسي از اين غلطها بكند؟ حالا خواهي ديد اگر نتواند همه شان را دربست بخرد، چند تا كله گنده و سرجنبانشان را مي خرد و واي به حال آدمهاي مومن و زود باور و چشم بسته!"

عمو كه رفت يوسف از خسرو پرسيد:"چند بار خانه ي فتوحي رفته اي؟"
خسرو گفت:"چهار بار."
يوسف پرسيد:"او تحريكتان كرد برويد اسب دزدي؟"
خسرو جواب داد:"نه، عين تو كه امشب مي گفتي او هم گفت سعي كنيد خودتان راه حلش را پيدا كنيد. هرمز گفت بيا اعتصاب نشسته كنيم. من گفتم نه، بهتر است برويم دزدي."
يوسف پرسيد:"به مادرت گفتي كجا مي روي؟"
خسرو زهرخندي زد و گفت:" به مادرم؟ من ديگر بچه نيستم. براي خودم مردي شده ام.مادر هي لاپوشاني مي كند. فقط بلد است جلو آدم را بگيرد. اولين حرفي كه آقاي فتوحي زد همين بود. گفت :آدم بايد پلها را خراب كند تا راه برگشتن نداشته باشد. اين حرفها مثل درس است، ما بايد از بر كنيم."
زري خشمگين گفت:"چشمم روشن!آدم بايد دليلي براي خراب كردن پلها داشته باشد. تو چه دليلي داري؟ غير از محبت و ناز و نوازش، از من و پدرت چه ديده اي؟ يك آن در درس و مدرسه و خورد و خوراك و تفريحت غفلت كرده ايم؟ فتوحي اگر راست مي گويد، به خواهر بدبختش برسد كه در ديوانه خانه، چشم به در دوخته و منتظر است او بيايد و به باغ صد و بيست و چهار هزار متري ببردش."
خسرو گفت:"به قول آقاي فتوحي، وقتي جامعه درست شد ديگر هيچ كس ديوانه نمي شود و همه جا باغ مي شود." زري از جا دررفت و به تحقير گفت:"واقعا فتوحي آدمي هم مي تواند جامعه را درست كند."
خسرو به پدر رو آورد و پرسيد:"نمي تواند پدر؟"
پدر جواب داد:"اگر فتوحي و امثالش نتوانند، لااقل امكان تجربه ي عظيمي به مردم مي دهند."
خسرو درمانده گفت:"من كه سر در نمي آورم پدر. حرفهايي بزن كه از كلاس پنجم ابتدايي بالاتر نباشد." و ناگهان دهن كجي كرد :"هر چه باشد فتوحي دم به دم دروغ نمي گويد و پشت سر از حق آدم دفاع ميكند."
زري آرام و مادرانه گفت:"اگر سر قضيه ي سحر دروغي گفتم، به دستور عمويت بود. بعلاوه نمي خواهم در يك محيط پر از دعوا و خشونت باربياييد. مي خواهم دست كم محيط خانه آرام باشد تا ..."
خسرو حرف مادر را اين طور تمام كرد:" تا به قول آقاي فتوحي گوساله هاي چشم بسته اي باشيم و خودمان نفهميم كي گاو مي شويم. عين ..." پدر آمرانه گفت:"ديگر بس كن."
زري بتلخي گفت:"نه، بگذار بگويد. مقصودش گاوي مثل من است. حالا پدر و پسر خيلي دلتان مي خواهد حرف راست بشنويد؟ پس بشنويد. آن روز عقدكنان دختر حاكم يادت است؟ آمدند گوشواره هاي زمرد مرا به اسم عاريه ازم گرفتند و هر چه انتظار كشيدم پس ندادند. روز جشن خارجيها، دختر حاكم گفت از تحفه تان متشكرم. بعد حرف اسب پيش آمد. تصميم داشتم با وجود اصرار خان كاكا ايستادگي كنم و اين يكي را ندهم. خودم مي دانستم عاقبت يك جايي بايد جلوشان بايستم. اما ترسيدم. از ژاندارمي كه آمده بود پي اسب ترسيدم ...."
خسرو حرف مادرش را بريد و گفت:"آن ژاندارم خل خدا همشهري غلام بود. مي توانستي يه جوري سرش شيره بمالي. تو كه خوب بلدي." و رو به پدر افزود:"همان ژاندارمي كه تا وسطهاي تپه آمد دنبالمان و به من گفت مي تواني صبحها بيايي و سوار اسبت بشوي. گفت خانم كوچك حرفي ندارد، خودش فرمايش كرد، گفت حيوان خيلي لاغر شده، اوايل نمي گذاشته خانم كوچك سوارش بشود، اما حالا همان توي باغ دو سه دوري سوار مي شود، اما هنوز جرات نكرده با سحر پايش را از باغ بيرون بگذارد..."
"گفت يورتمه را هم خودم يادش داده ام. گفت غلام كتكش زده ..." بعد لب ورچيد و دوباره شد همان پسر كوچولويي كه اسباب بازيش را كش رفته اند و به بچه ي ديگري داده اند. نه پسري كه در آرزوي مرد شدن مي سوزد.
زري دنباله ي حرفهاي خود را گرفت:"همان شب مي خواستم قضيه ي گوشواره را به تو بگويم، اما تو چنان خشمگين بودي كه نخواستم خشمگين ترت كنم. هميشه همين طور است .... براي حفظ آرامش خانواده...."
خسرو حرف مادر را تمام كرد كه :"مدام گولشان مي زنم."
يوسف با لحن ملامت باري گفت:"وقتي گفتم بس كن، يعني بس كن ديگر." و با صداي آرام و عميقي افزود:"مادرت تقصيري ندارد. ترتيب كار در اين شهر، جوري است كه بهترين مدرسه، مدرسه ي انگليسها باشد و بهترين مريضخانه، مريضخانه ي مرسلين و وقتي هم مي خواهد گلدوزي ياد بگيرد با چرخ خياطي سينگر است كه دلال فروشش زينگر است. مربيها و معلمهايي كه مادرت ديده سعي كرده اند هميشه از موقعيت موجود دور نگهش دارند، در عوض مقداري ادب و آداب و تصديق و تبسم و ناز و عشوه و گلدوزي يادش بدهند. هي از آرامش حرف مي زند..." و ناگهان رو به زري داد زد:"زن، آرامشي كه بر اساس فريب باشد چه فايده اي دارد؟ چرا نبايد جرات داشته باشي كه تو روي آنها بايستي و بگويي اين گوشواره، هديه ي عروسي شوهرم است، يادگار مادر مرحومش است كه در غربت از فقر تن به كلفتي داده، اما بار خاطرش به عروسي بوده كه پسرش انتخاب مي كرده... و حالا من براحتي از دست بدهمش؟ خود گوشواره و قيمتش مهم نيست، مهم، خاطره و محبتي است كه پشت آن قرار گرفته ... زن، كمي فكر كن. وقتي خيلي نرم شدي همه ترا خم مي كنند..."
خانم فاطمه كه مدت ها ساكت بود و خميازه مي كشيد ديگر طاقتش طاق شد:"چه خبرتان است؟ پدر و پسري افتاده ايد به جان اين بنده ي خدا؟ دادن اسب كه اصلا تقصير او نبود. من خودم شاهد بودم. حتي من گفتم اسب را بدهد. اما گوشواره ، من از عزت الدوله شنيدم. اول خيلي برزخ شدم. اما فكرش را كه كردم ديدم نمي توانسته است ندهد. آدم در برابر مردمي كه حاكم مال و جان همه اند چه ميتواند بكند؟ راستش را مي خواهي داداش؟ نرمي ميكند، رشوه مي دهد،تا كاري به كار تو نداشته باشند. حالا ديگر بس است. شامتان را بخوريد و بخوابيد. فردا صبح همه چيز يادتان رفته. من يكي كه رفتم بخوابم." و پاشد و رفت.
خسرو بلند شد و گفت:"حالا خواهيد ديد من چه مي كنم؟ پسر پدرم نيستم اگر سحر را از چنگشان درنياورم. به خود حاكم كاغذ مي نويسم اگر جواب نداد، خودم مي روم پيشش. پدرم و استادم آقاي فتوحي راست ميگويند. خودم بايد مشكلم را حل كنم. اگر حاكم راهم نداد، سعي مي كنم گريه نكنم. اگر گذاشتم ديگر كسي اشك مرا ببيند! مادر، من محض خاطر تو كه مي دانستم دلواپس مي شوي، امشب كه گير افتاديم گريه كردم. جلو هرمز، جلو ژاندارم ها، جلو آن افسر .... اگر اني زنها نبودند و محض خاطر آنها نبود پسرها چه زود مي توانستند مرد بشوند ... زنها هي مي ترسند و ما مردها را هم ميترسانند ... رفيق فتوحي..."
زري گفت:"بله عزيزم، به عقيده ي تو و پدرت و استادت، من ترسو هستم، بي عرضه هستم، نرم هستم. من همه اش مي ترسم بلايي سر يكي از شماها بيايد... طاقتش را ندارم. اما من هم .... دختر كه بودم،من هم براي خودم شجاعت داشتم." و رو به يوسف پرسيد:
"اين شجاعت نبود كه آن روز بلوا، نديده و نشناخته با تو راه افتادم.... كدام دختر....؟ لبش را گزيد و حرفش را تغيير داد:"در همان مدرسه ي انگليسي، تو راست مي گويي، خانم مدير هي به ما سركوفت مي زد كه تمدن و آداب معاشرت و آيين زندگي يادمان مي دهد. زينگر هي سرمان منت مي گذاشت كه فن خياطي به ما مي آموزد تا از بازوي خودمان نان دربياوريم. خانم حكيم مي گفت شفا و دواي شما در دست من است، اما من ته دلم مي دانستم كه آنها فقط ظاهرا راست ميگفتند و هميشه يك چيزي در يك جايي خراب است. مي دانستم از ما، از همه ي ما دم به دم چيزي كم مي شود ... اما نمي دانستم آن چيز چيست؟"
يوسف گفت:"من هم به همين علت ترا گرفتم. چرا بايد به اين حد تغيير كرده باشي؟"
زري گفت:"من كه گفتم، صدبار بگويم؟ تو به طور ترسناكي صريح هستي و اين صراحت تو ... باز ته دلم ميدانم كه خطر دارد. اگر بخواهم ايستادگي كنم، اول از همه بايد جلو تو بايستم و آن وقت جنگ اعصابي راه مي افتد! مي خواهي باز هم حرف راست بشنوي؟ ... پس بشنو، تو شجاعت مرا از من گرفته اي ... آنقدر با تو مدارا كرده ام كه ديگر مدارا عادتم شده."
يوسف خشمگين فرياد زد:"من؟ جلو من بايستي؟ من كه در بيرون از خانه، مثل ببر هستم و در خانه، در برابر تو يك بره ي سربراه؟ تو از روي غريزه، نمايشي به اسم شجاعت داده اي ... غريزه ي خام تصفيه نشده...."
زري انديشيد:"اگر كمي ديگر كيش بدهم يك دعواي درست و حسابي در پيش خواهيم داشت. فكري كرد و گفت:"شايد هم از اول ترسو بوده ام و خودم هم نمي دانم ... من، من چندين بار جلو همان مدير ايستادگي كردم، بي اينكه بدانم اسم كاري كه مي كنم ايستادگي يا شجاعت است ... آن روز كه روزه ي مهري را خوردش داد، همه ي بچه ها از ترسشان دررفتند اما من ماندم ... شايد هم همين طوري پيش آمده، نمي دانم، شايد آن روزها چيزي نداشتم كه از دست بدهم ... اما حالا ...."
خودش هم نفهميد چه شد كه همه ي صبر و مدارا و طاقتش را از دست داد. ناگهان از روي صندلي پاشد. با دست محكم به شكمش زد و گفت:"كاش اين يكي كه تو شكمم است، همين امشب سقط بشود ... براي شما تا دم مرگ رفته ام و برگشته ام. خانم حكيم شكمم را سفره كرده .... روي شكمم نقشه ي جغرافي...."
روي صندلي وارفت و بگريه زد. احساس مي كرد كه آدمي به خستگي و دلتنگي او در تمام دنيا نيست. يوسف به طرفش آمد و سرش را در بغل گرفت و روي موهايش را بوسيد. بعد اشكهايش را با انگشتهاي بلندش پاك كرد. دست زير چانه اش گذاشت و سرش را بالا آورد و در چشمش نگاه كرد و بغض خودش را فرو داد و گفت:
"گريه نكن عزيزم. چرا زودتر نگفتي؟ بكلي غافلگير شدم."
زري نمي توانست جلو اشكهايش را بگيرد. ناليد:"امروز خبر مرگم رفتم اين يكي را بيندازم. شجاعت نكردم كه نگهش داشتم؟ وقتي با اين مشقت، بچه اي را بدنيا مي آوري طاقت نداري، مفت از دستش بدهي. من هر روز ... هر روز تو اني خانه، مثل چرخ چاه مي چرخم تا گلهايم را آب بدهم. نمي توانم ببينم آنها را كسي لگد كرده ... من عين حسين كازروني با دستهايم براي خود هيچ كاري نمي كنم... من ... نه تجربه اي. نه دنيا ديدني...."
يوسف خنديد و گفت:"عزيزم، عوض رفتن به ديوانه خانه، و خسته كردن خودت و عصبي شدن، مي تواني بروي انجمن ايران و انگليس كه تازه باز شده، اسنشل دو درس بدهي! باور مي كني زينگر، به وسيله ي مك ماهون برايم پيغام فرستاده؟"
زري از ميان اشك گفت:"خوب عنكم مي كني!"
يوسف بنرمي گفت:"مي داني كه نمي توانم اشك ترا ببينم. خواستم از اين پيشنهاد خوب بخندي ... اما جان دلم، اگر همان اول شب حقيقت را به من گفته بودي، اين همه آزارت نمي داديم. تو گفتي، رفته بودم مطب خانم مسيحا دم، اما فورا رفع و رجوعش كردي. چرا از من پنهان كردي تا مثل گرگ گرسنه به جانت بيفتم و حالا از رويت خجالت بكشم؟"
خسرو آمده بود و روي زمين كنار پاي مادر نشسته بود. پاي مادر را در بغل گرفت. اما چيزي نگفت.
زري اشكهايش را پاك كرد و گفت:"تو خودت از سفر آمده بودي، افسرده و ناراحت بودي، نخواستم افسرده ترت بكنم." و درمانده پرسيد:"چكار كنم تا شما راضي بشويد؟ چكار كنم تا شجاع بشوم؟"
يوسف بخنده گفت:"مي توانم يادت بدهم. درس اول شجاعت براي تو فعلا اين است. همان وقت كه مي ترسي كاري را بكني، اگر حق با توست، در عين ترس آن كار را بكن. اي گربه ي ملوس من!"
زري انديشناك گفت:"من آدمم. گربه ي ملوس نيستم. بعلاوه درس اول را به كسي مي دهند كه هر را از بر نمي داند."
**********
در بستر، زير پشه بند با وجود دست خنك يوسف كه شكم داغش را نوازش مي داد، و با وجود بوسه هايش، انگار طنازي و دلبري از ياد زري رفته بود. همه اش در اين فكر بود كه آيا واقعا ترسو بوده يا ترسو شده؟ و آيا واقعا يوسف مقصر است؟ حتي يك آن به اين نتيجه رسيد كه زندگي زناشويي از اساس كار غلطي است. اينكه يك مرد تمام عمر پايبند يك زن و بچه هاي قد و نيم قد باشد... يا بعكس زني را تا به اين حد وابسته و دلبسته ي يك مرد و چند تا بچه كنند كه خودش نتواند يك نفس راحت و آزاد بكشد، درست نيست. اما مي ديد كه تمام لذتهاي عمر خودش به اين دلبستگيخا وابسته.
ياد آن روزهاي عاري از وابستگي شديد دختري، نمي گذاشت خواب به چشمش بيايد ... خاطره ي روزي كه خانم مدير، روزه ي مهري را خوردش داده بود روشن و آشكار در ذهنش زنده شده بود...
آن سال زري و مهري تصديق شش ابتدايي را مي گرفتند. چهار ماه به امتحان نهايي مانده بود كه از اداره ي معارف كاغذ آمد كه بايستي به شاگردان سال ششم در خود مدرسه درس قرآن و شرعيات داده بشود. زري مي دانست كه عريضه نويسي مادرش كار خود را كرده.آخر مادر زري پولش كجا بود كه معلم خصوصي قرآن و شرعيات براي زري بگيرد؟
كاغذ پشت كاغذ آمد و اعلاميه پشت اعلاميه و خانم مدير از پافشاري اداره ي معارف هر روز از روز پيش كلافه تر مي شد. اما زري مي دانست پشت اين فشار پافشاري مادرش نهفته...
تمام آن روزها درس اخلاقي كه با خانم مدير داشتند شده بود درس نق زدن به اداره ي معارف ... خانم مدير نق ميزد كه وسط سال معلم قرآن و شرعيات از كجا بيافرينم؟ كه در كدام ساعت اضافي، چنين درسهايي را بگنجانم؟ و .... كه روزهاي يكشنبه تعطيل داريد برويد يك ملاباجي پيدا كنيد و پيشش قرآن و شرعيات بخوانيد ... يا پيش والدينتان ياد بگيريد. عينا كلمه ي والدين را بكار مي برد. اين يكي فارسي را خوب مي دانست. مهري هم قرآن بلد بود و هم شرعيات. آخر مهري برادرزاده ي قطب درويشها بود. پنهان از خانم مدير قبول كرد كه به همكلاسيهايش، بعد از ناهار كه به مدرسه مي آمدند قرآن و شرعيات درس بدهد. و زري چقدر كوشش كرد تا فسيكفيكهم الله را درست تلفظ بكند. اما مهري پرحوصله بود. يك دو سالي از بزرگترين شاگرد كلاس بزرگتر بود ... تا ماه رمضان پيش آمد. تازه نماز آيات را درسشان داده بود كه آن اتفاق افتاد و آن روز، انگار همين ديروز بود.
.... خانم مدير مهري را هل داد و مهري كف كلاس روي زمين افتاد. مدير بالاي سرش نشست. دهانش را با دست باز كرد و يك انگشت در دهانش گذاشت و سعي كرد آب به حلقش بريزد. مهري دست مدير را گاز گرفت و مدير بخشم سرش داد زد:"دختره ي ادبار فكسني!" بعد مهري بلند شد و نشست و گفت:"دست نجس تو كافر كه به دهنم رسيد روزه ام خود به خود باطل شد. بده آب را تا ته مي خورم. گناهش به گردن تو."
خانم مدير يك سيلي به مهري زد و باز مهري كف كلاس روي زمين غلتيد. مدير رهايش كرد و راست ايستاد به نق زدن. پچ پچ افتاده بود ميان بچه ها و كسي گوش نمي داد. معلم هنديشان با چشمهاي گرد فقط تماشا مي كرد. مدير داد زد:"در اين مدرسه خرافات راهي ندارد. روزه و روضه را بگذاريد براي عمه ها و خاله هايتان! مساله حيض و نفاس را برويد از ننه هايتان بپرسيد! روزه جسمتان را ضعيف ميكند. من بارفيكس و خرك و تور بسكتبال براي چه خريدم؟ براي اينكه جسمتان قوي بشود. حالا روزه مي گيريد كه زحماتم به هدر برود؟ حقا كه لياقت نداريد."
به دخترها تشر زد كه :"زنگ را كه زدند چرا از كلاس بيرون نمي رويد؟ مجازات مهري اين است كه تا غروب همين جا روي زمين بماند. دخترها! يالا برويد! هيچ كس حق ندارد پهلوي مهري بماند..."
مدير رفت و معلم هندي هم گيسهايش را به پشت سرش انداخت و به دنبال او رفت و دخترهاي ديگر هم رفتند. اما زري، احساس مي كرد كه نمي تواند برود. خم شد. دست مهري را گرفت و از زمين بلندش كرد و خاك لباسش را تكانيد و روي صندلي معلم نشانيدش و پي دستمال گشت تا اشكهاي مهري را پاك كند اما خودش دستمال نداشت و دستمال مهري را هم پيدا نكرد. با انگشتهاي دستش اشكهاي مهري را پاك كرد و ماچش كرد و گفت:"فكر نمي كنم روزه ات باطل شده باشد. آخر تو بزور مجبور شدي آب را بخوري."
مهري گريه كرد و گفت:"تا افطار فقط دو سه ساعت مانده، دوازده روزش را روزه گرفتم. دو روز هم پيشواز رفتم. تصميم داشتم سي روز ماه مبارك را روزه بگيرم. مي دانم سال ديگر قاعده مي شوم و ديگر همچين سعادتي هرگز نصيبم نمي شود."
زري گفت:"حالا كو تا سال ديگر؟ بعلاوه خودت درس بهمان دادي كه زن يائسه قاعده نمي شود، وقتي يائسه شدي سي روز را روزه بگير."
مهري خنديد و خنديد و زري خوشحال شد كه او را خندانده.
مهري گفت :"مي دانم كي خبر چيني كرده ... تاجي، دختره ي خر، رفته مسيحي شده ... مي دانم آقايم علي به كمرش مي زند و امسال رد مي شود. امشب شب ذكر علي است، و اميدوارم عمو جانم نفرينش كند..."
با هم به خانه رفتند. به خانقاه رسيدند. در خانه ي علي باز بود و صدايي از داخل خانه ترنم مي كرد:"ياهو. يا حق. يا علي."