X
تبلیغات
یکی بود یکی نبود - سروده های من
وبلاگ شخصی محسن مردانی (یکی بود یکی نبود جمله ای کودکانه، اما عارفانه)


در حاشیه‌ی ثبت‌نام مجدد یارانه و اصرار دولت به مردم، برای انصراف از آن

با نگاهی به سه رباعی مشهور

یارانه

رباعیات یارانه‌ای


1
«گر بر سر نفس خود امیری، مردی»
زیر خط فقر، گر نمیری مردی
با خرج زیاد و دستمزدی که کم است
یارانه‌ی خود اگر نگیری مردی!! 

 


2
یارانه که محمود به مردم می‌داد
اما گرهی ز مشکلی را نگشاد
دیدی که چگونه بعد از او شیخ  حسن
آن دلخوشی ساده‌دلان، داد به باد؟ 

 


3
گویند که مرد باش و یارانه نگیر
خوش باش فقط به لقمه‌ای نان و پنیر
با وعده‌ی نسیه، دست از آن نقد بدار
شاید که مگر!! رسد به محتاج و فقیر 

محسن مردانی
25 فروردین1393


 

مصرع اول از رباعی اول تضمین از یک رباعی منسوب به پوریای ولی است.

رباعی دوم با نگاهی به یک رباعی خیام است که با این مصرع شروع می‌شود
«آن قصر که بهرام در او جام گرفت»

مصرع سوم از رباعی سوم نیز اشاره به این مصرع از یک رباعی خیام دارد
«این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار»


برچسب‌ها: رباعی, طنز, یارانه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 22:12  توسط محسن مردانی  | 

در حاشیه‌ی عکس دکتر حسن روحانی، بیل به دست در حال درختکاری


 

دکتر روحانی در حال بیل کاری!!

 
رباعیات بیلیه!!


1

بشکست کلید خود، چو در قفل، حسن
حل ناشده ماند، مشکل و دردِ وطن
امروز گرفته دسته‌ی بیل به دست
تا باز کند گره، به این بیل زدن!

 


2
ای شیخ حسن بیا، به تعجیل بیا
در سختی کار، بهر تسهیل بیا
گر باز نکرد آن کلیدت، این بار
با مته، کلنگ و تیشه و بیل بیا

 

محسن مردانی
18 اسفند 1392


برچسب‌ها: رباعی, طنز, بیل
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 6:19  توسط محسن مردانی  | 

رباعیات هسته‌ای

 

اشتون و ظریف

یک عاشقانه در حاشیه‌ی مذاکرات!

قلبِ تو به عشق در ستیز است هنوز
چشمم ز جفایت اشک‌ریز است هنوز
جز کشتن عاشقت به آزار، ولی
بسیار گزینه، روی میز است هنوز

 

ماجرای پیاز و کتک و جریمه

در گوش من این مَثَل چه خوش گفت کسی
کاین قصه‌ی هسته‌ای عجیب است بسی
دادیم جریمه، چوب خوردیم و پیاز
حالا شده باز موقعِ دیپلماسی   

محسن مردانی
30 بهمن 1392


برچسب‌ها: رباعی, هسته‌ای, طنز
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 23:4  توسط محسن مردانی  | 

رباعیات سبدیّه

سبد کالا

سبد کالا 1

ای شیخ حسن، در دل ما شد جایت
ما شیفته‌ی هر سخن زیبایت
مگذار تو، جای پای محمود قدم
این بار ولی، با سبد کالایت 

 

سبد کالا 2

دیدم که به شهر، فتنه و غوغا بود
بین زن و مرد، در صفی دعوا بود
آنجا نه محل جنگ باطل با حق
آشوب برای سبدی کالا بود 

 

سبد کالا 3

ای شیخ حسن، ز عمر خود سیر شدیم
از بس‌که ز رنج زندگی پیر شدیم
در دوره‌ی تو ، با سبدی از کالا
دیدی که چگونه باز، تحقیر شدیم

محسن مردانی
18 بهمن 1392


برچسب‌ها: رباعی, انتقاد اجتماعی, سبد کالا
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 19:52  توسط محسن مردانی  | 

در همه‌ی شهرها، خانه‌ی مادربزرگ‌هایی وجود دارد که محل جمع شدن افراد خانواده است و همدلی و همبستگی خویشاوندان را حفظ می‌کند، اما متأسفانه با مرگ مادربزرگ، این جمع خانوادگی از هم می‌پاشد و بعد از مدتی، خانه‌ی قدیمی نیز فروخته و تخریب می‌شود و دیگر چیزی جز خاطره‌ از خانه‌ی مادربزرگ بر جا نمی‌ماند.
این قطعه یادی است از این خانه‌های قدیمی و مادربزرگ‌های مهربان، و انگیزه‌ی سرودنش، درگذشت یکی از خویشاوندان من (زن‌داییِ مادرم) به نام حاجیه خانم عظیمی است که نوه‌هایش او را به لهجه‌ی شهرضایی، «ننه‌جان» صدا می‌کردند.

خانه‌ی ننه‌جان

خانه‌ی ننه‌جان

دلگشا بود و پر از مهر و صفا
خانه‌ی کاهگلیِ ننه‌جان 

تهِ یک کوچه‌ی بن‌بست، که بود
درِ آن باز به هر حال و زمان 

یک درِ چوبی و دالان و حیاط 
و اتاقی دو سه، دور و برِ آن 

حوض و آن باغچه‌ی سبزی و گل
ختمی و شاه‌پسند و ریحان 

بود آنجا ننه‌جان چشم‌به‌راه
مهربان، ساده و لبخندزنان 

شده بیماری و درد و غم او
پشتِ یک خنده‌ی زیبا، پنهان 

چه می‌آمد به همان موی سپید
خنده‌اش با دَهَنِ بی‌دندان 

جمع بودند به دورش گه‌گاه
عده‌ای از نوه و فرزندان 

شب یلدا و به دورِ کرسی
می‌نشستند همه، پیر و جوان 

یا در ایوان و حیاطی که غروب
آب پاشیده در آن، تابستان 

و به نوروز که پُر بود و شلوغ
روز و شب خانه‌ی او از مهمان 

مختصر بود پذیرایی او
چایی و میوه و یک لقمه‌ی نان 

ولی افسوس که آن گلشنِ شاد
شده آشفته‌ی تاراجِ خزان 

ننه‌جان رفته و آن خانه که بود
محفلِ مهر و صفایِ دل و جان 

خالی و غم‌زده است و روزی
شود از گردشِ دوران، ویران 

خاطراتی است که می‌ماند و بس
دیگر از خانه و یادِ ننه‌جان 

محسن مردانی
6 دی‌ماه 1392

ختمی و شاه‌پسند نام دو گل است که معمولاً در خانه‌های قدیمی در باغچه‌ها کاشته می‌شد.


برچسب‌ها: قطعه, یادبود و تجلیل, شهرضا, شخصی
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1392ساعت 22:15  توسط محسن مردانی  | 

در جامعه، پسران بسیاری هستند که با مرگ پدر، سرپرست خانواده می‌شوند و در عنفوان جوانی این مسئولیت بر شانه‌هایشان سنگینی می‌کند. آنان تا خواهران و برادران‌شان را به سر و سامان برسانند، رنج مضاعفی را در زندگی تحمل می‌کنند که گاهی به پیری زودرس‌شان می‌انجامد.
یکی از این افراد مرحوم مهندس سید محمد اسدی است که برادرِ همسرِ عموی من بودند و خودم شاهد تلاش‌شان برای سرپرستی و به ثمر رساندن دو برادر و دوخواهر خردسال‌شان بوده‌‌ام.
این شعر را به مناسبت مرگ آن مرحوم سروده‌ام و زبان حال خواهران و برادران مهندس اسدی است و آن را به عمویم و خانواده‌شان ، به خصوص همسرشان خانم اسدی تقدیم می‌کنم.

 

به‌یاد مرحوم مهندس سید محمد اسدی

مرحوم مهندس سید محمد اسدی

ای برادر ز مرگ جانسوزت
در دلم تازه گشت، داغ پدر 
در فِراقت یتیمیِ خود را
دیگر امروز کرده‌ام باور 

چون پدر رفت، مهربانیِ تو
مرهم زخم‌های این غم شد  
با فداکاری و محبتِ تو
تلخی و رنجِ زندگی، کم شد 

در جوانی، عیالواری بود
سهم و میراث تو از این دنیا 
صرف کردی بهارِ عُمرت را
تو برای رفاه و شادیِ ما 

چشم‌مان اشکبار و دل، خون است
وای اکنون، که جای تو خالی‌ست 
گرچه این نکته نیز، می‌دانیم
مرگ حق است و چاره از آن نیست 

هرگز از دل، نمی‌رَوَد یادت
  ای صمیمی برادرِ غمخوار 
صبر خواهیم، از خدای بزرگ
و برای تو، رحمتِ بسیار 

محسن مردانی
دوم دی ماه 1392


برچسب‌ها: یادبود و تجلیل, دوبیتی پیوسته, شخصی
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1392ساعت 23:35  توسط محسن مردانی  | 

کم نیست

زاغی با پر طاووس

نایاب شد تقوی، ولی سالوس کم نیست
زاغی که پوشیده پرِ طاووس کم نیست

شادی ز دل‌ها رفته و در بین مردم
این روزها، افسرده و مأیوس کم نیست

آبِ خوشی، پایین نرفته از گلویی
با کام تشنه، غرقِ اقیانوس کم نیست

خورشیدِ اهلِ معرفت، بی‌ارزش و خوار
اما بها و قیمت فانوس کم نیست

دیگر نمی‌یابی طبیبِ عیسوی دم
تاجر ولی، در نقش جالینوس کم نیست

برباد رفته فَرّ جمشید و فریدون
اما غرور و نخوت کاووس کم نیست

خفتیم سرخوش، روزگاری غرق رؤیا
اکنون ولی شب‌های پُر کابوس کم نیست

خاموش بودن این زمانه، شرط عقل است
زیرا سخن‌چینانِ نامحسوس کم نیست

در این دیار آتش اگر افتاده امروز
در آشیان ما ولی، ققنوس کم نیست

ای نازنین، گر عاشقی بی دست و پایم
بگذر زِ من، در شهر اختاپوس کم نیست

دانی چه حاصل شد از این عمر دو روزه
رنجی که در آن حسرت و افسوس کم نیست

محسن مردانی
اول آذرماه 1392

 

سالوس= ریاکاری و تزویر
جالینوس = پزشک یونانِ باستان که نماد پزشکان حاذق و ماهر است
نخوت کاووس = پادشاهان شاهنامه (مثل جمشید و فریدون) اکثراً دارای فر ایزدی و خردمندی بودند. اما کیکاووس پادشاهی مغرور و خودرأی است که تصمیم‌گیری‌‌های اشتباهش به زیان ایران زمین بود.
اختاپوس = هشت‌پا
ققنوس= پرنده‌ای افسانه که در میان آتش زاده می‌شود.

این غزل از معدود شعرهای من است که ابتدا وزن و قافیه را انتخاب کردم و بعد سراغ مضمون رفتم. وزن آن (مستفعلن، مستفعلن، مستفعلن، فع= بحر رجز مثمن منحور!!) از وزن‌هایی است که در سال‌های اخیر بیشتر رایج شده و مثنوی آقای علی معلم (مخصوصاً مصرع «جانان من اندوه لبنان کشت ما را!!» ) به این وزن بسیار معروف است. قافیه نیز ترکیبی از کلمات فارسی، عربی و یونانی است.
به هر حال امیدوارم غزل آشفته‌ای نشده باشد!


برچسب‌ها: غزل, انتقاد اجتماعی
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1392ساعت 19:58  توسط محسن مردانی  | 

عاشورا

نقاشی قهوه‌خانه‌ای عاشورا

کربلا در روز عاشورا، کم از محشر نداشت
این چنین پیکار هرگز، اوجِ خیر و شر نداشت

یک حسین و صد قبیله کوفیان بی‌وفا
کشتنِ مردی، که غیر از اندکی، یاور نداشت

در مِنای کربلا، آورده ابراهیم‌وار
او علی‌اکبر که زآن محبوب‌تر دیگر نداشت

در کنار علقمه، عباس در خون، تشنه‌کام
با لب خشکی، که پیوندی به دستِ تر نداشت

غیر تیر حرمله افسوس، زآن لشکر، کسی
پاسخی دیگر، برای گریه‌ی اصغر نداشت

در امان حتی نمانده، کودک بیمار او
مرهمی جز تازیانه، بر تن و پیکر نداشت

می‌توان زن بود و از مردان بسی مردانه‌تر
زینب این آموخت بر هر کس، اگر باور نداشت

تشنه و مظلوم کشتندش اگر، اما حسین
سرور عُشاق شد، با آن‌که بر تن سر نداشت

دل بریدن از همه، یک‌باره در راه خدا
نردبان عشق دیگر، پله بالاتر نداشت

ای برادر از حسین آموز ، راه زندگی
او نیازی، جان من، به خادم و نوکر نداشت

محسن مردانی
23 آبان ماه 1392
عاشورای 1435هجری قمری


برچسب‌ها: عاشورا, در رابطه با دین و مذهب, غزل
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1392ساعت 22:35  توسط محسن مردانی  | 

شعری که محرم 17 سال پیش سرودم

تفسير سوره‌ي اخلاص

عاشورا

صحرائي خشك
خيمه‌هائي سبز
مردي تنها
روبرو گروهي انبوه
نيزه‌هائي تيز
قلبي سرخ
شمشيرهائي سرد
خوني گرم
اينجا كجاست
دشت كربلا

پشت سر حسين
مردماني اندك
همه در احرام خون
كه پس از طواف بر گردش
حجرالاسود چشمان سياهش را بوسيده‌اند
و اكنون پس از قرباني
در مقام اسماعيل ( آري مقام اسماعيل )
نماز مي‌خوانند

نگاهي به پشت سر
در دشت خشك
كه گل‌هاي سرخ روئيده
گل‌هائي از جنس عشق و خون
نگاهي پرسوز به ميدان
قلبش فشرده مي‌شود
اينجا بود كه اكبر پرپر شد
نسيمي خنك از فرات مي‌آيد
بوي بازوان خونين عباس را مي‌دهد
آنجا كه دستان بريده‌ي او
هنوز
مشك آب را رها نمي‌كند
و چشمش به‌سوي خيمه‌هاست

در خيمه‌اي
گهواره‌ي اصغر هنوز مي‌جنبد
گهواره نمي‌داند
كه اصغر آرام گرفته است
و دايه‌اي با سه پستان آهنين
او را از شير گواراي شهادت
سيراب كرده است

مرد اينك تنهاست
كه در زير آسمان كبود
هيچ‌گاه مردان خدا
اين‌گونه تنها نبوده‌اند
شراب عطش
از لب تا جگرش را مي‌گدازد
اما لشكر نامردمان
هنوز از اين مرد داغديده و تشنه و خسته
مي‌هراسند
آخر او پسر علي است
كسي كه تنها نامش
براي گشودن قلعه‌اي كافيست

و آخرين وداع
و آخرين ديدار
« خداحافظ دختران تنهايم
خداحافظ خواهران بي‌ياورم
خداحافظ پسرك بيمارم
پس از من
شما
به ضيافت سيلي و تازيانه مي‌رويد
پس استوار باشيد»
اما زينب دل نمي‌كند
او كه بيش از پنجاه بهار
چون بوي گل
از گل جدا نبوده
در اين خزان مصيبت
جدا نمي‌شود
« خواهر بمان
نبرد تو مشكل‌تر است
و مصيبت فرداهاي تو
كمتر از رنج‌هاي امروز من نيست
خواهرم
تو قافله‌سالار خاندان مني
و در نبودن من
تو بايد باشي »
دستي در گردن
بوسه‌اي بر گلوگاه
و جدائي كه تلخ‌تر از مرگ است
برادر مي‌رود
والصبح اذا تنفس
و خواهر مي‌ماند
والجبال اوتادا

و حسين آماده است
« اي شمشيرها مرا دريابيد
كه قرباني محمد
به مناي كربلا آمده است»
اگر چه خليلي نيست
و بريدن سر
بر عهده‌ي ابليس است

همهمه مي‌شود
و هجوم مي‌آورند به استقبال
گروه گروه
نيزه و تير و شمشير
« اي پسر رسول خدا
به سرزمين شهادت خوش آمدي »
و حسين دليرانه مي‌رزمد
و صورتش مي‌شكفد
چون گل سرخي نورس
كه او هرگز چنين راضي و خشنود نبوده است
« رضاً برضائك تسليماً لامرك لا معبود سواك »
و آسمان و زمين به تماشا ايستاده‌اند
كه از آغاز زمان تا هميشه
كسي در راه عاشقي چنين مردانه نبوده است
و چنان پاک‌باز
که هیچ ابراهیمی چنین در آتش کینه نسوخت
و هیچ خلیلی این‌همه قربانی نداد
و هیچ اسماعیلی این‌گونه غریب و تشنه قربانی نشد
و هیچ یوسفی را گرگ‌ها به این قساوت ندریدند
و هیچ موسائی در دریای فتنه چنین غوطه نخورد
و هیچ مسیحی این‌چنین مظلومانه بر دار نشد
که منبر عاشقی
پله‌ای از این بالاتر ندارد
و بی‌سبب نیست
که حسین گوشواره‌ی عرش است

و اینک چهره بر خاک
بسم‌الله و بالله و علی ملة رسول‌الله
و اکنون بین حسین و خدا حجابی نیست
که حسین از قاب و قوسین او ادنی گذشته است
معراجی از خاک داغ کربلا
تا خدا

خدایا ببین
امت پیامبر
مزد رسالتش را چه می‌دهند
و آیه‌ی مودة فی‌القربی را
چه معنا کرده‌اند
و نامردمان
چون کفتاران
به دور پیکرش جمعند
ولی کسی را یارای آن نیست
که ضربه‌ی آخر را فرود آرد
در چشمانش هنوز برقی هست
و هیبتی
که از علی نشانه دارد

اما همیشه شقی‌ترینی هست
که بر سینه بنشیند
و اکنون
بوسه‌ی خنجر بر حنجر
حکایت دشنه و پوست
رگ و خون
گوشت و استخوان
و روح و شهادت

دیگر تمام شد
این خون ریخته بر خاک
تا قیامت می‌جوشد
تا هیچ ظالمی آسوده نخوابد
دیگر این خاک و خون
هر ترسوئی را دلاور خواهد کرد

زمین و آسمان هرگز
روزی چون «روز حسین» ندیده‌اند
و فرشتگان نیز
باور نمی‌کردند
که مردی همه چیزش را
برای خدا بدهد
خاندان و قبیله
برادر و فرزند
سر و جان
و حتی تن و پیراهن
که هیچ‌وقت
کسی این‌چنین خالصانه به‌سوی خدا نرفت
و جمع فرشتگان پشیمانند
از اعتراض به خلقت آدم
که حسین آن‌چه بود که ما نمی‌دانستیم
و من می‌اندیشم
حسین
بهترین تفسیر سوره‌ی اخلاص است.

لردگان
1375


برچسب‌ها: شعرنو, عاشورا
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1392ساعت 22:19  توسط محسن مردانی  | 

استقبال از قطعه‌ای از پروین اعتصامی به این مطلع


محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت: «ای دوست این پیراهن است، افسار نیست»

 


شیخ حسن  و  مرد بینوا

شیخ حسن و مرد بینوا

بینوایی، شیخ حسن را دید و دامانش گرفت
شیخ گفتا: «ای برادر این عبا، افسار نیست؟»

گفت: «می‌دانم، ولی دارم سؤالی از شما»
گفت: «اکنون فرصتِ پاسخ، در این دیدار نیست»

گفت: « از فقر و گرانی، جان ما آمد به لب »
گفت: «می‌دانم، گرانی قابل انکار نیست»

گفت: «می‌دانی حسن؟ پس زودتر کاری بکن»
گفت: «مشغولم، ولی سخت است، ره هموار نیست»

گفت: «پس این قیمت بازار را تثبیت کن»
گفت: «با بازار، ما را قدرت پیکار نیست»

گفت: «حرفی لااقل از قطع یارانه نزن»
گفت: «اما در خزانه، درهم و دینار نیست»

گفت: «پس کِی میگشاید آن کلیدت قفل‌ها؟»
گفت: «بی‌تابی مکن، صبرت چرا بسیار نیست؟»

گفت: «صبر ما گذشت از حضرت ایوب هم»
گفت: «عمر نوح پیدا کن، اگر دشوار نیست!»

گفت: «دیدار اوباما را نرفتی، پس چرا؟»
گفت: «ما را رخصت این وصل در انظار نیست!»

گفت: «پس کِی بشکند این حلقه‌ی تحریم‌ها؟»
گفت: «دشوار است، کار یک نفر، یک بار نیست!»

گفت : «شیخا! پس چه شد آزادی زندانیان؟»
گفت: «با حکم قضایی، هیچ ما را کار نیست»

گفت: «اکنون مصلحت را در چه می‌بینی حسن؟»
گفت: «ساکت باش، چون سودی در این اشعار نیست!»

محسن مردانی
8 آبان 1392


برچسب‌ها: قطعه, استقبال شعر, انتقاد اجتماعی, پروین اعتصامی, طنز
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 19:34  توسط محسن مردانی  | 

گرگ و میش
به بهانه‌ی بحث اعدام دوباره‌ی مردی که از مرگ نجات یافت

تماشاگران اعدام

صبح زود است و گرگ و میشِ سحر
شهر، اما شلوغ و پرغوغاست 
شاید این شور و حالِ یک جشن است؟
یا کسی مرده است و سوگ و عزاست؟ 

مردمان با شتاب، در حرکت
سوی یک جایگاه، در میدان 
تا تماشا کنند، در آن روز
صحنه‌ای دیدنی و پُرهیجان 

مردها بیشتر در این جمعند
زن و کودک اگرچه، کم هم نیست 
شده از شوق، قلبشان بی‌تاب
بس‌که این حادثه تماشایی‌ست 

ابتدا یک مراسم کوتاه
شَوَد اجرا و در پی‌اش آنگاه 
چند مأمور ویژه می‌آیند
چهره پوشانده، با نقاب سیاه 

مرد محکوم، بسته در زنجیر
در میان گروهِ مأموران 
آمده در کنار مرکبِ مرگ
دل پُر از ترس و، پیکرش لرزان  

حلقه‌ی دار، با طناب بلند
شده آونگِ دستِ جرِّثقیل
زیر آن، چارپایه‌ای چوبی
کرده ابزارِ حُکم را، تکمیل 

مرد زیرِ طناب می‌آید
چارپایه به زیر پاهایش 
کاسه‌ی صبر مردمان لبریز
چشم‌ها خیره بر تماشایش 

رشته‌ی دار، دور آن گردن
حلقه‌اش تنگ می‌کند مأمور 
می‌رسد وقت اوج این تفریح
جمعیت، پر حرارت و پرشور 

عاقبت چارپایه‌ی چوبی
ضربه‌ای می‌خورد به زیر طناب 
مرد، رقصان در این ضیافتِ مرگ
همچو ماهی، اسیر یک قلاب 

دست و پا می‌زد در آن بالا
با غم و درد و رنج، یک انسان 
عده‌ای کف زنان در این پایین
یا بگیرند، فیلم و عکس از آن 

کودکان با نگاه پُر وحشت
در تماشای صحنه‌ی اعدام
بازی هولناکِ مرگ و طناب 
شده در پیش رویشان انجام 

می‌شَوَد جمعیت پراکنده
هر کسی می‌رود، سوی خانه
چون هوا کاملاً شده روشن
هست هنگام صرف صبحانه 

محسن مردانی
28 مهرماه 1392


برچسب‌ها: انتقاد اجتماعی, دوبیتی پیوسته, اعدام
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 22:20  توسط محسن مردانی  | 

این غزل را دو سال پیش (زمانی که مجوز نگرفتن کتاب خسرو و شیرین از ارشاد سروصدای زیادی به‌پا کرده بود) سرودم اما به من توصیه کردند از انتشار آن خودداری کنم. اکنون که وضعیت وزارت ارشاد تغییر کرده و بحث سهام عدالت هم منتفی شده است شاید زمان انتشارش باشد.


انتقام فرهاد

مثلث عشقی خسرو و شیرین و فرهاد!!
زعمر هرچه به‌جز عشق، پوچ و بربادست
مرا ز پند ادیبان، همین سخن یاد است

مرا  ز برق نگاهت نمانده راه گریز
چو آن پرنده که آماج تیر صیاد است

برای عید، نیازم به حکم و فتوی نیست
مرا که دل، به هلال دو ابرویت شاد است

مده به باد چنین، گیسویت که اندرشهر
کمین‌گرفته به‌هرگوشه، گشت ارشاد است

قرار و صبر ز عاشق مجو ، شب مهتاب
که وقت شور و جنون و زمان فریاد است

کتاب ‌خسرو و شیرین بجاست توقیفش
که انتقام فلک بهر مرگ فرهاد است!!

شرابخانه شود به، زمین آن مسجد
که بر فریب و ریا و دروغ بنیاد است

نشانه‌ای‌ست نماز و دعا و گریه‌ی شیخ
که حضرتش، به‌هنرپیشگی‌هم استاد است

اگر سهام عدالت عبث، دلت خوش کرد
بدان که این روشی نو، برای بیداد است

فسانه‌ی عَلَمِ داد و کاغذین جامه
هم از قدیم بسی را فریب می‌داد است

زبان ببند زگفتار تلخ، یا که بمیر
که حرف حق شده ممنوع و مرگ آزاد است

محسن مردانی
شهریور ماه 1390

 

در مورد بیت دهم اشاره به این بیت حافظ است
کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک / رهنمونیم به پای علم داد نکرد

که اشاره به رسمی که زمانی افرادی که مورد ظلم واقع شده بودند لباس کاغذی می‌پوشیدند و شرح تظلم‌خواهی‌شان را بروی آن کاغذ می‌نوشتند تا مأموران آنان را به حضور پادشاه ببردند


برچسب‌ها: غزل, انتقاد اجتماعی
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت 22:52  توسط محسن مردانی  | 

دهقانی که دوست ماست از کتاب دوم دبستان

یک رباعی برای آقای حاج ولی الله محمدیان (متخلص به دهقان)

دوست شاعر و کشاورزی از اهالی روستای کهرویه شهرضا، از اعضای انجمن ادبی استاد آشفته که مدتی است به خاطر کمردرد در خانه بستری هستند و نتوانسته‌اند در جلسات انجمن شرکت کنند. ایشان بسیار مهمان‌نوازند و اعضای انجمن را چند بار در باغ‌شان در روستای کهرویه مهمان کرده‌اند.

«دهقان» عزیز، شاعری اهل صفاست
شیرین سخن و کریم و با جود و سخاست
غمگین شده دوستان ز بیماری او
بهبودی او، دعای هر روزه‌ی ماست

 

 جواب  آقای محمدیان

محتاج دعای محسن مردانی
الحق که شما عطر گل بستانی
دیدم که شمیمی برسید از ره دور
قربان تو که فکر من دهقانی

 

یک شعر دیگر خطاب به آقای محمدیان
اهل کهرویه است و مردِ تلاش
هم کشاورز و شاعری قابل
همنفس با زمین و باغ و گیاه
می‌سراید به شعر، قصه‌ی دل

شاعرِ اهل بیت پیغمبر
نوحه‌گوی حسین و عاشورا
شعر جانسوز او به هر هیئت
شور و حال خوشی کند برپا

مرد مهمان‌نواز و مردم‌دار
بی‌ریا و صمیمی و یکرنگ
شعر او ساده، همچو آب و گیاه
رنگ گل‌ها و بوی گندم و برگ

از کمر درد بستری گشته
گرچه این روزها محمدیان
بر شفایش همه دعا گویند
هر دوشنبه، به انجمن یاران

 

و باز پاسخ آقای محمدیان
بنده‌ی ناچیز هستم، باغبانی پینه‌دست
عطر ناب شعرتان بر تارک جانم نشست
جرعه نوشیدم ز جام سبز مینای شما
می‌شود سیراب زمزم هرکه با محسن نشست

شهریور ماه ۱۳۹۲

در ادبیات فارسی اینگونه مکاتبات اغلب منظوم به اخوانیات معروف است.


برچسب‌ها: اخوانیات, شخصی, رباعی, دوبیتی پیوسته
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 23:1  توسط محسن مردانی  | 

به مناسبت دومین سالگرد درگذشت شاعر گرانقدر
زنده یاد استاد قاسم سیاره
(آشفته شهرضایی)

و در پایان یادی از فرزندشان استاد پریش

 استاد آشفته
ای شاعرِ نور و مهربانی
آشفته‌ ز عشق آسمانی

سیاره‌ی تابناک و رَخشان
در اوجِ سپهرِ شعر و عرفان

ای هَمرَه و در کنار مردم
با لطف و محبت و تبسم

در پیشه‌ی خود به عمر پُربار
با روی گشاده، مهرِ بسیار

بنشانده به قاب‌های تصویر
لبخند جوان و کودک و پیر

شعرت همه عشق و حکمت و پند
آیینه‌ی روح یک خردمند

هر بیت چو گوهری درخشان
در خوشه و برگِ سبز و دیوان

گاهی به کلام پرنیانی
کردی گل و شمع، ترجمانی

طبعت چو به سوی طنز هم رفت
نامش شده دفترِ هشلهفت

هر سبک و روش سخن ‌سُرودی
اُستادی خود عیان نمودی

ای یار عزیز و شمع محفل
یادت نرود به مرگ، از دل

زنده‌ست همیشه یاد و نامت
در خاطر و، دلنشین کلامت

* * * *

روح پسرش پریش هم باد
اکنون به بهشت، خُرّم و شاد

در شعر، به حق که نامور بود
فرزند خلف، بر آن پدر بود

افسوس که زد، دو داغ جانسوز
صد شعله بر آن قبیله، یک روز

محسن مردانی – ۲۰ مردادماه 1392

 

خوشه ، برگ سبز، دیوان و ترجمان گل و شمع آثار استاد آشفته است

من سعادت دیدار استاد آشفته را از نزدیک نداشته‌ام و آنچه نوشته‌ام بر اساس اشعار ایشان و خاطراتی است که دیگران از آن یاد می‌کنند.
اما انجمن ادبی که با نام ایشان در شهرستان شهرضا بنیاد گذاشته شده است اثر بسیار مثبتی بر توانایی ادبی من داشته است. شاید اگر هر هفته اشعارم را در این انجمن نمی‌خواندم و مورد نقد و بررسی قرار نمی‌گرفت ، شعرهایم از نظر کمی و کیفی در سطح بسیار نازل‌تری بود. به همین دلیل خودم را بسیار وامدار این شخصیت بزرگوار می‌دانم.
 


برچسب‌ها: استاد آشفته, مثنوی, شهرضا, یادبود و تجلیل
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 23:9  توسط محسن مردانی  | 

خداحافظی با دشمن فرضی
نفرین‌نامه‌ای در مورد یک آدم خیالی!!
 
چی توز
 
رفتی آخر، دروغگوی بزرگ
مردِ لجباز و نحس و نامیمون
 
ای تو از نسلِ وحشیِ جنگل
باطنت گرگ و ظاهرت میمون
 
خنده‌هایت کریه و پُرنفرت
دلِ تو شاد و مردمان دلخون
 
وعده‌های تو پوچ و توخالی
حاصلش درد و رنجِ روزافزون
 
حرف‌هایت همه نسنجیده
هذیان‌هایِ ذهنِ یک مجنون
 
هر زمان گشته‌ای به یک رنگی
روشِ توست همچو بوقَلَمون
 
یا چو اکوان دیو، رفتارت
همه بر عکس بوده و وارون
 
ارزشی داشته، بگو هرگز
نزد تو یک پشیز هم، قانون؟
 
ای وجودت سراسرش نِکبت
بدتر از خشکسالی و طاعون
 
مایه‌ی شرم ملتی بودی
چهره‌هاشان ز ننگِ تو گلگون
 
بغضِ این سال‌هایِ تلخ و سیاه
در گلومان شکسته شد اکنون
 
می‌رَوی تو، ولی از این رفتن
هیچکس هم نمی‌شود محزون
 
کاشکی خاطرات زشتت هم
رَوَد از ذهن‌هایِ ما بیرون
 
ای که ما را رهاندی از دستش
صدهزاران تشکر و ممنون
 
محسن مردانی – 14 مردادماه 1392

برچسب‌ها: قطعه, خداحافظی
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 20:30  توسط محسن مردانی  | 

تقدیم به روح بلند مولای متقیان علی (ع)

و به یاد استاد آشفته شهرضایی (منقبت‌سُرای اهل بیت )

علی (ع) و کوفیان

علی (ع) و کوفیان
 
علی و کوفه و تنهایی‌ها
مردمی یکسره نیرنگ و ریا 

مردی از روشنی و نور و فروغ
بی‌وفا مردمی از جنس دروغ 

مرد بی‌یاور و همراه و سپاه
درد خود گفته، فقط با دل چاه 

مردمِ تیره‌دل و اهرِمَنی
رسم‌شان، خُدعه و پیمان‌شکنی

پاسخ این همه آزار ولی
گشته یک شِکوِه و نفرین علی 

که «خدایا بِرَهان جان مرا
زین چنین مردمِ بی‌مهر و وفا 

بعدِ من چیره نِما بر سرشان
بدترین خلقِ ستمکار جهان» 

رمضان است و شب نوزدهم
شب، پر از دلهره‌ای مبهم و گم 

گوئیا حادثه‌ای در راه است
که علی نیز، از آن آگاه است   

ایستادست علی، امشب باز
به مناجات و دعا، راز و نیاز 

«بارالها شب موعود رسید
آن‌چه دل منتظرش بود، رسید 

وقت رفتن شد و هنگام وصال
رَستن از رنج و غمِ این همه سال 

شوق دیدار پیمبر، زهرا
کرده لبریز، دل و جانم را» 

مسجدِ کوفه و فَجرِ رمضان
علی و بانگ دل‌انگیز اذان 

و سپس سَجده و پیشانی و خاک
شوق دیدارِ دلی، عاشق و پاک 

ناگهان ضربه‌ی، یک دست پلید
خط خون، بر سرِ خورشید کشید

آشنا تیغ، چو با آن سر شد
باز شقُ‌‌القمری دیگر شد 

غرق خون گفت علی در آن دم
«رستگارم، به خداوند قسم» 

«کوفیان! مردم بی مهر و وفا
بس بگردید و نیابید مرا 

ای بسا دست به دندان بگزید
که چه کردیم و علی را چه رسید» 

جای آن است بگرید دنیا
در غم و سوگ علی، شیرخدا 

ای دریغا که چون او، هیچ بشر
مادر دهر نزاید دیگر 

محسن مردانی
7 مرداد ماه 1392 - (20 رمضان 1434هجری قمری)


برچسب‌ها: در رابطه با دین و مذهب, امام علی, رمضان, مثنوی
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 21:4  توسط محسن مردانی  | 

به مناسبت میلاد امام حسن (ع)

میلاد امام حسن مجتبی (ع) مبارک باد

ماه رمضان، بهار قرآن
وقتی که رسد به نیمه‌ی آن 

میلاد حسن، عزیز زهراست
هنگام سرور و شادی ماست 

نور دل و دیده‌ی پیمبر
فرزند علی و سبط اکبر 

الگوی سخاوت و کرامت
اسطوره‌ی صبر و استقامت 

نامش حسن است، چون‌که او را
خُلقِ حَسَن است و روی زیبا 

بخشنده و پارسا و عابد
دانِشوَر و بُردبار و زاهد 

پُرمِهر به دشمنان و با دوست
سرور به بهشت و باغ مینوست 

هستیم اگرچه خرم و شاد
امروز، از این خجسته میلاد 

این وسوسه نیز مانده در دل
کز جشن وسرور ما چه حاصل؟ 

جز بستن ریسه‌ی چراغان
در کوچه و مسجد و خیابان 

یا آن‌که خوریم، شاد و خندان
شیرینی و شربت فراوان 

این سهم شکم، که هست نیکو
پس بهره‌ی روح و جان‌مان کو؟ 

حالا که خوشیم و معده لبریز 
بهتر شده خلق و خوی‌‌مان نیز؟ 

آموخته‌ایم، از حسن، ما
اخلاق خوش و ستوده‌ای را؟  

با گفتن نام قند و حلوا
شیرین شده کام تلخ، آیا؟ 

یارب بده این توان و توفیق
تا با دل پاک و علم و تحقیق  

ره‌توشه برای زندگی‌مان
گیریم ز راه این بزرگان

نه آن‌که ز نامشان کم و بیش
سازیم نقابِ زشتی خویش 

محسن مردانی
2 مرداد ماه 1392 (15 رمضان 1434هجری قمری)


برچسب‌ها: امام حسن مجتبی, در رابطه با دین و مذهب, مثنوی, انتقاد اجتماعی, رمضان
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 22:0  توسط محسن مردانی  | 

رمضانیه

رمضانیه
روزه گرفته‌ام ولی، دل ز هوس رها نشد
شوق گناه کم نگشت، نیت‌مان، خدا نشد

تشنگی و گرسنگی، حاصل روزه بود و بس
این همه رنج مایه‌ی ، معرفت و صفا نشد

هرطرفی که بنگری، مجلس و محفل دعاست
تیره‌دلی مردمان، کاسته پس چرا نشد؟

مال حرام می‌خوریم، ظلم کنیم و، باز هم
شکوه‌کنان که ای خدا، حاجتمان روا نشد

روزه گشوده شیخ با، نانِ جو و نمک، ولی
با عمل ریا کسی، پیرو مرتضی نشد

گریه و ناله‌ی سحر، ذکر و، نمازِ شفع و وتر
راه به مقصدی نبرد، منجی و رهنما نشد

در رمضان چه سفره‌ها، پهن کنیم ما، کز آن
سهم فقیر و بینوا، لقمه‌ای از غذا نشد

برسر خویش می‌نهم، در شب قدر آن کتاب 
کاین همه سال معنی‌اش، با دلم آشنا نشد

معصیت و گناه‌مان، خنده به توبه می‌زند 
این همه درد کهنه با ، یک کلمه، دوا نشد

محسن از این کلام هم، بگذر و ختم کن سخن
اهل ریا به پند کَس، مؤمن و پارسا نشد

محسن مردانی – 24 تیرماه 1392

منظور از مرتضی در بیت پنجم حضرت علی (ع) است.
منظور از نمازِ شفع و وتر در بیت ششم، بخشهایی از نماز شب (۳رکعت از ۱۱ رکعت نافله  شب) است.


برچسب‌ها: غزل, رمضان, انتقاد اجتماعی, در رابطه با دین و مذهب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 22:51  توسط محسن مردانی  | 

چند ماه پیش نسخه‌ای خطی از کتابی قدیمی را در دست یکی از دوستانم دیدم چون برگ‌های آغازین و پایانی کتاب از بین رفته بود نام کتاب و نام نویسنده‌ی آن مشخص نبود. به قول کلیم کاشانی

ما ز آغاز و ز انجام جهان بی‌خبریم
اول و آخر این کهنه کتاب افتادست

از نثر کتاب به نظر می‌رسید مربوط به قرن هفتم هجری باشد. من هرچه اصرار کردم دوستم کتاب را به من امانت نداد. اما چند داستان از آن کتاب را یادداشت کردم که اکنون یکی از این داستان‌ها را در این مثنوی به نظم آورده‌ام. امیدوارم توانسته باشم حق مطلب را ادا کنم.

حکایت دیوان بلخ

حکایت دیوان بلخ

این شنیدم روزگاری سخت و تلخ
قاضی‌ای بودست در دیوان بلخ

ظالمی بی رحم و انصاف و حیا
نام او، قاضی حمیدِ مرتضی

سال‌های سال در بیدادگاه
روزگار مردمان از او سیاه

عدل و قانون را گرفته ریشخند
بی‌گناهان را فرستاده به بند

دشمن پُرکینه‌ی اهل قلم
حکم او اجحاف و تبعیض و ستم

تا که روزی شورشی در شهر شد
زندگی در کام مردم زهر شد

نام جنبش، فتنه شد، آشوب گشت
پس به دست گزمه‌ها سرکوب گشت

عده‌ای از مرد و زن‌های جوان
شد اسیر آنگه به دست گزمه‌گان

بود یک زندان کنار شهرشان
کاهریزان شهرت و عنوان آن

حُکمِ قاضی مرتضایِ بدنهاد
آن جوانان را به زندان کوچ داد

کاهریزان گشت یک میدان جنگ
جنگ سنگ و شیشه، یا گل با تگرگ

گزمه‌ها چون گرگ‌های بی‌مهار 
آن جوانان بی‌پناه و بی‌قرار

ظلم‌ها رفت و شکنجه، ضرب و شتم
کار جمعی هم، به کشتن گشت ختم

ماجراها چون به هر جا گفته شد
خواب مردم، ناگهان آشفته شد

اعتراض و دادخواهی شد بلند
کاین چه ظلم است و جفای ناپسند

زآن ستم، دیوان شده بس شرمسار
گشت قاضی مرتضی هم، برکنار

نام قاضی، بعد از این شد متهم
تا سزا بیند بر این ظلم و ستم

گشت طولانی بسی آن دادگاه
سبز شد در زیر پاهاشان گیاه

بعدِ چندین سال، جرّ و بحث‌ها
حکم صادر شد، چنین در انتها

کاو دوصد درهم فقط تاوان دهد
پای از کار قضا بیرون نهد

پس برآمد آه مردم از نهاد
کاین چه بیداد است جای عدل و داد

گوسپندی کشته بود او هم اگر
بود تاوانش بسی زین بیشتر

ای دریغ! از خون چندین بی‌گناه
کاین چنین، پامال گردید و تباه

نام آن قاضی حمید مرتضی
وین چنین حکم عجیب و ناروا

ماند در تاریخ چون یک یاد تلخ
شد چنین ضرب‌المثل، دیوان بلخ

محسن مردانی – 16تیر1392


برچسب‌ها: مثنوی, داستان, دیوان بلخ
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 17:16  توسط محسن مردانی  | 

در کشور ما از قدیم‌الایام، عامه‌ی مردم و قشریون مذهبی، اهالی موسیقی و خوانندگان را به فسق و فجور متهم می‌کردند و مخصوصا اگر زنی جرئت می‌کرد قدم به این عرصه بگذارد، بدنامی‌‌اش مضاعف بود و بیشتر مورد آزار قرار می‌گرفت.
این مثنوی، داستانی است خیالی ، با نگاهی به داستان پیر چنگی در مثنوی معنوی و زندگی قمرالملوک وزیری اولین بانوی خواننده‌‌ی ایرانی که در فقر و تنهایی درگذشت.

آوازخوان پیر

پیر چنگی و قمرالملوک وزیری

به کنج خانه‌ای تاریک و نمناک
نشسته پیرزن، رنجور و غمناک

ز بیماری تنش درهم شکسته
چو جسمش،روح و جانش نیز خسته 

نه بر بالین طبیب و غمگساری
نه خویشاوند و، فرزندی و یاری

ز سیم و زر، تمام ثروت او
رخ زرد و سپیدی‌های گیسو

به یادش آید ایام جوانی
صدای دل‌نواز و آسمانی

به جمع اهل دل، آواز خواندن
شرار عشق، در دل‌ها نشاندن

کنار ناله‌ی نی، نغمه‌ی عود
کلامی دلنشین، چون صوت داود

همایون و نوا و دشتی و شور
بیاتِ تُرک و، افشاری و ماهور

چه شور افکنده در دل‌ها و جان‌ها
به آواز خوش و تصنیف زیبا

به پایش مردم مشتاق هر بار
زر و گوهر فشانده نیز، بسیار

ولی او صرف کرده ثروت خویش
برای مردمِ محروم و درویش

ز بانوی هنرمند و کهنسال
کسی اکنون نپرسد حال و احوال

رسد ناگه به گوش او صدایی
که می‌خواند به‌صوت خوش،دعایی

به‌یک مسجد،تو گویی مؤمنی زار
به درگاه خدا، نالد به اصرار

دل آن پیر، شد لبریز از درد
همان‌دم چهره سوی آسمان کرد

که ای پروردگار مهربانم
ببین، این جسم و جان ناتوانم

گناه من چه بوده، خالق من
به جز موسیقی و آواز خواندن؟

که داغ مطربی بر من نهادند
مرا بی‌شرم و رسوا نام دادند

نه آزاری رساندم من به موری
نه دستی داشتم در ظلم و زوری

نه خونی ریختم از بی‌گناهی
نه مالی خورده‌ام از بی‌پناهی

چرا پس سرنوشتم این چنین بود
شدم سرگشته و محروم و مطرود؟

کنون خواهم برای تو، خدایا
ز سوز دل بگویم حرف خود را

به یاد تو بدون نغمه‌ی ساز
بخوانم آخرین تصنیف و آواز

حزین خواند و کرشمه، خسروانی
عراق و بوسلیک و بیدگانی

حجاز و گبری و عُشّاق و نوروز
صفا
، حاجی‌حسینی، مجلس‌افروز

برون آواز، چون از عمق جان شد
فرودش گوشه‌ی جامه‌دران شد

نه تن از جامه، جان از تن رها شد
که روح خسته‌ای سوی خدا شد

تو گویی آخرین آواز قو بود
که بعد از آن، ز عمری رنج، آسود

محسن مردانی  10تیرماه139۲

در این شعر نام بعضی از دستگاه‌های موسیقی سنتی ایرانی و گوشه‌های آن آمده است. اما ترتیب این دستگاه‌ها و گوشه‌ها نه براساس جایگاه واقعی شان در هنگام اجرای موسیقی که بر اساس ضرورت شعری یعنی وزن و قافیه و معنی ظاهری کلمات بوده است.


برچسب‌ها: مثنوی, موسیقی, داستان, قمرالملوک وزیری
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 18:1  توسط محسن مردانی  | 

همراهان مهدی (عج)

همراهان مهدی (عج)

به مناسبت نیمه‌ی شعبان و با توجه به ادعاهای دروغین درمورد یاران امام زمان که در زمان ظهور همراه آن حضرت می‌آیند همچون هوگو چاوز، محمود احمدی‌نژاد و...

بیا مهدی، امام غائب ما
ولی محمود را، با خود نیاور 

شنیدم آوَری هوگو چاوز را
ندارم من به این، والله، باور 

نَعوذُبِالله از دستِ مَشایی
نیاید او به دنیا، بار دیگر

به این افراد خودخواه و ستم‌کار
چه کارش مهدی موعود، آخر؟

خداوندا ببین، آورده محمود
چه کاری بر سرِ اوضاع کشور 

چه سختی‌ها ز دست او کشیدیم
شده رفتار او، هر روز بدتر 

شکسته حرمتِ قانون و مجلس
نهاده بر زمین، فرمانِ رهبر 

پس از تخریب وضع اقتصادی
نموده پا، به کفش اهل منبر 

مدیریت کند، در دین و مذهب
دهد فتوی برای شرعِ انور

رسانده جان ما بر لب، خدایا
تحمل ده به ما، یک ماه دیگر 

که شاید این وطن، با رفتن او
رها گردد، از این بدبختی و شَر 

محسن مردانی  9تیرماه1392


برچسب‌ها: در رابطه با دین و مذهب, قطعه, طنز, انتقاد اجتماعی
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1392ساعت 19:40  توسط محسن مردانی  | 

استقبال از غزل شیخ بهایی به این مطلع


ساقیا! بده جامی، زآن شراب روحانی
تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی

به مناسبت حماسه‌ی سیاسی 24 خرداد 1392


شراب روحانی

حسن روحانی، رئیس جمهور منتخب


«ساقیا! بده جامی، زآن شراب روحانی»
تا رَوَد ز خاطرها، هشت سال ظُلمانی

آن زمان که حاکم گشت، یک رئیسِ نامحمود
شیوه‌اش ریاکاری، حیله‌های پنهانی

دولتی سیه‌اندیش، وعده‌های پوشالی
دست و دامنی لبریز، از دروغ و نادانی

مردی از تبارِ جهل، بر اریکه‌ی قدرت
همچو دیو و بَر انگشت، خاتمِ سلیمانی

یا که زنگیِ مستی، تیغِ آخته برکف
کف به لب برآورده، در میانِ میدانی

اهل دانش و فرهنگ، لب ز غم فروبسته
درسکوت و ناامنی، یا اسیر و زندانی

ابلهان به‌او خوشدل،چون به‌خواری افکنده
نزدشان زِ یارانه ، تکه لقمه‌ی نانی

با کلامِ زشت و تلخ، در محافل دنیا
بُرده بارها هرجا، آبروی ایرانی

او زخودسری غافل،‌ از رعایت قانون 
شأن رهبر و مجلس، حرمت مسلمانی

بیست و چندم خرداد، انتخاب و دلشوره 
یک امید و صد تردید، لحظه‌های حیرانی

چهره‌های گوناگون، نطقِ انتخاباتی 
عکس و پوستر رنگی، بحث های طولانی

همدلی و همراهی، با گذشتن از تردید 
در  سراسر ایران، شور و حال طوفانی

از بنفش و رنگ سبز، شهر و روستا خُرَّم 
چون بنفشه‌ها بعد از، موسم زمستانی

پاسخ «نه»ی محکم، از زبان یک ملّت 
بر تعصب و نیرنگ ، پینه‌های  پیشانی

مردمان چه می‌خواهند، جز عدالت و انصاف 
یا رفاه و آسایش ، حق و شأن  انسانی

این نهال روییده، در بهارمان ای کاش   
برگ و میوه‌اش باشد، هر چه، جُز پشیمانی

محسن مردانی  27 خرداد 139۲

خاتمِ سلیمانی = انگشتر حضرت سلیمان (ع) که بر اساس بعضی از روایات، اسم اعظم الهی بر آن نوشته شده بود و یک از شیاطین به آن دست یافت. او توانست مدتی به جای سلیمان حکومت کند تا زمانی که سلیمان دوباره آن را به دست آورد و به حکومت رسید

تیغِ آخته = شمشیر از غلاف بیرون کشیده شده و آماده‌ی جنگ


برچسب‌ها: انتخابات, انتقاد اجتماعی, استقبال شعر, شیخ بهایی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 18:12  توسط محسن مردانی  | 

 از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

سیدعلی صالحی

حال همه مان خوب است

حال همه‌ی ما خوب است

همه چی آرومه

 
در چنین روزها به شکر خدا
دلمان شاد و حالمان خوب است 

لقمه نانی برای خوردن هست
اندکی گرچه، غیرِمرغوب است 

سهم ایران، رفاه و آسایش
در جهان، فقر و ظلم و آشوب است 

می‌رود غرب، رو به ویرانی
وضعِ ما، در کمال مطلوب است 

هست آزادی بیان بسیار
گرچه تهمت زنند، سرکوب است 

نقشه‌هایی که می‌کِشد دشمن
نقش‌هایی بر آب، محسوب است 

مشتِ ما بر دهانِ آمریکا
مَثَلِ دارکوبِ بر چوب است 

حرف دشمن، دروغ و جعلی، چون
قصه‌ی آن مسیحِ مصلوب است 

ما ز تحریم هم نمی‌ترسیم
آن که تحریم کرده، مغلوب است 

این گرانی اگر که جانفرساست
صبرِ ما نیز، صبرِ ایوب است 

گرچه باور نمی‌کنی، اما
واقعاً حال و روزمان خوب است! 

خنده‌ای را ببین که بر لب‌هاست
چشم‌هامان اگرچه، مرطوب است 

هر کسی هم سیه‌نمایی کرد
صاحب عقل و ذهن  معیوب است! 

محسن مردانی  20 خرداد 1392


برچسب‌ها: قطعه, طنز
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 8:13  توسط محسن مردانی  | 

این بیت زیبای سعدی

بازآ که در فراق تو چشم امیدوار
چون گوش روزه دار بر الله اکبرست

برای خواندن غزل سعدی اینجا کلیک کنید

که درباره‌ی شوق آمدن یار است، و بحثهای فراوان در مورد آمدن یا نیامدن یکی از نامزدهای ریاست جمهوری سال 1392 الهام‌بخش سرودن این شعر بوده است. لازم به ذکر است که این شعر نه به طرفداری و نه بر ضد ایشان است و فقط جنبه‌ی طنز و انتقاد اجتماعی دارد.

 

اکبر

پسته اکبری

از دیگران اگرچه که ریشش تُنُک‌تر است
امسال ریش و قیچیِ ما، دستِ «اکبر» است

سردار هشت ساله‌ی سازندگی کُنون
آماده‌ی تدارک و تجهیزِ لشکر است

چون پسته‌های شهر خودش، قدر و قیمتش
امروز در فزونیِ چندین برابر است  

با آن‌که پیر و خسته دل و ناتوان شده
از صد گلیم، قالیِ کرمانِ ما، سر است 

این بار سومین، بنشیند اگر به تخت
گویند عده‌ای که: «چو قند مکرّر است»  

محمود با ایاز مشایی به یک طرف
«اکبر» و دار و دسته‌ی او سوی دیگر است

گفتیم گر لطیفه و هجوش بسی، ولی
ما چشممان دوباره به دستان «اکبر» است  

بیچاره چون ز غیر معمم ندیده خیر
ملت دوباره دلخوشِ اصحابِ منبر است  

دل بسته‌ایم، ساده دلانه به این امید
شاید که انتخاب شود، آن که بهتر است  

هر چند گفته می‌شود این حرف تلخ نیز
از پیش، آن نتیجه‌ی آخر، مقدّر است  

صد بار توبه کرده، ولی رأی می‌دهیم
گوییم گرچه باز : «که این بار آخر است»  

آری به هرچه دیده شود، چنگ می‌زند
آن کس که بی‌پناه، به دریا شناور است   

محسن مردانی 
30 اردیبهشت 1392

بعد از تحریر
حدس می‌زدم که اکبر تأیید نشود اما این شعر را برای ثبت حال و هوای مردم در آن روزها گفته‌ام و از سرودنش پشیمان نیستم                  ۴ خردادماه ۱۳۹۲

 


برچسب‌ها: سعدی, انتقاد اجتماعی, استقبال شعر, انتخابات
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 22:14  توسط محسن مردانی  | 

استقبال از شعری از آقای قاسم صرافان به نام «عشق هیأتی» به  این مطلع

اول روضه می‌رسد از راه
قد بلند است و پرده‌ها کوتاه 

البته در وبلاگ ایشان به نام جوان ناکام ثبت شده
ولی در کتاب «ه دوچشم» به نام عشق هیأتی است

 

چهل و یک منبری(عشق هیأتی 2)

چهل و یک منبری 

کاروانی است با لباس سیاه
شده‌ام من به جمع‌شان همراه

آن گروهی که من در آن هستم
چل نفر می‌شویم، یا پنجاه   

«چل و یک منبری» است این آیین
ما پیاده، قدم زنان در راه

نوحه خوان وحسین‌حسین گویان
سوی هر تکیه و عبادتگاه 

شمع روشن کنیم، هر جایی
در زمان توقّفی کوتاه 

شکلاتی به دیگران بدهیم
و مسیر و ادامه‌اش، آنگاه

ناگهان دلبرم نمایان شد
در خیابان، چو یوسفی از چاه     

یا چو لیلی که می‌نهد بیرون
قدمش را ز خیمه و خرگاه 

روسری گرد صورتش زیباست
همچو هاله، به دور چهره‌ی ماه

چه می‌آید به آن پری پیکر
چادر و مانتویش به رنگ سیاه 

قلب من می‌تپد، به سینه چو طبل
یا درون تله، دل روباه   

ازدواج است نیّت، البته
نه خدای نکرده، قصد گناه 

اصلاً این نذر نیتش بوده
به همین امرِ خیر هم، والله

آه از  آن لحظه‌ای که من دیدم
باز آن نازِ چشم و برقِ نگاه 

سست شد پا و، دست‌ من لرزید
و برآمد ز عمق جانم آه 

چون که غش کردم و زمین خوردم
بین آن جمع، در میانه‌ی راه   

یک نفر داد زد که: «شور حسین
زده بر جان این پسر ناگاه 

حیرتا! زین جوان بااخلاص
عجبا!، لا اله الا الله» 

محسن مردانی  22 اردیبهشت1392

چهل و یک منبری مراسمی است که عصر تاسوعا در شهرضا انجام می‌شود و افرادی (اکثراً  مردان جوان) پای پیاده به 41 محل که در آن مراسم عزاداری محرم برگزار می‌شود، می‌روند و شمع روشن می‌کنند و به حاضران در محل شکلات و آب‌نبات و نُقل می‌دهند. این عزاداری اگر خاص شهرضا هم نباشد در همه‌ی شهرهای ایران هم متداول نیست.
این شعر توهین و تهمت به عزاداران این مراسم نیست. فقط داستانی خیالی است از یک عشق زمینی که در پس زمینه‌ی یک عشق معنوی و آسمانی جریان دارد.

این شعر در جلسه‌ی انجمن استاد آشفته که در باغ آقای حاج ولی الله محمدیان(از اعضای انجمن) در روستای کهرویه شهرضا (۲۸اردیبهشت ماه ۱۳۹۲) برگزار گردید، در حضور آقای صرافان قرائت شد.


برچسب‌ها: عاشقانه, غزل, استقبال شعر, عاشورا, قاسم صرافان
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 18:36  توسط محسن مردانی  | 

حرف هایی به دخترم

 (به مناسبت ۲۵ اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی بزرگ)

فردوسی بزرگ

غزل دختر خوب و دلبند من
کنارم نشین، گوش کن،این سخن 

نه پند و نصیحت که گردی ملول
به طعنه بگویی که: «باشد قبول» 

کلامی است چون حرف‌های دو دوست
نه وعظ و خطابه، که یک گفتگوست 

عزیزم در این سرزمینِ کهن
بسی گنج باشد زِ شعر و سخن 

همه حاصلِ علم و عشق و خِرَد
کزآن برتر اندیشه برنگذرد  

یکی از چنین گنج‌های سخن
که شد مایه‌ی افتخارِ وطن 

کتابی است چون گوهر شاهوار
ز فردوسی نامور، یادگار 

بلی شاهنامه، نه تنها کتاب
که از روشنی همچو صد آفتاب    

پر از معرفت، دانش و راز و پند
نه تلخ و دل‌آزار، شیرین چو قند 

بِدان! قدرِ این گوهرِ باستان
مخوانش تو، افسانه‌ی کودکان 

به دقت بخوان شاهنامه، و ز آن
به هر قصه‌ای نکته‌اش را بِدان 

ز جمشید، شاهی که مغرور شد
بدان نخوت از لطفِ حق دور شد 

که ضحاک ظالم، به گیتی نماند
وگرچه بسی جور و بیداد راند 

ز ایرج که شد طعمه‌ی خاک گور
ز کین و حسد بردنِ سلم و تور 

چو شد ریخته خون آن بیگناه
شده خاندانی سراسر تباه 

چرا سام، فرزند نیکونهاد
ز کفران نعمت، به سیمرغ داد 

ز رودابه و عشق پاکش به زال
که شد ماجرایی پر از قیل و قال 

ز فرزندشان رستم پهلوان
به مازندران، قصه‌ی هفت خوان 

جوانمردیش بین که قبل از نبرد
ز خواب گران، دیو، بیدار کرد 

ز تهمینه آن دختر تیره‌بخت
ز فرجام عشقش که شد تلخ و سخت 

به سهرابِ خود دلخوش، اما پسر
شده کشته، آن هم به دست پدر

ز گردآفریدی که آن شیرزن
نهاده به کف، جان به راه وطن 

سیاوش که چون یوسف راستگوی
بِگرداند مردانه از ننگ، روی 

بر آن ننگ چون متهم نیز گشت
چو فرزند آزر، ز آذر گذشت 

چو یحیی سپس قوم بیدادگر
سرش را بریدند، در تشت زر 

بجوشید خونش به روی زمین
نگون کرد بنیادِ آن ظلم و کین

سخن را به پایان برم، این زمان
دگر خود بخوان شرحِ هر داستان

بیندیش بسیار در این کتاب
و مقصود هر قصه‌اش را بیاب

محسن مردانی  23 اردیبهشت 1392

 

منظور از قیل و قال در داستان عشق زال و رودابه ماجرایی است که نزدیک بود به دستور منوچهر پادشاه ایران تمام خاندان مهراب (پدر رودابه) نابود شوند و با فداکاری زال، منوچهر از این دستور منصرف شد و اجازه داد زال با رودابه (که از نسل ضحاک بود) ازدواج کند.

منظور از فرزند آزر حضرت ابراهیم است. اسطوره‌ی سیاوش با سه داستان ادیان ابراهیمی (یوسف، ابراهیم و یحیی) شباهت‌های شگفت‌انگیزی دارد.


برچسب‌ها: شاهنامه, فردوسی, مثنوی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 17:37  توسط محسن مردانی  | 

در ادبیات فارسی بعضی وزن‌های شعر آن چنان مورد استقبال شاعران نیست و با وجود خوش آهنگی کمتر مورد استفاده قرار می‌گیرد. یکی از این وزن‌ها که به اصطلاح عروض «بحر بسیط مثمن مخبون» یا «مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن» نامیده می‌شود ، مثلاً در غزلیات سعدی فقط یکبار استفاده شده است و معدودی از شاعران چون عطار، خاقانی، و فروغی بسطامی غزل‌هایی در این وزن سروده اند. من این وزن را برای این دوبیتی‌های پیوسته انتخاب کرده‌ام و امیدوارم از عهده‌ی آن برآمده باشم گرچه انصافاً وزن مشکلی بود. یک مصرع از این شعر نیز تضمینی از غزل سعدی است.

از ماست که بر ماست

پینوکیو 

آماده گشته همه، در روستا و به شهر
خردادماه و سپس، یک انتخاب بزرگ
تغییرهای جدید، با آرزو و امید
یا دل شکسته شدن، از یک سراب بزرگ

کاندیدهای زیاد، لبریز شور و نشاط
مشتاقِ خدمتِ خلق، این مردمان شریف!
برنامه‌های جدید، آمارهای عجیب
با وعده‌های شگفت، با حرف‌های لطیف

هر جای را نِگری، دیوارهایِ پُرِ از
تبلیغ و پوستر و عکس، تکرارِ لاف و شُعار
از داد و قال و جَدَل ، کر گشته گوش فلک
گاهی تجمع و جشن ، ساندیس و شام و ناهار  

تهمت به هم زدن و دشنام و پرده‌دری
فریادهای بلند، با چهره‌های عبوس
با کینه ضربه زدن، بر نقطه ضعفِ حریف
چون راندِ آخر بوکس، یا مثل جنگ خروس

ما منتظر، نگران، بر این نبرد و ستیز
تا فاتحش بشود، حَلّالِ مشکلِ ما
شاید که او بِبَرَد با مهربانیِ خود
این رنج و غصه و غم، از خاطر و دلِ ما

مانندِ پینوکیو، از بس که ساده‌دلیم
روباه و گربه نره، پیدایشان شده باز
«اشتر به شعر عرب، در حالت است و طرب»
ما هم به وعده‌ی پوچ، با گوش‌های دراز

فرمود این سخنِ، نیکو رسول خدا
شایسته است کنون، گر آن شنیده شود
مؤمن روا نَبُوَد، در نزد اهل خرد
از روزنی به دوبار، دستش گَزیده شود

محسن مردانی  16اردیبهشت1392

بیت آخر اشاره به حدیث 2552 نهج الفصاحه از رسول اکرم (ص) است به این مضمون
لا يُلدَغُ المُؤمنُ مِن حِجرٍ مَرََّّتَين. = مؤمن از يك سوراخ دو بار گزيده نمى‌شود.


برچسب‌ها: دوبیتی پیوسته, سعدی, انتقاد اجتماعی, انتخابات
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 23:0  توسط محسن مردانی  | 

چیزی جز غزل

کلمه‌ای که در این غزل ناخودآگاه بیش از حد تکرار شده است

هر نکته‌ای که گفتم، از عشقِ تو، غزل شد
هر تلخیِ کلامت، در کامِ من، عسل شد

با شورعشق شیرین، شد زخم تیشه همراه
تا قصه‌ای ز عشقی، در این جهان مَثَل شد

بی عشق روح انسان، ناکام و بی‌قرار است
بر آدمی مقدّر، این حکم در ازل شد

زاهد اگر گنه خواند، این عشق را چه باک است
باز این خروس، بانگش، ناساز و بی‌محل شد

از زلف خوبرویان، بد گفت شیخ، یک عُمر
شکر خدا که آخر، هم کور و هم کچل شد

آن‌کس که طعنه می‌زد، برعاشقان شب و روز
با پیرِزالِ تَرسا، دیدی که در بغل شد؟

یک روز وعده می‌داد، ضد فساد و ظلمم
شد روسیاه اما، چون موقعِ عمل شد

دیروز شیرِ شَرزه، در بیشه‌ی عدالت
امروز ناتوان‌تر، زآن روبَهان شَل شد

یک‌بت اگر شکستیم، همچون خلیل، اینجا
افسوس جانشین‌ش، امروز صد هُبَل شد

هرکس‌که معترض بود، برکفرمتهم گشت
نامش زبیر و طلحه، در فتنه‌ی جَمَل شد

ما اشتباه کردیم، یا بختمان سیاه است؟
این روزِ تیره شاید، از نحسیِ زُحَل شد

کوتاه کن سخن را، محسن! که شعرت امروز
بارِ دگر شبیهِ، هر چیز، جز غزل شد!

 

محسن مردانی  07/02/1392

 

1-روباه شَل اشاره به داستان معروف بوستان سعدی است و این بیت آن
برو شیر درنده باش ای دغل / میانداز خود را چو روباه شل

2-هُبَل نام بتِ بزرگِ مکه در زمان جاهلیت است

3-زُحَل سیاره‌ی کیوان در منظومه‌ی شمسی است که در نجوم قدیم به نحوست و شومی معروف بود
برچسب‌ها: غزل, انتقاد اجتماعی
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت 22:38  توسط محسن مردانی  | 

در تقویم ما، اول اردیبهشت ماه هر سال روز بزرگداشت شیخ اجل مصلح الدین سعدی شیرازی است. سعدی شناخته شده‌تر از آن است که نیازی به سخن گفتن از او باشد اما ادیبان و ناموران بسیاری درباره‌ی سعدی و هنرش به نظم و نثر سخن گفته‌اند از جمله ملک‌الشعرای بهار که غزلی از سعدی را به این مطلع

مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به‌جز فکر تواَم کاری هست

را به تضمینی در ستایش سعدی تبدیل کرده است. که مطلع آن مسمط این بیت است.

سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟
یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟

این غزل نیز استقبالی از همان غزل سعدی است که البته مطمئناً در برابر شعر سعدی و ملک‌الشعرای بهار، جلوه‌ای ندارد. اما بالاخره « برگ سبزی‌ست تحفه‌یٔ درویش»
البته بیت آخر این غزل نیز از سعدی است.

بزرگداشت شیخ اجل  سعدی شیرازی

بزرگداشت سعدی

هر کسی را که دلش در گروِ یاری هست
به یقین با غزلِ شیخ اجل کاری هست  

غزلِ سعدیِ شیراز، کسی داند قدر
کز غم عشق، به سینه، دل بیماری هست  

نام اُستاد سخن،در ادب لفظ دَری
جز به سعدی که توان گفت سزاواری هست  

در مواعظ، سخنش چون حِکَم لقمان است
که به هر جمله‌ی آن، نکته‌ی بسیاری هست  

آن  گلستانِ دل‌انگیز که در هر ورقش
گوئیا خُرَّمی و جلوه‌ی گلزاری هست
  

بوستانش که خردنامه‌ی اهل ادب است
پشت هر قصه‌ی آن، حکمت و اسراری هست  

در قصیده، به فصاحت شده بر اوجِ فلک
بهتر از آن به کجا شعری و گفتاری هست؟

کلماتند همه در کف سعدی چون موم
زآن سبب در قلمش، شهد و شکرباری هست  

بهتر آن است که کوتاه کنم شرح و بیان
در سخن‌دانی سعدی مگر انکاری هست؟  

« عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستانی است که بر هر سر بازاری هست »  

محسن مردانی   1  اردیبهشت 1392


برچسب‌ها: سعدی, استقبال شعر, غزل
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 21:53  توسط محسن مردانی  | 

در غزلیات ادبیات فارسی اگر چه معشوق اکثراً زن و حتی انسان نبوده (مثلاً غزلیات عرفانی) اما به کرات از نام لوازم آرایش مرسوم زمان استفاده شده است. چنان‌که هفت قلم آرایش به نام‌های زیر معروف بوده است.

سرمه برای چشم، وسمه برای ابرو ، سفیداب برای پوست صورت، غازه یا سرخاب برای لب و گونه، نگار برای دست، غالیه برای موی سر و زرک برای پلک و روی موی سر.

معروف‌ترین شعری که در آن دو ماده‌ی آرایشی را در یک بیت آمده است این شعر حافظ است

گر غالیه خوشبو شد در گیسوی او پیچید
ور وسمه کمان‌کش گشت در ابروی او پیوست

شاعران معاصر در غزلیات خود معمولاً برای اشاره به زیبایی معشوق از اصطلاحات آرایشی قدیمی استفاده می‌کنند که اغلب منسوخ شده است.

من در این غزل سعی کرده‌ام از نام‌های لوازم آرایشی جدید استفاده کنم که این الزام به رعایت موردی خاص در شعر را در اصطلاح صنایع بدیع ادبی لُزوم مالایَلزَم یا اِعنات می‌گویند. شاید هم بتوان آن را مراعات نظیر نامید. امیدوارم با سرودن این غزل به ترویج بدحجابی یا تبلیغ لوازم آرایشی متهم نشوم.

 این غزل استقبالی است از غزل معروف یغمای جندقی به این مطلع

بهار ار باده در ساغر نمی‌کردم چه می‌کردم
ز ساغر گر دماغی تر نمی‌کردم چه می‌کردم

 

لوازم آرایش قدیم و جدید

هفت قلم

به عشقت روزگارم سر نمی‌کردم چه می‌کردم
به یادت باده در ساغر نمی‌کردم چه می‌کردم

چو دیدم نقش سایه زیر آن محراب ابرویت
بر آن رخ سجده‌ای دیگر نمی‌کردم چه می‌کردم
 

به ریمل آب دادی خنجر مژگان به قتل من
سپر این دل به آن خنجر نمی‌کردم چه می‌کردم
 

 طلایی کرده‌ای گیسو و من زین رشته‌های زر
به پای دل اگر زیور نمی‌کردم چه می‌کردم
 

به رژ آلوده‌ای لب را و خونین شد دلم، آری
دلم یکرنگ با دلبر نمی‌کردم چه می‌کردم
 

کشیدی خط چشم دلفریبی و اگر از آن
هزاران مشق در دفتر نمی‌کردم چه می‌کردم

 به لاک ناخنت چون نقش کردی خون مشتاقان
تو را سنگین دلی باور نمی‌کردم چه می‌کردم
 

نسیم عطر تو غمها و رنجم را ز یادم برد
به آن گر خستگی‌ها در نمی‌کردم چه می‌کردم
 

ریاکاری به مجلس آمد و گفتم بپوشان رخ
به ظاهر نهی از منکر نمی‌کردم چه می‌کردم
 

غزل پایان برم رندانه با این بیت از یغما
چنین حسن ختامی گر نمی‌کردم چه می‌کردم
 

«ز شیخ شهر جان بردم به تزویر مسلمانی
مدارا گر به این کافر نمی‌کردم چه می‌کردم»
 

محسن مردانی
اسفند ماه 1391


برچسب‌ها: غزل, یغمای جندقی, استقبال شعر
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 22:29  توسط محسن مردانی  |