وبلاگ شخصی محسن مردانی (یکی‌بود یکی‌نبود جمله‌ای کودکانه، اما عارفانه)

به مناسبت حمله به مجله فرانسوی شارلی ابدو و کشتن روزنامه‌نگاران

در 7 ژانویه 2015 میلادی (17دی ماه 1393)

 

من شارلی هستم 

(ژو سوئی شارلی) Je suis Charlie

من شارلی هستم

باز هم پاسخ سخن، شد مرگ // داستان قلم شکستن‌ها

پشت دیوار، خنجری در مشت // بی‌صدا، در کمین نشستن‌ها 

 

کینه‌ای زاده از تعصب کور // یا که نیرنگِ نیزه و قرآن

حمله و قتل با بهانه‌ی دین // قصه‌ی خون و جامه‌ی عثمان 

 

ای شما رنگ دین گرفته، ولی // دین و ایمان‌تان نفاق‌آلود

هر چه کردند، آخر آن مردم // بی‌گمان پاسخش گلوله نبود 

 

به جواب سخن، سخن گویید // با قلم، پاسخ قلم بدهید

نقش و خطی که ناروا دانید // دفترش را به خون چرا شویید؟ 

 

گوییا بوده‌اند مقتولان // هم‌تباران رنج‌دیده‌ی من

گرچه هرگز نبوده‌اند آنان // یار و هم‌فکر و هم‌عقیده‌ی من

 

منم از خاک باستانی پارس // سنتش بوده قتل اهل قلم

با هنرمند و اهل اندیشه // سال‌ها رسم گشته، ظلم و ستم

 

روزی از جسم مانی نقاش // پوست را زنده زنده می‌کندند

سرنگون پیروان مزدک را  // غرس همچون درخت می‌کردند

 

در گلو حبس گشتن آواز // سازهای شکسته و خاموش

ماجرای کتاب‌سوزی‌ها // بردن دار خویشتن بر دوش

 

عالمان را به تهمتی کشتن // نام زِندیق و قِرمطی دادن

مهر کردن دهان شاعر را // فرخی‌وار با نخ و سوزن 

 

قتل اهل قلم به شهر فرنگ // گر به ظاهر نبوده مشکل من

دردناک است و تلخ، انسان را // هر کجای جهان چنین کشتن 

 

کفر و ایمان آن نویسنده // نکند فرق در عمل خیلی

ای شما جاهلان آدمکش// بشنوید این سخن: «منم شارلی»

 

محسن مردانی

22 دی ماه 1393

 

مانی پیامبر و نقاش ایرانی با فتوای روحانیون زرتشتی دستگیر بعد از محاکمه به دستور شاپور ساسانی پوست کنده و پوستش را پر از کاه کردند و بر دروازه پایتخت آویختند.

پیروان مزدک را در زمان انوشیروان ساسانی قتل‌عام کردند. یکی از روش‌های کشتن آنان دفن کردن نیمه‌ی بالایی بدن آنان در زمین بود که از دور به نظر باغی پر درخت می‌رسید.

زندیق به معنی کافر و مرتد، و قرمطی فرقه‌ای از اسماعیله بود که بسیاری از هنرمندان و دانشمندان ایرانی و عرب به این تهمت به دار آویخته شدند یا به روش‌های دیگر کشته شدند.

فرخی یزدی را به دستور حاکم یزد در نوروز 1289 به جرم سرودن شعری انتقادی دستگیر و لب‌هایش را با نخ و سوزن به هم دوختند که آثار این جنایت تا آخر عمر بر صورتش ماند.


برچسب‌ها: انتقاد اجتماعی, دوبیتی پیوسته, Je suis Charlie, هنر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 20:4  توسط محسن مردانی  | 

غروب جمعه بسیار دلگیر است. مخصوصا وقتی در جمعی خانوادگی، دور از یکی از عزیزانت باشی. این رباعی را وقتی در مهمانی خانه‌ی پدرم، جای دخترم که در شهر دیگری دانشجوست، خالی بود برای او فرستادم.

 

دلتنگی

دلتنگی

گر فاصله با تو، چند فرسنگ شده

اندیشه مکن که قلبِ ما سنگ شده

 

ما گرچه کنار هم نشستیم اینجا

اما دل‌مان برای تو تنگ شده

 

محسن مردانی

19 دی ماه 1393

 

 مصراع چهارم از شاعر و طنزپرداز معاصر هادی خرسندی است با تفاوت «دل من» به جای «دل‌مان»


برچسب‌ها: رباعی, شخصی, دلتنگی
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم دی 1393ساعت 19:46  توسط محسن مردانی  | 

استقبال از ترکیب بند معروف جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی به این مطلع

ای از بر سدره شاهراهت // وای قبّه‌ی عرش تکیه‌گاهت 

 

قرار بود بیشتر از دو بند باشد ولی فعلاً که نشده است!!

 

در ستایش رسول اکرم (ص)

 

ای رحمت حق، رسول اکرم // ای فخر بشر، نبی خاتم

مقصود فرشتگان تو بودی // از سجده به پیشگاه آدم

چون نوح رهانده امتت را // از موج بلا و سیل عالم

کرده‌ست خلیل خانه بنیاد // در رهگذرت کنار زمزم

موسای کلیم، چون تو، با حق// معراج شبی، نبوده محرم

آورده بشارت وجودت // آن روح خدا، مسیحِ مریم

ای ساخته از کلام قدسی // بر هر غم و درد و رنج، مرهم

در عهد پیمبران مؤخر // در شأن و مقامشان مقدم

آن سید مصطفی، محمد 

موسوم در آسمان به احمد

 

در ظلمت و جهلِ کافرستان // کرده‌ست طلوع ماهِ تابان

یا آنکه به شام تیره، خورشید // بر خاک حجاز گشته مهمان

در ماه ربیع، شهر مکه // پر نور شد و ستاره‌باران

شد زاده چو آخرین پیمبر // غمگین شد و ناامید، شیطان

لرزید و شکست و ریخت بر خاک // بس خشت ز کاخ ظلم شاهان

ناخوانده کتاب و درس، مردی // شد مظهر نور و علم و ایمان

قفل در آسمان گشودند // شد همنفس فرشته، انسان

نازل شده بر دل محمد  // آیات خدا به نام قرآن

یک خط ننوشته آب و بابا

شد معجزه ساز با الفبا....

 

محسن مردانی

15 دی ماه 1393


برچسب‌ها: رسول اکرم, ترکیب بند, در رابطه با دین و مذهب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم دی 1393ساعت 22:51  توسط محسن مردانی  | 

مسابقه‌ای توسط اوقاف در هفته وقف برگزار شد که قرار بود هر کس شعری بگوید که جمله‌ی «همه واقف باشیم» در آن باشد صدهزار تومان جایزه بگیرد. یک هفته بعد، من این رباعی را سرودم که دیگر جایزه از دست رفته بود. گرچه گمان نکنم کسی به این شعر کمی انتقادی من جایزه‌ای می‌داد!!

 

همه واقف باشیم

 وقف

در ظاهر دین گر متوقف باشیم

دستور خدا را متخلف باشیم

 

با مال حلال و پاک از حق‌الناس

خوب است اگر ما «همه واقف باشیم»!

 

محسن مردانی

11  دی ماه 1393

 

البته حق مطلب را حافظ شیرازی 700 سال پیش ادا کرده بود. آنجا که می‌فرماید:

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد

که مِی حرام، ولی بِه، ز مال اوقاف است!


برچسب‌ها: در رابطه با دین و مذهب, انتقاد اجتماعی, وقف, رباعی
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم دی 1393ساعت 22:59  توسط محسن مردانی  | 

در پاسخ دوستی که سال نو میلادی را تبریک گفته بود 

 

به مناسبت تحویل سال 2015 میلادی

2015 

نو شده گر که سال میلادی

با می و رقص و خنده و شادی 

 

غم‌زده مانده ما مسلمانان 

در زمستان خشک و بی باران 

 

محسن مردانی

10  دی ماه 1393

ساعت 23:46

14 دقیقه قبل از تحویل سال


برچسب‌ها: 2015, مثنوی, طنز
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم دی 1393ساعت 23:53  توسط محسن مردانی  | 

دعای داریوش بزرگ: «بدین کشور نیاید نه دشمن، نه خشکسالی، نه دروغ»

 

خشکسالی و دروغ

خشکسالی و دروغ 

در این زمانه‌ی دلگیر و روزگار سیاه

عجب مدار که شد عمر عشق‌ها کوتاه

 

چه عشق‌های پر از شور آتشین و هوس

بَدَل به کینه و نفرت شود، ز نیمه‌ی راه

 

به خون دلبر خود تشنه، آنکه تا دیروز

ز عشق، همدم او اشک بود و ناله و آه

 

ترانه‌ها و غزل‌ها به جای صحبت عشق

حدیث شکوه ز رنج خیانت است و گناه

 

فقط نه عشق، که هر کار نیک و راه صواب

در این زمانه شده، ناپسند و زشت و تباه

 

نماز و حج ریایی، دروغ و مال حرام

گرفته چهره‌ی دین را، چو ابر، صورت ماه

 

به اربعین شده همراه با پیادگان عراق

کسی که پرده کشیده، به روی داغ گناه

 

یکی به نام خدا می‌خورد قسم، اما

درون سینه‌ی او، آشیانِ صد روباه

 

به نام نهی ز منکر، و امر بر معروف

به باد داده بسی آبروی، چون پرِ کاه

 

به نام کسب حلال و تجارت بازار

کلاه بر سر مردم گذاشتن، گه‌گاه 

 

به وقت دیدن یک رهگذارِ نابینا

به جای رحم، نگون ساختن به ظلمت چاه

 

شده‌ست تلخی گفتار و تهمت و دشنام

به شهر سکه رایج ، نوای شام و پگاه

 

گرفته شومی ما، دامن طبیعت را

دریغ کرده خدا، آب را ز خاک و گیاه

 

اگر زمانه بد و روزگار دلگیر است

چه سود ناله و فریاد و شکوه‌ی جانکاه

 

به کار خویش نگاهی اگر بیندازیم

دمی نشسته و قاضی کنیم چون‌که کلاه

 

گناه از خود ما و، ز ماست گر بر ماست

نه جرم چرخِ فلک یا نشانِ بخت سیاه

 

در انتظار که کاری کند، کسی جز ما

خیال خام من و توست، رأی پوچ و تباه

 

نهاده قدرت تغییر حال هر ملت

خدا به دست همان قوم، خواه یا ناخواه

 

          ***   

زبان سرخ، ببندم خوش است من اکنون 

ز پیش از آنکه، به دست کسی شود کوتاه!!

 

محسن مردانی

8  دی ماه 1393


برچسب‌ها: انتقاد اجتماعی, قصیده, دروغ, خشکسالی
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم دی 1393ساعت 20:59  توسط محسن مردانی  | 

به مناسبت کشتار بیش از صد دانش‌آموز پاکستانی به دست طالبان
در تاریخ سه‌شنبه 16 دسامبر 2014 (25آذر 1393)

 

کشتار به نام دین

کشتار به نام دین 

خبر آمد که جمعی گرگ سیرت// به پاکستان به نام دین و ایمان

درون مدرسه در خون کشیدند// گروهی کودکان و نوجوانان

 

از این کشتار بی‌رحمانه‌ای که// گروه طالبان دوزخی کرد

هر انسانی به هرجای جهان بود// دلش لبریز شد از غصه و درد

 

هزاران ننگ و نفرین بر شما باد// که با نام خدا کشتار کردید

و با اعمال زشت و وحشیانه// جهانی را ز دین بیزار کردید  

 

چرا از سوره‌ی قرآن کز اول// به«بسم الله الرحمن الرحیم» است

نیاموزید رسم مهربانی// شما را گر به سر عقل سلیم است؟

 

به «ایِّ ذَنب» گفت و «قُتِّلَت» گفت// خدا در سوره‌ی «تکویر» قرآن

به آیین شما، اما مباح است// چرا این‌گونه خون بی‌گناهان؟

 

به قول مولوی دین چون طناب است// که باید زآن به اوج آسمان رفت

ولی با آن به چاه جهل رفتند// گروهی، این‌چنین که طالبان رفت

 

ز دین‌داران نادان، مثل داعش// و چون القاعده، یا طالبان نیز

خداوندا جهان را پاک گردان// که ننگ دین و انسانند و خون‌ریز

 

محسن مردانی

28 آذرماه 1393

 

-- پیشنهاد موضوع این شعر از استاد گرامی جناب  آقای مسعود تاکی است. ایشان در پیامکی برای من نوشتند: «دوست عزیز، درباره‌ی فاجعه‌ی هولناک پاکستان بسرایید. همه‌ی ما فرزند داریم. دیروز وقتی(خبر را در تلویزیون) دیدم، سوگند به خاک مادرم به گریه افتادم چنان که همسرم متوجه شد و از اتاق بیرون رفت. «هیچ حیوانی به‌حیوانی نمی‌دارد روا// آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند»  تفو بر این آیین ناپاکان. شرم بر این زشتان زمان»

 

-- اشاره بیت نهم به آیه 9 سوره 81 (تکویر) است، «بِأَيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ» به معنی: « به كدامين گناه كشته شدند؟!»

 

-- بیت 11 و 12 اشاره دارد به این دو بیت از دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا جلال‌الدین محمد رومی(مولوی)
زانک از قرآن بسی گمره شدند// زان رسن قومی درون چه شدند
مر رسن را نیست جرمی ای عنود// چون ترا سودای سربالا نبود


برچسب‌ها: در رابطه با دین و مذهب, انتقاد اجتماعی, دوبیتی پیوسته
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت 23:56  توسط محسن مردانی  | 

کودکِ درون من

کودکِ درونِ من

 

همسایه‌مان

از زیارت آمده‌است

در ایام اربعین

با پای پیاده

از زیارت کربلا

***

به دیدنش رفتیم

سلام و زیارت قبول

و روبوسی

گرچه مبتلا بود

به آنفلونزای عراقی

و دماغ بزرگ و مرطوب و قرمزش را

به صورت همه می‌مالید

و نشستن و پذیرایی

چایی و میوه و شیرینی

و سفرنامه‌ای شفاهی

از رفتن تا مرز

و ازدحام در گمرگ

و نبودن وسیله

و سوار شدن بر کمپرسی‌ها

مردها و پسرها

سینه به سینه و هم‌نفس با زنان و دخترانی

که تا دیروز

از گربه‌های سر دیوار هم

رو می‌گرفتند»

***

ادامه می‌دهد:

«و باز ازدحام

پیاده رفتن

مرد و زن و پیر و جوان

و حتی بچه‌های شیرخوار

در کالسکه‌های کودکانه

و غذاهای نذری عراقی‌

و شربت‌های گوارا

از دست کسانی‌که

تا چندین سال پیش

به خون هم تشنه بودیم

و مأموران دولتی ایرانی

در حال پذیرایی از زائران

به خرج بیت‌المال

و پاهای خسته و متورم

و پاهایش را نشان می‌دهد

تاول‌های ترکیده

بر پایی که هنوز بو می‌دهد

***

و اشک در چشمش جمع می‌شودکه:

«عجب حالی داشت

خدا قسمت‌تان کند»

همه مهمانان چشمشان خیس است

جز من

که کودک درونم می‌خندد

نهیبش می‌زنم

«خجالت بکش»

می‌گوید: «کفاره‌ی عرق‌خوری‌های بی حساب

تا کربلا پیاده و بی‌تاب رفتن است؟»

می‌گویم: «ساکت باش

به تو چه مربوط است

حتماً دیگر تا مدتی

دمی به خمره نمی‌زند»

می‌گوید: «مردم‌آزاری‌هایش را چه می‌کند؟»

می‌گویم: «چه کسی گفته گناهکار نیاید؟»

می‌گوید: «ولی گفته‌اند ریاکار و دروغگو نیاید!»

***

حرف‌های کربلایی ادامه دارد:

«خدا قسمت کند

چقدر جمعیت

شاید بیش از بیست میلیون

پوز عربستان را زدیم!!»

کودک درونم باز می‌خندد

می‌گویم: «شرم کن کودک نادان»

می‌گوید: « بله

رکورد زدیم

بگو مأموران رکورد گینس

بیایند تماشا

بازیِ روکم کنی‌ست؟»

می‌گویم: «وای بر من

اگر کلامی از تو نقل کنم

متهم خواهم شد

به بی‌دینی

شکاکی

حرام خوری

اتهام در در اصل و نسب»

***

کربلایی ادامه می‌دهد:

«اصلا آدم از این رو به آن رو می‌شود

روح انسان پرواز می‌کند»

کودک درونم باز می‌خندد

می‌گویم: «ابله

تو کودک درون من نیستی

الاغ درون منی!!»

می‌گوید: «عجب توهمی زده

مثل آن محمودک رئیس

روی سرش

هاله‌ی نور هم می‌بیند!!!

چند هفته دیگه ببینش

باز همان آش و همان کاسه‌!!»

***

خدا را شکر

قبل از اینکه این کودک رسوایم کند

بلند می‌شویم

و خداحافظی و رفتن

اما کودک درونم

هنوز حرف می‌زند

از جوگیری مردم

و می‌خندد

***

وای خدایا

چرا خُنّاق نمی‌گیرد؟

باید در دهانش فلفل بریزم

یا با کمربند ملامت

سیاه و کبودش کنم

تا همرنگ جماعت باشم

از آن می‌ترسم

که مثل آن کودک

که لباس جادویی امپراطور را نمی‌دید

و در میان مردم فریاد زد:

«امپراطور برهنه است

و تمام  بدنش پیداست»

این کودک درون بازیگوش و بی‌باک من

وادارم کند

در بین مردم

فریادی بزنم

که رسوا شوم

در این شهر خاموشان

 

محسن مردانی

 24آذرماه 1393

22 صفر 1436 ه‍ ق

 

کودک درون: فرضیه ابداع شده توسط روانشناس آمریکایی اریک برن (Eric Berne) که هر انسانی در درونش چند شخصیت مجزا دارد که یکی از آنان کودک نابالغ درون است.

لباس جدید امپراطور: داستان مشهوری از نویسنده مشهور دانمارکی هانس کریستین اندرسن که در آن دو شیاد امپراطوری که عاشق لباس است را می‌فریبند و برایش لباسی دروغین می‌دوزند که می‌گویند انسان‌های نادان و نابکار آن را نمی‌بینند. امپراطور با لباس خیالی به شهر می‌رود و فقط یک کودک جرئت می‌کند که بگوید پادشاه لخت است و در واقع هیچ لباسی نپوشیده است.

کتک زدن با کمربند و فلفل در دهان ریختن: از وسائل کمک آموزشی در دوران کودکی ما بود که معمولاً تأثیرات قاطع، آنی و ماندگاری در اصلاح رفتار ناشایست کودکان بازیگوش داشت!!!

خُنّاق: بیماری دیفتری که در قدیم کودکان پرحرف را نفرین می‌کردند نا به آن مبتلا شوند و صدایشان بیرون نیاید!!

گینِس: : Guinness World Recordsمؤسسه‌ای که رکودهای جهانی را ثبت می‌کند.


برچسب‌ها: شعرنو, اربعین, کودک درون, انتقاد اجتماعی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 21:21  توسط محسن مردانی  | 

در حاشیه‌ی گرانی نان و گوجه

نان و گوجه

نان و گوجه

خرسند فقط به لقمه‌ای نان بودیم
یا مشتری گوجه‌ی ارزان بودیم

شد هر دو گران، ما همه چون جن و مَلَک
ای کاش که بی‌معده و دندان بودیم!!

محسن مردانی
17 آذرماه 1393


برچسب‌ها: انتقاد اجتماعی, رباعی, نان و گوجه
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 6:15  توسط محسن مردانی  | 

علم بهتر است یا ثروت؟

به مناسبت هم‌زمانی گرانی نان و روز دانشجو!!

 نان و دانشجو یا علم و ثروت

پدری گفت این سخن روزی: // «علم بهتر ز ثروت است پسر

علم آموز در تمامیِ عمر // مال و ثروت مجو، از آن بگذر»

خنده زد آن پسر به طعنه و گفت: // «کِی شَوَد این سخن مرا باور؟

یک نظر کن فقط به دور و برت // تا ببینی حقیقتی دیگر

اهل ثروت ببین در اوج فلک // کامِ او پر ز شیر و شهد و شکر

همه جا قدر بیند و عزت // نورِ چشم است و جایِ او بر سر

می‌خَرَد نان به نرخ روز و، خُورَد// لقمه هر روز، چرب و شیرین‌تر

اهل دانش ولی، ز غصه و درد // می‌زند نان، به اشک و خون جگر

سال‌ها درس خواندن و تحصیل // ندهد هیچ حاصلی و ثمر

چون که گردید، فارغ‌التحصیل // مانَد او پشتِ سدِّ اسکندر

سد بیکاری‌ای که گسترده // دامنش در سراسر کشور

گاه شغلی اگر بیابد هم // با حقوق کم است و بُعدِ سفر

مفلس و بینوا که شد، با او // هیچ‌کس هم نمی‌شود، همسر

غیر از این، اهل دانش و فرهنگ // سرشان هست دائماً به خطر

چون به یک جو نمی‌رود آبش // با سیاستمدار، دانشور

دوست دارد سیاست، البته // عالمِ سرسپرده و نوکر

گر سرت خم نشد بر این درگاه // هر سخن می‌شود برایت شر»

پدرش گفت: «هرچه می‌گویی// گرچه باشد درست، جانِ پدر

چشم خود باز کن ولی این‌بار // به جهان با نگاه نو، بنگر

این همه پیشرفت و آبادی // حاصل علم و دانش است، نه زر

گر که علمی نبود در دنیا // این جهان بود مثل عصر حجر

ای بسا کشور فقیر و ذلیل // دارد اما معادن گوهر

کشور دیگری به علم و هنر // شده اکنون ولی بر آن سرور

گر که بی‌علم ثروتی داری // ناقص و پوچ باشد و ابتر

در وطن گر حقیر شد دانش // حکم کلی نمی‌شود آخر

گرچه دانم که پند من امروز // نکند بر تو هیچگونه اثر

گفتم آن را که بود شرط بلاغ // هرچه خواهی بکن، ولی تو پسر»

 

محسن مردانی

16 آذر ماه 1393


برچسب‌ها: قطعه, علم و ثروت, انتقاد اجتماعی
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 17:35  توسط محسن مردانی  | 

استقبال از غزل سعدی به این مطلع

دیدار می‌نمایی و پرهیز می‌کنی

بازار خویش و آتش ما تیز می‌کنی

 محمدجواد ظریف

به مناسبت مذاکرات هسته‌ای فرسایشی، که 7 ماه دیگر تمدید شد

 

ظریف‌کاری جواد  با 1+5

 

دیدار می‌نمایی و پرهیز می‌کنی

بازار این مذاکره را تیز می‌کنی!

 

با شش حریف چانه‌زنی‌های همزمان

درمورد گزینه‌ی بر میز می‌کنی!

 

سیاح گشته‌ای و تفرج‌کنان سفر

هر دم به یک دیار دل‌انگیز می‌کنی!

 

گاهی به مسقط و نیویورک و ژنو رَوی

اغلب سفر به شهر وین نیز می‌کنی!

 

گاهی بهار سبز و زمستان و فصل گرم

گاهی سفر به موسم پاییز می‌کنی!

 

وقتی زبان خوش نَبَرد کار را به پیش

خود گاه با حریف گلاویز می‌کنی!

 

دلواپس‌ند عده‌ای و گفته‌اند تو

یک سازشِ مخاطره‌آمیز می‌کنی!

 

از بس که طول داده‌ای این بحث هسته‌ای

این کاسه‌های صبر، تو لبریز می‌کنی!

 

تحریم‌ها رسانده به لب جانمان، ظریف

حاصل چرا نتیجه‌ی ناچیز می‌کنی!

 

دانم که سخت گشته تو را کار، چون گذر

از یک مسیر پرخطر و لیز می‌کنی!

 

آری ظریف‌کاری و در این مذاکره

از هر شتاب، این همه پرهیز می‌کنی!

 

محسن مردانی

8 آذر ماه 1393

 


 

من این شعر را به ایمیل آقای ظریف هم فرستادم و با کمال تعجب دیدم که به آن پاسخ داده‌اند.


پاسخ آقای ظریف


سلام
ممنونم
همه تلاش خود را بکار بسته‌ام

 

 

و پاسخ من


با سلام
لطف کردید که پاسخ دادید.
می‌دانم که تمام اختیارات در دست شما نیست و بیش از آنچه وظیفه‌ی شما بوده است. انجام داده‌اید.
البته این یک شعر طنز است و به جز وجه مطایبه‌آمیز آن، رگه‌هایی از حقیقت هم به صورت کنایه در آن وجود دارد.
امیدوارم که از شعر من نرنجیده باشید.
با تشکر و آرزوی سلامتی و موفقیت شما
محسن مردانی

 


برچسب‌ها: هسته‌ای, غزل, ظریف, سعدی, طنز
+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 22:6  توسط محسن مردانی  | 

شنیدم که یکی از دوستان شاعرم به نام عباسعلی ذوالفقاری (متخلص به زورو!)  امسال در تعزیه‌ای نقش شمر را ایفا می‌کند. این زورویِ ما (که همیشه لباس و کلاه سیاه در بر دارد) با قلم شیوا و طنز گزنده‌اش، شعرهای انتقادی بسیاری سروده است. شمر شدن زورو! بهانه‌ای برای سرودن این شعر شد.

 

شمر و زورو!!

شمر و زورو

شده‌ای شمر، ای جناب زورو

سرخ شد رنگ آن لباسِ سیاه

حُرِّ برعکس گشته‌ای گویی

اولَت نیک و آخَرَت گمراه!

 

یاور ظالمان شدی شاید

بعد یک عمر حرفِ حق گفتن

بعدِ آن شور و شوقِ بیداری

شده آیا زمانه‌ی خفتن؟

 

شمر بودن، زیاد هم بد نیست

شک نکن هیچ هم، جناب زورو

کهنه شد حرفِ تلخِ حق گفتن

باید امروز رسم و شیوه‌ی نو

 

بود ملعون، اگر زمانی شمر

کارو بارش در این زمان، سکه‌ست

اربعین‌ها به کربلا رفته

موسم حج، روانه‌ی مکه‌ست

 

می‌دهد نذرهای پُرتعداد

چون که توفیق می‌شود گه‌گاه

حق مردم به گردنش بسیار

دل و روحش اگرچه غرقِ گناه

 

داشت زخمی اگر ز تیغ حسین

شمر، دیروز روی پیشانی

کرده ترمیم با عمل امروز

شده یک جایِ مُهر نورانی!

 

می‌توان شمر بود و بدتر از آن

پشت رخت و نقاب و نام حسین

بیشتر بهره می‌برد افسوس

شمر امروز از مقام حسین

 

خوب می‌دانم ای جناب زورو‌

نیستی اهل این ریاکاری

می‌زنم ضربه‌ای چنین بر در

تا که دیوار بشنود، آری

 

تغزیه چون تمام شد فردا

باز رخت سیاه می‌پوشی

باز با شعر طنز در رهِ حق

تو به حد کمال می‌کوشی

 

محسن مردانی

25 آبان ماه 1393

زورو


برچسب‌ها: عاشورا, دوبیتی پیوسته, زورو, انتقاد اجتماعی, ریاکاری
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 22:30  توسط محسن مردانی  | 

در عزاداری ماه محرم، گاهی بعضی از مردم، به بهانه‌ی تبرکِ غذای نذری، رفتار و حرکاتی از خود نشان می‌دهند که شایسته‌ی مراسم سالار شهیدان نیست.

 

غذای نذری

 غذای نذری

ماه محرم شد و وقت عزاست

ولوله‌ای ظهر برای غذاست 

 

چون که حسینیه به وقت ناهار

دیگ غذاهاست دوباره قطار 

 

مردم بی‌نظم و به‌ندرت به صف

جمع شده کاسه و سطلی به کف 

 

جنگ غذا بردنِ با قابلمه

بدتر از آن جنگ که در علقمه! 

 

دست و گریبان شدن و کشمکش

تا که بگیرند برنج و خورش 

 

گر که به دعوا برسد ماجرا

وای ز گفتارِ بد و ناسزا 

 

گاه بگیرند غذا چند بار

گرچه نباشند فقیر و ندار 

 

آن یکی انبار کند این غذا

مورصفت، داخل یخچال‌ها 

 

ای تو سیه‌پوش به‌نام حسین

شرم کن از شأن و مقام حسین 

 

کشته شد او تشنه به راه خدا

تا که به ذلت ندهد خویش را 

 

مدعیِ سوگِ حسینِ شهید!

عزّت نفست به چه خواری کشید؟ 

 

خویش چرا می‌کنی این‌قدر پست

تا که غذا بیشتر آری به‌دست؟ 

 

هست روا، بشکند آیا چنین

حرمت آن سرور دنیا و دین؟ 

 

گر برکت خواهی از آن روح پاک

نیست در این نذری و خورد و خوراک 

 

کاش بیاموزی از او زندگی

راستی و مردی و آزادگی 

 

این برکت بر تو شَوَد ماندگار

جان برادر، نه که نذر و ناهار 

 

محسن مردانی
18  آبان ماه 1393

علقمه: نهری از رود فرات که در روز عاشورا برای برداشت آب نبردهایی بین یاران امام حسین (ع) و سپاهیان کوفه صورت گرفت.


برچسب‌ها: در رابطه با دین و مذهب, انتقاد اجتماعی, مثنوی, نذری, عاشورا
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 23:53  توسط محسن مردانی  | 

بهانه

بهانه

دوست دارم که گریه و غم خویش
کنم از چشم دیگران پنهان

در محرم بهانه‌ام روضه
روز ابری بهانه‌ام باران

محسن مردانی
آبان 1393 - محرم 1436ق


برچسب‌ها: عاشورا, گریه, روضه, شخصی, قطعه
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 22:42  توسط محسن مردانی  | 

چند شعر اسیدی

(به‌مناسبت اسیدپاشی به دختران در اصفهان)

خطر اسید

 

اسیدی 1

 

ذهن‌های اسیدی

و حرف‌های اسیدی

بر روی منبر و رسانه

در مجرای جهالت

جاری می‌شود

و برگ گل را می‌سوزاند

افسوس

سرزمین من

اسیدآباد است


 

 

 

اسیدی 2

 

هنوز می‌سوزم

از عشق اسیدی تو

که آب هم

شعله‌ورترش می‌کند

و التیامش نیز

زخم‌های دهشت‌آورست


 

 

 

اسیدی 3

 

حجاب آوردند

برای حفاظت

تا دخترکان سرزمین من

از شعله‌ی چشمان ناپاک

در امان باشند

حفاظتی نبود

نگاه‌ها اسیدی‌تر شد

و برگ گل روی دختران

زخمی‌تر


 

 

 

اسیدی 4

 

باران اسیدی

گل‌های بی‌پناه

باغبانی نیست

آنچه می‌ماند

فقط افسوس است


 

 

اسیدی 5

 

دختران

زخم‌های بی‌التیام چهره‌تان

تا ابد روح را می‌خراشد

و ننگی است بر نام مرد

در این سرزمین اسیدی


 

اسیدی 6 

این خاک بگو چرا اسیدی شده است؟

غمخانه‌ی رنج و ناامیدی شده است؟

چون گرگ چرا به جان هم افتادیم؟

دل‌های پُرِ نفرت و پلیدی شده است؟


 

محسن مردانی

مهر و آبان ماه 1393


برچسب‌ها: اسیدپاشی, شعرنو, انتقاد اجتماعی, رباعی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 23:25  توسط محسن مردانی  | 

میخواستم شعری در حال و هوای دفاع مقدس بگویم اما نتیجه چیز دیگری از آب درآمد!! به قول معروف «می‌خواستیم سرکه درست کنیم، شراب شد!!» خلاصه ببخشید!!

 

قَنّاصه‌ی خال

قناصه‌ی خال

آن چشم دلفریب تو، میدان مین من

از هر نگاه آن، خطری در کمین من

 

مژگان تو، که صف زده در کار دلبری‌ست

خط مقدمی شده در جنگ و کین من

 

قناصه‌ای‌ست خال لبت بر نشان دل

بر نازشصت تیر تو، صدآفرین من

 

در حسرت غنیمت یک بوسه از لبت

باشد سپاه غصه و غم، همنشین من

 

از تیربارِ ارتشِ ناز و کرشمه‌ات

بی‌خواب و بی‌قرار، شب آتشین من

 

رزمندگان موی تو در جبهه‌های باد

خوش رنگ و جلوه، در نظر نکته‌بین من

 

گفتم دلم کجاست؟ به گیسو اشاره کرد

یعنی اسیر لشکر انبوه چین من

 

بر کشتنم بسیج شدی تو، به جرم عشق

از خون بی‌گناه، حَذَر! نازنین من

 

گفتم گذر ز عشق به آهن‌دلی کنم

بگذشت ترکشش ز دل آهنین من

 

با حمله‌ای تصرف جانانه کرده‌ای

هر خاکریز محکم تقوی و دین من

 

من آن نفس که سنگر عشقت رها کنم

ای کاش باشدا نفس آخرین من

 

این شعر را دفاع مقدس بهانه بود

در حیرتم خود از غزل این‌چنین من!

 

محسن مردانی

مهرماه 1393

 

 

قناصه: اسلحه‌ی تک تیرانداز دوربین‌دار دراگانوف(SVD) که به اشتباه سیمینوف هم گفته می‌شود در جبهه به نام عربی قناصه معروف بود که برای تیراندازی دقیق استفاده می‌شد.

در سال 1391 مجموعه شعری به نام قناصه و ابرو سروده‌ی آقای محمدعلی رحیمی از شاعران شهرستان ساوه منتشر شده است که البته حال وهوای رباعیات آن کتاب با این غزل بسیار متفاوت است!!

 


بعد التحریر:
یک هفته بعد از سرودن این شعر، به فکرم رسید که به طور ناخودآگاه این غزل اشاره‌ای دارد به شعار مخالفان جنگ ویتنام (عشق بورزید، نجنگید Make love, not war)

 


برچسب‌ها: غزل, دفاع مقدس, عاشقانه
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 23:16  توسط محسن مردانی  | 

ترجمه‌ای منظوم از آیات 87 و 88 سوره‌ی انبیا

 

غُفیله

 یونس در شکم ماهی

یاد کن از یونس ماهی‌نشین

آن‌که دل‌آزده شد و خشمگین 

 

قوم خطاکار رها کرد و رفت

کار نه بر حکم خدا کرد و رفت 

 

بُرد گمانی که، در این ماجرا

سخت نگیریم بر او کار را 

 

رفت به راهی و سپس ناگهان

گشت به تاریکی دریا نهان 

 

در دل ماهی چو به خواری نشست

باز به راه آمد و قلبش شکست 

 

با دل غمناک و تنی بیمناک

گفت که: «ای ایزد یکتا و پاک 

 

وای که بر خویش ستم کرده‌ام

خسته‌دلم، رو به تو آورده‌ام» 

 

تیر دعایش به اجابت نشست

از غم آن ورطه‌ی تاریک رست 

 

ما برهانیم دل مؤمنین

از غم و اندوه گران، این‌چنین 

 

محسن مردانی

17مهرماه 1393

 

سوره‌ی انبیا بیست‌ویکمین سوره‌ی قرآن کریم است. در این سوره زندگی بسیاری از پیامبران، هرکدام در دو تا سه آیه، به زیبایی و ایجاز تمام بیان شده است.

یکی از این پیامبران حضرت یونس (ع) است که در آیات 87 و 88 خلاصه‌ای از پایان داستان او بدون اشاره‌ی مستقیم به نامش (و با عنوان ذالنون به معنی صاحب ماهی) بیان شده که آیاتی بسیار امیدوار کننده و آرامش بخش است و در نماز مستحبی غفیله خوانده می‌شود.(غفلیه اشاره به غفلت حضرت یونس از یاد و فرمان خداوند و کیفر الهی او دارد.)

روزی به فکرم رسید که کلمه‌ی ذالنون را به چه کلمه‌ی فارسی می‌توان ترجمه کرد که بامعنی و موجز باشد که ترکیب «ماهی‌نشین» به ذهنم رسید و فی‌البداهه مصرع اول این شعر بر زبانم آمد. سپس تصمیم گرفتم دنباله‌ی معنی آیه را هم به شعر بیان کنم که نتیجه این 9 بیت شد.

سعی کرده‌ام چیز زیادی به معنی آیات اضافه نکرده و ایجاز اصلی را حفظ کنم که امیدوارم موفق شده باشم.


برچسب‌ها: مثنوی, قرآن, در رابطه با دین و مذهب, یونس
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 22:53  توسط محسن مردانی  | 

غزلی عاشقانه با نگاهی به مراسم حج

غزلی عاشقانه با نگاهی به مراسم حج

حاجیانه!

سجده بر قبله‌ی آن صورت ماهت خوب است

بی‌امان سوختن از برق نگاهت خوب است

 

بستن احرام زیارت، به طوافت رفتن

باختن دین و دل خویش به راهت خوب است

 

دیدن کعبه و آن سنگ سیاهش بد نیست

حجرالاسود چشمان سیاهت خوب است

 

تشنه‌ی زمزم لب‌های تو بودن هر روز

جرعه‌ای مرحمت گاه به گاهت خوب است

 

با تو بودن، چو وقوف عرفات است به روز

شب آن مشعر آغوش پناهت خوب است

 

این همه سعیِ من و هروله‌ام در پیِ تو

ارزشی داشته گر یک پرِ کاهت خوب است

 

منع از عشق کند شیخ و به سنگش راندم

که مرا دوزخ این عشق و گناهت خوب است

 

عیدم آن است که قربانی تیغ تو شوم

بعدِ من اشک پشیمانی و آهت خوب است

 

گفتم ای دلبر من! با غم هجران چه کنم؟

گفت این ناله‌ی هر شام و پگاهت خوب است!

 

محسن مردانی
13 مهرماه 1393

10 ذی‌الحجه 1435قمری(عیدقربان)


برچسب‌ها: غزل, حج, عاشقانه
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 23:51  توسط محسن مردانی  | 

عادت

 عادت

دارم عادت می‌کنم

نباشم به‌یاد تو

از دلم پاک می‌کنم

نقش خاطراتتو

 

دارم عادت می‌کنم

که نیای به‌خواب من

لااقل شب نباشی

مایه‌ی عذاب من

 

مث زخم کهنه شد

یاد تو، تو ذهن من

مرهمش شاید باشه

رفتن و جدا شدن

 

نمی‌گم تقصیر توس

خاطرات بَدِمون

این وسط مقصریم

یه جورایی هردومون

 

به‌خدا سخته برام

که به‌یادت نباشم

اما از این عشق پوچ

پامو بیرون می‌کشم

 

زندگی یه قصه نیس

که برای همیشه

همه‌ی ماجراها

به خوشی تموم بشه

 

به‌جز این پایان تلخ

دیگه راه و چاره نیس

کاشکی بود، افسوس، حیف

فرصت دوباره نیس

 

باید عادتم بشه

نباشم به یاد تو

اما موندم چه کنم

آخه خاطراتتو

 

 



روزای بد

روزای بد

 

اگرچه این روزا تلخی

همه حرفات دل‌آزاره

ولی دل‌کندن از عشقت

برام سنگین و دشواره

 

شکستی قلبمو هر بار

اگرچه از تو رنجیدم

شدم جام شرابی که

دلم خون بود و خندیدم

 

مث سنگ صبورم من

نگفتم قصه‌ی دردم

برات بی‌ارزشه اما

مدارایی که من کردم

 

یه روز دلچسب و شیرین بود

همه حرفا و رفتارت

ولی امروز می‌سوزم

توی آتیش آزارت

 

برام آزردنت سخته

دلم اهل تلافی نیس

ولی این عشق یک سویه

دیگه انگار کافی نیس

 

برای دیگران بودیم

یه روزی مایه‌ی حسرت

چی اومد بر سر اون عشق

که دلسردی شد و نفرت

 

گرفتارم تو این تردید

میون موندن و رفتن

یه کاری کن، به این خونه

دوباره دل ببندم من

  

من و تو کلبه‌ی عشقو

کنار هم به‌پا کردیم

بیا تا فرصتی مونده

از این بن‌بست برگردیم

 

محسن مردانی

مهرماه 1393


برچسب‌ها: ترانه, عاشقانه
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 23:4  توسط محسن مردانی  | 

این شعر یک پارودی یا نقیضه‌ی طنز از شعر معروف «کوچه» از زنده‌یاد «فریدون مشیری» است.

ماجرا از این قرار است که یکی از خبرنگاران صداوسیما به همراه آقای روحانی برای مجمع عمومی سالیانه‌ی سازمان ملل متحد به نیویورک می‌رود و یاد خاطرات هشت سال حضور جناب آقای محمود احمدی‌نژاد در جلسات مجمع عمومی این سازمان می‌افتد.

 

نیویورک بدون محمود

نیویورک بدون محمود

 

بی‌تو امروز من از شهر نیویورک گذشتم

«همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم»

زنده شد خاطره‌‌هایم

هشت سالی که تو می‌آمدی و سرخوش و خندان

ما به دنبال تو، اصحاب خبر، تند و شتابان

می‌شنیدیم ز تو حرف و سخن‌های پریشان

مایه‌ی خفت و شرمندگی ملت ایران

 

یادم آمد که در آن جمع ملل، هشت حضورت

ادعاهای پر از کبر و غرورت

آن سخن‌های نسنجیده‌ و پر فتنه و شورت

که نشان داد به دنیا، هنر و سطح شعورت

روی سر هاله‌ی نورت

و به دنبال تو یک قافله از مرد و زن و کودکِ یاران

همه شادان و غزل‌خوان

آمده بهر تفرج به چنین شهر فرنگ

و مشایی عزیز تو همان مرد زرنگ

شده سرسلسه‌ی قافله‌‌شان

 

یادم آید که تو بند ادب و شرم گسستی

هر کجا میکروفونی بود به پشتش تو نشستی

و رکورد سخن و حرف شکستی

لحظه‌ای نیز دهان را پیِ اندیشه نبستی

 

تو  شدی مایه‌ی تفریح و تمسخر

گوش‌های همه دنیا

شده از پوچی افکار و سخن‌های تو هم پر

هر کجا رفتی و گفتی سخنی بین خلایق

هو نمودند و شده کفش به سویت همه جا پرت

تو ولی باز نشستی

نه رمیدی، نه گسستی

 

باز گفتی که منم اهل مدیریت دنیا

اقتصاد و هنر و علم سیاست‌، همه از ما

رفته تا اوج ثریا

کس ندارد به جهان قدرت ما را

این که گفتی که هولوکاست دروغ است و در آنجا

شده در جمع ملل ولوله بر پا

تو سخن گفتی و مردم همه رفتند

زان همه یاوه‌ی بی‌پایه و مشکوک

صندلی‌ها همه شد خالی و متروک

 

یادم آمد ز سفرهای دگر هم

هر کدامش شده سرمایه‌ی صد نقل و خبر هم

رفتی آنجا که چاوز مُرد و سیه‌پوش شدی

و سپس با ننه‌اش نیز در آغوش شدی

یا که شیرین سخنانت همه در حد لطیفه

که شده ثبت به صد دفتر و دیوان و صحیفه

گاه گفتی ز «فلان چیز» و از آن بردن «لولو»!!

یاد آقای وزیرت و لقب دادن «هولو!!!»

هشت سالی همه پر حادثه و بحث و هیاهو

رفتی و هست بجا خاطره‌هایت

و خرابیِ فراوان که در آن، نقش به جا مانده ز پایت

 

وه چه دشوار و غریب است

جای خالی تو دیدن

آن چنان نغز!! سخن‌ها نشنیدن

بی تو آری به چه حالی ز نیویورک گذشتم

 

محسن مردانی

4 مهرماه 1393

 

منظور از «هولو» همان هلو است که لقب دکتر لنکرانی وزیر بهداشت سابق است!!!


برچسب‌ها: طنز, پارودی یا نقیضه, شعرنو
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر 1393ساعت 23:35  توسط محسن مردانی  | 

چند شعر کوتاه

 


 میلاد امام رضا

11 ذی‌القعده 1435

امروز خجسته عید میلاد رضاست

هنگام سرور و شادی و ذکر و دعاست

بسیار چه زائران که دورند به دل

بس عاشق دور از او، که قلبش آنجاست

 

محسن مردانی

16شهریور 1393- 11 ذی‌القعده 1435

 

 


 

ماهی سرخ و نقره‌ای

ای ماهی سرخ‌پوش و سیمینه، برقص

در آب زلالِ همچو آیینه، برقص

زندانی تُنگ کوچکی، می‌دانم

با آن غم جان‌گدازِ در سینه، برقص

 

محسن مردانی

16 شهریور 1393

 


 

در آستانه‌ی پاییز

پاییز کنون قدم‌زنان می‌آید

شهریورِ نیمه‌جان، به جان می‌آید

ما سوته‌دلان که انس داریم به غم

نوروز خجسته‌مان، خزان می‌آید

 

محسن مردانی

1393/06/17

 


 

شب هزار و یکم

 

شهرزاد بیچاره

رشته‌ی افسانه‌هایت

مستدام باد

که این دیوان تاجدار

آرام می‌گیرند با دروغ

اگر با دمیدن سپیده‌دمان حقیقت

راستی عالمگیر شد

در بیرون حجله‌ات

مرگ در انتظار توست

 

محسن مردانی

17 شهریورماه 1393

 


 

پاییز

 

پاییز است 

و شاعران سرزمین من

از شعر لبریزند

در این سرزمین افسرده

دیگر بهار فصل شاعری نیست

 

محسن مردانی

1 مهرماه 1393


برچسب‌ها: رباعی, شعرنو
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 22:15  توسط محسن مردانی  | 

زیارت ناتمام

امام رضا
وضو گرفته‌ام
به زیارت می‌روم
از خیابانی شلوغ
پر از سرخی گیسوی زعفران
سجاده‌های مصلوب
لب‌های پیر زرشک‌های آتشین
عطرهای تند و اساطیری
سوغات‌های رنگارنگ

 

و در انتها
گنبدی طلایی
دست و رو شسته
در آبشاری از برق خورشید
با گلدسته‌های مجلل و زرین
گشوده آغوش به آسمان

 

می‌رسم
ابتدای ورودی
سیل جمعیت
پیر و جوان
مرد و زن
دیوارهای آراسته به سنگ و کاشی‌های رنگارنگ
و دعایی به زبانی که اکثرا نمی‌دانند
و غرق می‌شوم
در نقش‌های کاشی و سنگ
آیات درهم پیچیده و ناخوانا
رنگ‌های فیروزه‌ای و خاکی
درهای عظیم
زرینه‌ها، سیمینه‌ها

 

بر کنار یک ورودی
بوسه‌های مردم
بر چماقی نقره‌کوب
و خادمی با لباسی تیره و نظامی‌وار
تکیه‌گاه آن
بوسه بر چماق؟
با گردنی خمیده؟
چه دلگیر است
می‌گذرم

 

و باز
بوسه‌های گرم
بر سنگ‌های سرد
و ازدحام بیماران
بر پنجره‌ای فولادین
و بر دست‌ها و پاهاشان
چون رشته‌های سرم
متصل بندهای رنگارنگ
بسته بر آن پنجره
و خوراک‌شان
التماس و ناله و اشک

 

در کفش‌داری بدبو
کفشم را عوض می‌کنم
با شماره‌ای در جیب
در آستانه‌ی یک در
مردی سجده‌کنان
به زمین بوسه‌ای می‌زند
با طعم جوراب‌های نشسته
دلم آشوب می‌شود
و می‌گذرم

 

در شلوغی رواق‌ها
بالای سر
چلچراغ‌های معلق
شعاع‌های بازیگوش نور
سرگردان در آبگینه‌های بریده
آیینه‌کاری‌ها
مقرنس‌ها
شکوهی شاهانه
و من مات مانده
از این همه تجمل
می‌گذرم

 

در زیر گنبد طلا
ضریحی پر نقش و نگار
و ازدحام و فشار مردم
تلاشی نفس‌گیر
برای چنگ زدن
به آن پنجره‌های مقدس
حتی به هل دادن
دست و پا لگد کردن
و کودکانی از روی شانه‌ی مردم
بازیگوش و پرتلاش
به جلو می‌خزند
و همهمه‌ها

 

عقب می‌روم
در گوشه‌ای نماز و دعایی
و می‌نشینم به تماشا
کسی فریاد می‌زند:
«قربان گلدسته‌های طلایت»
مردی کنار من
می‌گوید:
«رضا را به طلا چه حاجت؟
خویش را به زر نمی‌آراست»
کسی به زاری می‌خواند:
«یا ضامن آهو»
می‌گوید:
«خودت چه؟
پناه بی‌گناهی بوده‌ای؟»
کسی نعره می‌‌کشد:
«به گدایی به درگاهت آمدم»
می‌گوید:
«شیوه‌اش گداپروری نبود
امام سربلندان دنیا و آخرت»
کسی ضجه می‌زند:
«سگ آستانت منم
علی‌بن‌موسی‌الرضا»
می‌گوید:
«سگی بگذار ما هم مردمانیم
از شکستن حرمت خویشتن
به جایی نمی‌رسی»
کسی می‌نالد:
«ای پسر موسی
به میقات آمده‌ام»
می‌گوید:
«اگر به میقات آمدی
چرا سامری‌وار
بر زرینه‌ها نماز برده‌ای»
کسی شیون ‌می‌کند:
«یا غریب‌الغربا»
می‌گوید:
«غریبی آنجاست
که به نامت
کارها کنند
که از آن بیزاری»
نگاهم می‌چرخد به سویش
میان‌سال مردی
پنجاه و چند ساله حدوداً
اشک می‌ریزد
به پهنای چهره‌ای غمگین
دلم می‌گیرد
بغض چنگ می‌زند به گلویم
می‌خواهم بگویم
«آقا گریه نکن»
نمی‌توانم
و اشکی سرازیر
و غصه‌ای در دل
و ناگاه....
بیداری

اکنون نشسته بر بستر
کنار بالشی اشک‌آلود
پریشان و حیران
از این زیارت ناتمام
و سکوت خسته‌ی شب

 

محسن مردانی
شهریورماه 1393
ذی‌القعده 1435 ه‍ ق


برچسب‌ها: امام رضا, شعرنو, اهل‌بیت, در رابطه با دین و مذهب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 23:59  توسط محسن مردانی  | 

به یاد بانوی غزل

سیمین بهبهانی

سیمین بهبهانی

در اوج سربلندی، رفت از جهان فانی
آن جاودانه شاعر، سیمین بهبهانی

نوآوری سخن‌سنج ، در قالب غزل بود
این کهنه کالبد را، بخشیده تازه جانی

در هر غزل به جادو، بنشانده نقش معنی
چون رشته‌های زرین، بر لفظ پرنیانی

شعرش لطیف و زیبا، سرشار شور و مستی
عشقی زنانه، زنده، بی‌باک و این جهانی

آیینه‌ی زمانه، با شعر اجتماعی
از درد و رنج مردم، هر بیت آن نشانی

می‌گفت حرف حق را، بی‌ترس و آشکارا
این بانوی دلاور، گُردآفرید ثانی

دلسوز ملتش بود، در روزگار سختی
با قلب مادرانه، لبریز مهربانی

ویران چو دید میهن، در جنگ هشت‌ساله 
«می‌سازمت وطن» خواند، با جسم استخوانی

از ناکسان اگرچه، بسیار ناروا دید
بار سفر نبسته ، زین مُلک آسمانی

برجای خویش ماند و، سر خم نکرد آن سرو
از تندباد دوران، در موسم خزانی

پیراسته کلامش از مدح، چون نکرده
بر پای کس به خواری، هرگز گهرفشانی

باشد همیشه زنده، این نام و شعر نابش 
سیمین بهبهانی، بانوی جاودانی

محسن مردانی
2 شهریورماه 1393

 

منظور از بیت چهارم این است که: غزل‌های عاشقانه‌ی خانم بهبهانی مثل بسیاری از غزلیات تقلیدی، در مورد یک معشوق موهوم که معلوم نیست زن است یا مرد، یا غزلیات عرفانی دروغی نبود. اشعاری زنده و واقعی که مشخص بود یک زن در مورد یک مرد سروده و از عشق انسان به انسان می‌گفت که با توجه به فرهنگ مردسالار ما گاهی به نظر بسیار بی‌پروا می‌آمد.


برچسب‌ها: سیمین بهبهانی, غزل, یادبود و تجلیل
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 22:4  توسط محسن مردانی  | 

جنگ غزه و کشتار بی‌گناهان

 

غزه

بازی انفجار و موشک و بمب / برقرار است در فلسطین باز

بعد از اندک زمانِ آرامش/ شده طوفان مرگبار آغاز

 

یک طرف موشکی که با دقت / می‌خورد ناگهان به قلب هدف

آن طرف کهنه موشک و بمبش / به زمین نارسیده، گشته تلف  

 

یک طرف تیغ تیز و زنگی مست / خرمن مرگ و خون به وقت درو

آن طرف مشت می‌زند به درفش/ سنگرش پشت و مردمان به‌جلو 

 

جنگ بی‌حاصلی که در آن هست / اکثر کشتگان زن و کودک

قصه‌ی دورِ باطلِ نفرت / سال‌ها زخم کهنه‌ای و نمک 

 

جایگاه پیمبران بزرگ / سرزمین مقدسِ زیتون 

صحنه‌ی این نبرد بی‌پایان / خاک آن باز، گشته غرقه‌ به‌خون 

 

عده‌ای معتقد که چاره‌ی آن / هست یک اتحاد و جنگ بزرگ 

بیشتر خون و مرگ باید داشت / ابلهانه است صلحِ بره و گرگ 

 

مرگ تا کی ادامه خواهد داشت / تا فلسطین رسد به درمانی 

شستن خون به خون، کجای جهان / به غم و درد داده پایانی 

 

بارالها، تو رحم و لطفی کن / بی‌گناهان و دردمندان را 

بر جدال حماس و اسراییل / تو بکش خط و نقش پایان را 

 

محسن مردانی

10 مردادماه 1393


برچسب‌ها: دوبیتی پیوسته, غزه
+ نوشته شده در  جمعه دهم مرداد 1393ساعت 23:9  توسط محسن مردانی  | 

کوچه‌های شهرضا

چاله‌های کوچه‌های شهرضا

الامان از چاله و گودال‌ها
این همه، در کوچه‌های شهرضا

جان مردم را به لب آورده است
روزشان را، تیره چون شب کرده است

چرخ هر ماشین که می‌افتد در آن
بشکند هر زیر و بندش بی‌گمان

صاحبش بسیار غمگین می‌شود
خشمگین، مشغول نفرین می‌شود

وقت باران چاله‌ها لبریز آب
عامل آلودگی، رنج و عذاب

با عبور خودرو، می‌پاشد از آن
آب آلوده به روی مردمان

رستمِ یل گر از اینجا بگذرد
دست و پای رخشِ او هم بشکند

هفت خوانش می‌رود یکسر ز یاد
ناله و آهش برآید از نهاد

منتظر مردم که روزی عاقبت
شهرداری‌شان ز لطف و مرحمت

فرصتی یابد اگر، وقت فراغ
پر کند هر چاله با آسفالت داغ

بعد از آن هم کوچه‌ها هموار نیست
جای هر گودال و چاله، تپه‌ای‌ست!!

ای خداوند کریم و مهربان
بشنو اکنون، ناله و فریادمان

حل و فصلِ مشکل دشوار کن
کوچه‌هامان را خودت هموار کن!!

محسن مردانی
مرداد ماه 1393


برچسب‌ها: مثنوی, طنز, انتقاد اجتماعی, شهرضا
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 6:25  توسط محسن مردانی  | 

مادر

شعر درباره‌ی مادر بهانه نمی‌خواهد، اما بهانه‌ی این شعر، تولد مادرم (9 مرداد ماه) است.
تقدیم به مادر خودم و تمام مادران ایرانی، که بهترین مادران دنیا هستند.

مینیاتور مادر - اثر استاد فرشچیان

ای مادر من، که جسم و جانم
پرورده‌ی مهربانی توست
گر ریشه گرفته‌ام به هستی
از همّتِ باغبانی توست

از خون رگت، نهالِ عمرم
سیراب ز شهد زندگی شد
با رُستن این نهال، سهمت
سنگینی و رنج و خستگی شد

رفتی به مصاف مرگ، تا من
پایم به جهان گذارم و، باز
شد شیره‌ی جان مهربانت
آن روز غذای من، از آغاز

از رنج و گرسنگی و وحشت
آغوش تو بوده تکیه‌گاهم
دستان تو سال‌های بسیار
هم اول و آخرین پناهم

لالایی تو برای من، شب 
آواز پرِ فرشتگان بود
همراهی تو برای من، روز
آرامش روح و قلب و جان بود

با جمله به جمله‌ی کلامت
من یاد گرفته‌ام سخن را
من دست به دست و در کنارت
آموخته‌ام قدم زدن را

هر روز که رفته‌ام به جایی
تو چشم به راه مانده بر در
بیمار اگر شدم، تو بودی
بیدار به شب، کنارِ بستر

من مهر و محبت از تو دیدم
تو زحمت و رنجِ من کشیدی
من سرو بلند گشتم و تو
چون شاخه‌ی پُرثمر خمیدی

در حد و توان من نباشد
جبران محبت مُدامت
چون هست بهشت زیر پایت
دیگر چه بگویم از مقامت

یک جمله بگویم و در آخر
کوتاه کنم سخن، که نیکوست
چون هستی من ز هستی توست
بسیار همیشه دارمت دوست

محسن مردانی

9مرداد ماه1393


برچسب‌ها: دوبیتی پیوسته, شخصی, مادر
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 6:5  توسط محسن مردانی  | 

در حاشیه‌ی حکم حبس برای وازکتومی

نصیحت برادرانه

نصیحت برادرانه

 

ای برادر لوله‌هایت را نبند
کاملاً جدی‌ست حرفِ من، نخند

بی اجازه دست بر جسمت نزن
چون نداری اختیار این بدن

آخر از کارَت پشیمان می‌شوی
ناگهان رسوا و حیران می‌شوی

مثل گنجشکی به چنگال عقاب
گیرِ مأموران می‌افتی با شتاب

با تو دیگر، اهل قانون لج ‌شود
گردنت هم پیشِ قاضی کج شود

با نگاه یک پزشک کهنه‌کار
می‌شود رازِ گناهت آشکار

جرم تو ثابت شود در دادگاه
تا ابد پرونده‌ات گردد سیاه

کنج زندان، پای در گِل می‌شوی
همنشین دزد و قاتل می‌شوی

آن فراری اختلاسی‌های بند
خنده از بیرون، به ریشت می‌زنند

می‌رود عمر و جوانیت به باد
می‌شوی الگوی سرکوب فساد

بشنو و بگذر تو از این کار زشت
خویش را بسپار دست سرنوشت

خرج بچه، گرچه سرسام‌آور است
لااقل، از حبس و زندان بهتر است

محسن مردانی
11 تیرماه 1393


برچسب‌ها: طنز, مثنوی, وازکتومی
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 22:3  توسط محسن مردانی  | 

رمضانی دوباره

دعای تعقیبات نماز واجب در ماه مبارک رمضان

 

دوباره ماه مبارک

روزه و نماز جماعت

رونق گرفتن مسجدهای محل

شلوغی مساجد بزرگ شهر

وخیابان‌هایی که دلتنگ است

از پارک دوبله‌ی خودروی نمازگزاران

داربست‌بندی‌های فلزی

مفروش شدن آسفالت

و دست درازی مسجد

به راه عبور و مرور مردم

بلندگوهایی با حنجره‌ی آهنین

که از نعره زدن خسته نمی‌شوند

پارچه‌های دست‌نویس دیواری

بنرهای پر نقش و نگار

یک سو هر شب دعای ابوحمزه‌ی ثمالی

سوی دیگر فروش حلیم بادمجان افطاری

این مسجد میزبان مداح سرشناس از قم

آن یکی مفتخر به سخنران مدعو از تهران

و دیگری برگ برنده‌اش

قاری سرشناس بی‌همتا

آمده با کاروان مصر

که بوی پیراهن یوسف را نمی‌دهد

 

و اکنون

پس از هر نماز فریضه

دعایی دلنشین

اَللّهُمَّ اَدْخِلْ عَلى اَهْلِ الْقُبُورِ السُّرُورَ

خدایا قبرها را پر از نشاط و شادمانی کن

بگذار لااقل آنان شاد باشند

آنها که مجوز دارند

و پس از شادی به بی‌بندوباری و سبکسری متهم نمی‌شوند

 

اَللّهُمَّ اَغْنِ كُلَّ فَقیرٍ

خدایا فقیران را بی‌نیاز کن

در این روزها که خط فقر

طغیان کرده است

و کم‌کم همه‌مان را زیر می‌گیرد

 

اَللّهُمَّ اَشْبِعْ كُلَّ جائِعٍ

خدایا گرسنگان را سیر کن

تا زحمتش بر گردن ما نیفند

ما که خبری از حال همسایه‌مان نداریم

که سیر است یا گرسنه

 

اَللّهُمَّ اكْسُ كُلَّ عُرْیانٍ

خدایا برهنگان را بپوشان

چه آنان که از فقر برهنه‌اند

و راهی به فشن‌شوهای لباس‌های رنگارنگ ندارند

چه برهنگان و بدحجابان خود خواسته!

 

اَللّهُمَّ اقْضِ دَیْنَ كُلِّ مَدینٍ

خدایا بدهکاری بدهکاران را ادا کن

تا از روی بقال و قصاب محل شرمنده نباشند

تا از روی بانک‌های باشکوه

با نماهای شیشه‌ای درخشان

شرمنده نباشند

و اصل و فرع و دیرکرد وام‌هایشان

با بیست‌وچند درصد سود را

پس بدهند

یا از قرض‌الحسنه‌ها و موسسات اعتباری

که هر کدام به نامی مقدس زینت یافته‌اند

اخطاریه نگیرند

 

اَللّهُمَّ فَرِّجْ عَنْ كُلِّ مَكْرُوبٍ

خدایا غصه‌داران را دلشاد ساز

در این روزها که هر دم

غمی به مبارک‌بادمان می‌آید

و بیشتر خبرها خبر بد است

و افسردگی نان روزانه‌ی ماست

 

اَللّهُمَّ اَصْلِحْ كُلَّ فاسِدٍ مِنْ اُمُورِ الْمُسْلِمینَ

خدایا هر فسادی را از کار مسلمانان اصلاح کن

اختلاس‌گران را متنبه کن

رانت‌خواران را سر به راه کن

به ما که امیدی نیست

دستمان بسته است

اگر حرفی هم بزنیم

متهمیم به سیاه نمایی

و آب ریختن به آسیاب دشمن

 

اَللّهُمَّ اشْفِ كُلَّ مَریضٍ

خدایا بیماران را شفا عنایت كن

خودت که وضعیت دارو و درمان را می‌دانی

قیمت بالای ویزیت‌های زیر میزی را

و بیمه‌های درمانی معلول و ناقص را

 

اَللّهُمَّ غَیِّر سُوءَ حالِنا بِحُسْنِ حالِكَ

خدایا حال بدمان را

با حال خوشت تغییر ده

می‌بینی که چه بد است حالمان

با خودمان درگیریم

حال یکدیگر را هم می‌گیریم

از آزار دادن دیگران لذت می‌بریم

و هنرمان زرنگی و پامال کردن حق دیگران است

خدایا حالمان را خوش کن

که از خوشی دیگران شاد باشیم

و حداقل با لبخندی از سر مهر

به یاری هم بیاییم

 

اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ

كه تو بر هر چیز توانایى

خدایا کاری کن از ته دل

از اعماق جان

بهتر شدن را بخواهیم

با رمضان سرگرم نباشیم

از آن دلگرم شویم

و لحظه‌لحظه‌مان را از تو سرشار کنیم

 

خدایا کمک کن

تلاوتمان را به رذالت نیالاییم

دعایمان ابزار ریایمان نباشد

افطاری‌هایمان بهانه‌ای نباشد

برای شکمبارگی‌هایمان

بگذار رمضان توشه‌ای باشد

برای خوب زیستنِ باقی ایام سال

نه آنکه به خیال خودمان

صفر کردن کنتور گناهانمان

 

آری ماه رمضانی دوباره

می‌آید

از ما می‌گذرد

اما با خود نمی‌برد ما را

باز هم تماشا می‌کنیم

گذر این کاروان

سی کجاوه‌ی نور

دست تکان می‌دهیم

و چشم سفید می‌کنیم

تا سال دیگر دوباره بیاید

 

محسن مردانی  9 تیرماه 1393

رمضان 1435 هجری قمری

 

دعایی که در شعر به آن اشاره شده یکی از تعقیبات نمازهای واجب در ماه مبارک رمضان است که به علت طولانی شدن شعر، بخشی‌هایی از دعا کوتاه شده است.


برچسب‌ها: شعرنو, رمضان
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 21:8  توسط محسن مردانی  | 

جامِ مستطیلِ سبز

جام جهانی فوتبال برزیل 2014

مستطیلی ز فرشِ سبزِ چمن
که لگدکوب می‌شود بسیار 
دو گروهند در ربودن گوی 
در تکاپو و گرمِ یک پیکار 

در تلاشند تا به ضربه‌ی توپ
گل بکارند توی دروازه 
در دل مردم تماشاچی
اشتیاقی است بیش از اندازه 

کارزاری بدون خونریزی
گرچه جوش وخروش آن کم نیست 
نیست مقصود، گر چه مرگ حریف
دست و پایی در آخرش زخمی‌ست 

چشم امید ملتی خیره
به قدم‌های تیم‌شان امسال 
انتظارات و آرزوی بزرگ 
باز از تیم ملی فوتبال 

چارسالی گذشته و این جام
بار دیگر به گردش افتاده 
از شراب نخورده‌ی این جام
مست گشتیم با دلی ساده 

چه توان کرد زندگی‌مان نیست
جز غم و حسرت و پشیمانی 
چند هفته، خوشیم حداقل
در چنین بزم و شور و مهمانی 

تیم‌مان هم که نیست، می‌دانیم
آشِ خوشمزه و دهن‌سوزی 
در مصاف حریف‌های قََدَر
حذف می‌گردد عاقبت روزی 

یک تلاش است و تیر و تاریکی
که زَنَد گاه بر هدف کودک
گر مساوی شویم هم بد نیست
دَم غنیمت، به شادیِ اندک 

عده‌ای ناامید از اول
دل‌سپرده به تیم بیگانه
برزیل و هلند و اسپانیا 
تا بَرَد جام را سوی خانه

بگذرد دور گردش این جام
مستی‌ش زود هم رَوَد از سر 
باز ماییم، بعد از آن تنها 
با غم و رنج‌هایمان آخر 

محسن مردانی 
26خرداد1393


برچسب‌ها: دوبیتی پیوسته, ورزش, فوتبال, جام جهانی, انتقاد اجتماعی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 18:23  توسط محسن مردانی  | 

به مناسبت 15 شعبان و میلاد خجسته‌ی حضرت صاحب الامر مهدی (عج) که امسال مصادف با روز جمعه است

نیمه‌ی شعبان

دلواپسی‌های نیمه‌ی این ماه

گفته‌اند که می‌آیی

که شاید این جمعه بیایی

و از آن پس

تمام شنبه‌هامان خاکستری شد

***

گفته‌اند که می‌آیی

و هر ماه شعبانمان

پر از شربت و شیرینی و شلوغی شد

***

گفته‌اند که می‌آیی

اما دلواپسم که بیایی

و از آنچه می‌بینی دلتنگ شوی

***

دلواپسم که بیایی و ببینی

شربت‌هایمان، طعم خودنمایی می‌دهد

و آنان که خیابان را

برای خوردن یک لیوان شربت

بند آورده‌اند

و زمین را با لیوان‌های یک‌بار مصرف کثیف و شکسته

فرش کرده‌اند

پایت را، لگد کنند

***

دلواپسم که بیایی و ببینی

که شیرینی‌هایمان

در این جشن پرشور

بر اجاق ربا و ریا پخته

و نخورده در دهانت تلخ شود

***

دلواپسم که بیایی و ببینی

مسجدها و حسینه‌هامان

در میدان رقابتند

با جشن بزرگتر

بیرق‌ها و بنرهای عریض‌تر و رنگین‌تر

پذیرایی‌های چرب‌تر

بلندگوهای گوش‌خراش‌تر

و ازدحام بیشتر

و در آن شلوغی کسی تو را نشناسد

***

دلواپسم که بیایی و ببینی

در جشن تولدت

عقده‌های دل باز می‌شود

به آهنگ شش‌وهشت در خیابان

ترقه‌های پیازی

جلوه‌گری‌های دختران زیبارو

نظربازی‌های پسران فرصت‌طلب

ویراژ موتورسواران سه ترکه

و دل آزرده شوی

***

دلواپسم که بیایی و ببینی

مردمی که می‌گویند

تشنه‌ی عدالت تُواَند

اگر زورشان برسد

از ظلم به هم

کوتاهی نمی‌کنند

و بر سر کاسه‌ای آش و یک بستنی

به هم فحش می‌دهند

***

گفته‌اند که می‌آیی

اما این جمعه نیا

لااقل به خیابان‌هامان نیا

مبادا که دلگیر شوی

مبادا که پشیمان شوی و اصلاً نیایی

از چراغانی‌هایمان بگذر

به جایی برو که قرص کامل ماه

جشن تولدت را چراغانی می‌کند

و باد در گوش درختان سرود می‌خواند

و مردمانش نه به ظاهر

که از عمق جان به آمدنت مشتاقند

و تو

بهانه‌ی تزویر و گناه کسی نیستی

***

گفته‌اند که می‌آیی

می‌دانم که می‌آیی

به همین امید زنده‌ایم

اما بگذار ما هم

قدمی به پیش بیاییم

پس آنگاه بیا

ای گل همیشه بهار ما

 

محسن مردانی

خرداد ماه 1393

شعبان 1435 هجری قمری


برچسب‌ها: شعرنو, امام زمان, نیمه شعبان, دلواپسی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 6:27  توسط محسن مردانی  |