وبلاگ شخصی محسن مردانی (یکی‌بود یکی‌نبود جمله‌ای کودکانه، اما عارفانه)

بمب ساعتی

 بمب ساعتی

آشتی با تو خوب است

که می‌شوید

گرد کدورت را

از پیکر عشق قدیمی ما

با این قهر و آشتی‌

عشق‌مان رنگ کهنگی نمی‌گیرد

اما دلهره‌ای است نهفته

همیشه در دل من

شاید آخرین قهر

به آشتی نرسد

می‌ترسم از انفجار نابه‌هنگام این بمب ساعتی

 

محسن مردانی
8  فروردین 1394

 


برچسب‌ها: شعرنو, شخصی, دلتنگی
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:35  توسط محسن مردانی  | 

تماشا

تصویربرداری از سوزاندن جسد فرخنده در کابل‬

لعنت به تماشا

نفرین به چشمان باز و دستان بسته

لعنت به موبایل‌های روشن

نفرین به عکس‌های به موقع

لعنت به کارهای نکرده

نفرین به فیلم‌های شکار لحظه

لعنت به بلوتوث‌های روشن

نفرین به قساوت‌های دیجیتال

من کاری نمی‌کنم

تو کاری نمی‌کنی

او کاری نمی‌کند

هیچ کس کاری نمی‌کند

زمان بی‌حالی استمراری

پنهان کردن چشمان بی‌شرم

پشت لنزهای همراه

ثبت این ننگ بر گیگ‌های مموری

از وقتی تلفن همراه آمد 

هیچ همراهی همدل نیست

محسن مردانی
6 فروردین ماه 1394

عکس: تصویربرداری از سوزاندن جسد فرخنده در کابل


برچسب‌ها: شعرنو, انتقاد اجتماعی, فرخنده
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:27  توسط محسن مردانی  | 

چتر و باران و عشق

چتر و باران و عشق

چتر ناز و کرشمه‌ات را بگشا

در مقابل باران نیاز من

تا در این هوای عاشقانه

قدمی بزنیم

محسن مردانی
5 فروردین 1394


برچسب‌ها: شعرنو, شخصی, عاشقانه, باران
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 6:1  توسط محسن مردانی  | 

نوروز فاطمی

نوروز فاطمی
نوروز شد و عزای زهرا هم هست
بر سفره‌ی عید، جای غم‌ها هم هست

خورشید بهار گرچه می‌خندد باز
باریدن ابر تیره بر ما هم هست

محسن مردانی
1 فروردین 1394


این رباعی را عید امسال برای عده‌ای فرستادم اما به نظرشان خیلی تلخ و غمگین بود و مناسب نوروز نبود. اما اشاره‌ای به هوای گرفته و ابری و بارانی نوروز 1394 هم دارد!


برچسب‌ها: بهار, رباعی, اهل‌بیت
+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:55  توسط محسن مردانی  | 

به مناسبت 25 اسفندماه روز بزرگداشت پروین اعتصامی

و استقبال از شعر او به این مطلع

این‌که خاک سیهش بالین است // اختر چرخ ادب پروین است 

البته موضوع شعرم ربطی به پروین اعتصامی ندارد. ابیاتی است در مدح آقای دکتر حسن روحانی رئیس‌جمهور محبوب کشورمان. البته چون چاپلوسی را دوست ندارم، شعرم خالی از انتقاد هم نیست!!

شیخ ما

کلید

شیخ ما، مرد حقیقت بین است // حسن و لایق هر تحسین است

دانش آموخته‌ی علم حقوق // عالِمی اهلِ نظر در دین است

می‌درخشد به سیاست، گویی // بر فلک، روشنیِ پروین است

بعد محمود زمستان‌پرور // چون نسیم خوش فروردین است

وعده‌هایش عملی گرچه نشد // «هرچه خواهی سخنش شیرین است»!

گر که درمان نکند، حداقل // آن کلامش سبب تسکین است

خانه هرچند که ویران باشد  // باز محتاج کمی تزیین است!!

این توقع که کند معجزه‌ای // انتظاری است که بس سنگین است

لااقل در سخنانش کمتر  // حرف زشت و عبث و توهین است

ناگزیریم و به این خرسندیم // روش اهل قناعت این است

شاد با لقمه‌ی گنجشک شده‌ست // آنکه اصل و نسبش شاهین است 

محسن مردانی
25 اسفند ماه 1393

 

مصرع دوم بیت پنجم(هرچه خواهی سخنش شیرین است ) از شعر پروین تضمین شده است که اگر راستش را بخواهید همین مصرع، ایده‌ی اولیه این شعر را به من داد!!


برچسب‌ها: استقبال شعر, یادبود و تجلیل, انتقاد اجتماعی, پروین اعتصامی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:55  توسط محسن مردانی  | 

قلب آهنی

 قلب آهنی

عادت به شکستنِ دلِ من داری

بی‌رحمی و قلبِ مثل آهن داری

یک‌بار پشیمان شده‌ای، اما باز

اصرارِ «ببخشید» نگفتن داری!!

 

محسن مردانی

17 اسفند ماه 1393

 

 


دل سنگی

سنگدل
از عشق تو در سوز و گدازم، چه‌کنم؟
دل را به تو سنگدل نبازم، چه‌کنم؟

من مانده در این جادّه‌ی یک‌طرفه
با خوب و بدت اگر نسازم، چه کنم؟

محسن مردانی
18 اسفند ماه 1393


 

قطب نما

قطب نما
یک روز، ز مهر، دلبر و جانانی
یک روز ز خشم، شعله‌ی سوزانی

من بین دو قطب مثبت و منفی تو
چون قطب‌نما، اسیر سرگردانی 

محسن مردانی
18 اسفند ماه 1393

 


برچسب‌ها: رباعی, شخصی, دلتنگی
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:15  توسط محسن مردانی  | 

با نگاهی به شعر «ای مرز پُرگُهر» از فروغ فرخزاد


روز جهانی زن

رز سیاه

«خود را به ثبت رساندم»
در سرزمینی با تمدن هزاران ساله
به عنوان یک مرد
جنس برتر
در هشتم ماه مارس
روز جهانی زن
***
«موهبتی است زیستن»
به عنوان یک مرد
در سرزمینی که
جانت دو برابر زنان می‌ارزد
و سهمت از مرده‌ریگ رفتگان
دو برابر است
***
موهبتی است زنده بودن
به عنوان یک مرد
در سرزمینی که
همه چیز برای زنان ممنوع است
جز آنچه قانون استثنائاً
مباح بداند
همین آزادی نسبی هم غنیمت است
چون لنگه کفشی کهنه
در بیابانی بی‌آب و علف
***
من آزادم
به عنوان یک مرد
به ورزشگاه بروم
و آنجا با همجنسانم
به خواهر و مادر هم فحش بدهیم
خدا را شکر
در آنجا زنان را راهی نیست
چون این فحش‌ها مناسب آنان نیست
گویا برای ما مناسب است
آری در آنجا
دیدن زانوان لخت مردان
به تقوای زنان آسیب می‌زند
***
من به هنر مرد بودن مفتخرم
در سرزمینی که
تنها هنر مجاز برای زنان
زاییدن شیران نر است
یعنی هنر هیچ بودن
یک صفر بی‌ارزش
که به عددهای مردانه
ارزش می‌دهد
شستن ننگ زن بودن
با هورمون‌های نرینه‌ی فرزند
***
در این روز جهانی زن
به خویش می‌بالم
که زن نیستم
تا یک تارموی آشکار من
پایه‌های دین خدا را بلرزاند
پایه‌هایی که به اختلاس و دزدی مقاوم است
و از ناله‌ی هیچ مظلومی
تکان نمی‌خورد
***
موهبتی است زن نبودن
در سرزمینی که
زنان مقصر مادرزادند
از زمان زاده شدن از دنده‌ی چپ حضرت آدم
در چشم چرانی مردان، مقصرند
در چند همسری شوهران‌شان هم
در مزاحمت‌های اراذل خیابان هم
در اسیدپاشی پسرکان باتقوی یا عاشقان سمج هم
در خشم برادران غیرتی هم
در لجبازی همسران بهانه‌جو هم
آری بگذار اندکی
در هوای آزاد مردانه
نفسی بکشم
***
در این هشتم ماه مارس
برابر با هفدهم اسفندماه جلالی
خجسته باد
این روز جهانی زن
بر تمامی مردان سرزمین من
شادی کنید
پای بکوبید از این توفیق
من نیز
خدا را شکر می‌کنم که زن نیستم
موجودی همیشه مایه‌ی دردسر
مادر نیستم
که بهشت زیر پایم باشد
و آتش جهنم بر سرم
و زائیدن مکرر هنرم
ناموس کسی نیستم
تا نقطه‌ضعف مردی باشم
در هر دعوای خیابانی
لباس سیاه سپر پاکدامنی من نیست
یک سوگ ممتد
در سیاهی بی‌پایان
***
در این روز جهانی زن
برای خودم جشنی خواهم گرفت
دسته‌گلی خواهم خرید
از رزهای سیاه
بزمی خواهم چید
تا مِی بنوشم
و مست شوم
و فراموش کنم
رنجی را
که این نیمه‌ی پیکر بنی‌آدم می‌برند
و من هم به سهم خود مقصرم
و کاری نمی‌کنم

محسن مردانی
8 مارس 2015
17 اسفندماه 1393


برچسب‌ها: درباره زنان, شعرنو, روز جهانی زن, فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:16  توسط محسن مردانی  | 

عروج

آدم برفی

کاش مثل دو آدم برفی عاشق
کنار هم می‌ماندیم
تا زیر برق آفتاب
کم‌کم در آغوش هم آب شویم
و چیزی از ما به جا نماند
جز چند تکه لباس کهنه

محسن مردانی
16 اسفندماه 1393


برچسب‌ها: شعرنو, عاشقانه
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:18  توسط محسن مردانی  | 

این شعر به یادبود یکی از خویشاوندانم و به درخواست دامادش که برادر همسرم است سروده‌ام.
مرحوم قدسی یک روحانی ساده‌ی روستایی بود و با این‌که روستایشان به شهر منظریه تبدیل شده بود اما ساده‌دلی روستایی‌اش را حفظ کرده و بزرگترین خصوصیت مثبتش این بود که هیچ‌گاه خودش را به سیاست آلوده نکرد.

 

به یاد مرحوم حجت الاسلام سید جواد قدسی

باز هم از جهان فانی رفت  //  عالِمی از سُلاله‌ی زهرا

مردِ محراب و مسجد و منبر //  بر لبش آیه و حدیث و دعا 

سال‌ها نوحه و مصیبت خوان //  در غم و سوگِ سیدالشهدا 

اهل مهمان‌نوازی و احسان  //  سفره‌اش پهن، با خلوص و صفا  

فارغ از آرزوی جاه و مقام  //  دل نبسته به مال این دنیا 

بی‌تکبر کنار مردم بود //  همه جا، هر زمان، بدون ریا 

شد شب بیست و پنجم بهمن  //  رهسپارسفر، به سوی خدا 

اشک‌ها در فِراق او جاری  //  غرق اندوه و غصه شد دل‌ها 

نه فقط خانواده‌اش غمگین  //  منظریّه سیاهپوش عزا 

زنده مانَد به سال‌ها اما  //  یاد سید جواد قدسیِ ما 

محسن مردانی
اسفند ماه 1393


برچسب‌ها: یادبود و تجلیل, مرثیه, قطعه
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:10  توسط محسن مردانی  | 

ریزگرد

ریزگرد

در اینترنت گروهی به نام شهد شعر وجود دارد که بیتی را به آزمون گذاشته بود تا افراد بیت دومی برایش بسرایند و تبدیل به یک دوبیتی شود

تو که با حال و روزم آشنایی
بگو از شهر خود، اهل کجایی؟

بیتی که من جواب دادم:

چو می‌آیی نفس در سینه تنگ است
گمانم، ریزگردِ کربلایی!!!

محسن مردانی
10 اسفند 1393


 

با اجازه‌ی سهراب


کمی پسته

پسته 

به سراغ من اگر می‌آیید

با کمی پسته بیایید

شاید که ترک بردارد

لب بی‌خنده‌ی من

با نگاهی به لب خندانش

 

از دفتر خاطرات یک زندانی غمگین و دارای سوءتغذیه!!


محسن مردانی
11 اسفند 1393


 

یک کارشناس مذهبی در برنامه شناسنامه فرموده‌اند،:
«بنده هفته ای دو روز برای هیئت دولت احمدی نژاد درس اخلاق می‌گفتم!!!»

خر عیسی

؟

درس اخلاق داده‌ای اما
دزد گشتند جمع شاگردان!!

اختلاس هزار ملیاردی
حاصلش شد شکایت و زندان

بوده اشکال در معلم و درس
یا ز شاگردِ احمق و نادان؟

«خر عیسی گرش به مکه برند»
آنکه خر برده، بوده خرتر از آن!!

محسن مردانی
11 اسفند 1393

ناگفته پیداست که مصرع اول از بیت آخر از گلستان شیخ اجل سعدی است.


برچسب‌ها: شعرنو, قطعه, دوبیتی, طنز
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 6:56  توسط محسن مردانی  | 

یک بیت شعر در اینترنت دیدم که نمی‌دانم شاعرش کیست،

دیدی ای کوته‌نظر از چاله افتادی به چاه؟
این سزای نا به‌جا الله و اکبر گفتن است

اما به فکرم رسید آن را در غزلی عاشقانه تضمین کنم

 

نابجا

 الله اکبر

پیکرش سرو خرامان، رخ چو باغ و گلشن است
با تن سیمین ولی افسوس، قلبش آهن است

با نگاهی تیر عشقش خورد بر قلبم، ز چشم
گرچه می‌پنداشت از تقوی، دلم روئین‌تن است

در حجاب است او به اجبار و ولیکن بوی خوش
فاش گوید: «باغ گل در چاک آن پیراهن است»

کاش چون رودابه آن گیسو فرو ریزد ز کاخ
بر من عاشق که دائم کوی اویم مسکن است

گر دمی با من نشیندگاه‌گاهی او، چه سود
خنده‌اش با دیگران و گریه‌هایش با من است

این همه شعر و سخن در یاد دارم من، ولی
روبرو چون می‌شوم با او، زبانم الکن است

آن قد و قامت چو دیدم بر لبم تکبیر رفت
در گمان افتاد قصدم، نهیِ منکر، کردن است

روی می‌پوشد ز من، در کوی و برزن، زین سبب
تهمت زهد و ریاکاری مرا بر گردن است

«دیدی ای کوته‌نظر از چاله افتادی به چاه؟
این سزای نا به‌جا الله و اکبر گفتن است»

پس چرا ای نازنین، چون مردم این سرزمین
گشتهای بدبین که با تو، کل دنیا دشمن است

هرکسی عبرت نگیرد از گذشته، تا ابد
ناله و نفرین او بر دشمن و اهریمن است

غافل از تاریخ خویش و صد خطای آشکار
خودفریبی‌های ما واضح چو روز روشن است

چشم‌مان بر روزنی، شاید بیاید رستمی
کارمان غم خوردن و زاری به چاه پیژن است

باز هم آشفته شد موضوع و سبک این غزل
این ز ناموزونی طبع پریشان من است

 

محسن مردانی7 اسفند 1393


برچسب‌ها: غزل, استقبال شعر, عاشقانه
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:59  توسط محسن مردانی  | 

بن‌بست صداقت

بن‌بست صداقت

من اینجا گیر افتاده‌ام

در کوچه دوستی

بن‌بست صداقت

مثل راننده‌ای ناشی

عاجز از دور زدن دوفرمان

یا دنده عقب رفتن

اما در نزدیکی این بن‌بست

بزرگراه دروغ

پر رفت‌وآمد است و روان

و منتهی به مراکز خرید بزرگ

اما ملالی نیست

من دل بسته‌ام

به این کوچه‌ی بن‌بست

و از آن ازدحام

بیزارم

 

محسن مردانی

5 اسفندماه 1393

 

عکس و اسامی واقعی است. در شهرضا ، در خیابان 45متری کوچه‌ای به نام دوستی (فرعی 26) و در آن کوچه، بن‌بست صداقت وجود دارد.

 

برچسب‌ها: شعرنو, شخصی
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:35  توسط محسن مردانی  | 

به مناسبت 5 جمادی الاول (5 اسفند ماه) روز پرستار

تقدیم به پرستاران گذشته و حال و آینده

از جمله دختر خودم که دانشجوی پرستاری است

 

پرستار

 روز پرستار مبارک

تن که بیمار شد، دل و جان نیز// شود آماج رنج و غصه و غم

شهد شیرین زندگی آنگاه // تلخ گردد به کام جان، کم‌کم

هر که مغرور باشد و سرکش // رام و آرام می‌شود او هم 

رو کند سوی خالق یکتا // قلب آلوده با گناه و ستم

زنده گردد دوباره یاد خدا // در دل و روح عاصی آدم 

به چنین حال، عاقبت هر کس // می‌شود مبتلا در این عالم 

در چنین روزها که محتاجیم // ما به یک دست یاور و محرم 

باشد آنجا کنار بستر درد // یک پرستار مهربان، همدم

می‌دهد درد و رنج‌مان تسکین // می‌گذارد به زخم‌ها مرهم 

گوییا این فرشته‌ی رحمت // آفریده خدا، ز لطف و کرم 

در جهانی چنین پر از آشوب // سختی و رنج و تلخی و ماتم 

نیست توفیقِ بهتری از این // که بکاهی ز رنج‌‌ها، یک دم

ای خوشا آنکه این چنین توفیق // دست تقدیرِ او نموده رقم 

این کجا، وآن عبادتی که شود // یک سر پر هوس به مسجد خم 

بده توفیق ای خدا، باشیم // تا که دلسوز دیگران ما هم

  

محسن مردانی
اسفند 1393


برچسب‌ها: قطعه, یادبود و تجلیل, پرستار
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:51  توسط محسن مردانی  | 

مدتهاست موارد ابتلا به سرطان در کشور ما افزایش یافته است و خانواده‌های بسیاری به عزای از دست رفتن عزیزانشان نشسته‌اند. بهانه‌ی سرودن این شعر مرگ یکی از اعضای خانواده‌ی همکارم در اثر این بیماری است.

مرثیه

مرثیه

خزان آمد به این خانه ، چو رفتی ای گلِ پرپر
که گل هم بی‌تو در چشمم، ندارد جلوه‌ای دیگر

ز داغت اشک می‌ریزم، ولی این آتشِ جان‌سوز
به باران‌های سیل‌آسا، نگشته شعله‌اش کمتر

چو شمعی آب شد جسمت، از این بیماری و گویی
کسی بر قلب من می‌زد، از این غم دم به دم خنجر

برای کاهش از رنجت، تلاشی بی‌ثمر کردم
زدم درمانده بر گِردت ، چو مرغ بی‌سری پرپر

به بالینت نشستم من، در آن ساعات بی‌پایان
ز دشت آسمان شب، شمردم تک‌به‌تک اختر

چه شب‌هایی شفایت را، دعا بر لب، طلب کردم
دریغا هرچه کوبیدم، نیامد پاسخی زآن در

قضای آسمانی را، نباشد چاره‌ای جز صبر
نشاید سرکشی کردن، ز حکم ایزدی آخر

مصیبت سخت و سنگین است و من از بُهت لبریزم
ندارد دل، هنوز این کوچ ناهنگام را باور

کمی آرام می‌گیرم، فقط با خاطراتت گاه
اگرچه آتشی دارم، به دل، در زیر خاکستر

خداحافظ عزیز من، جدایی سخت و جانکاه است
نباشد فرصتی افسوس، جز دیدار در محشر

محسن مردانی
15 بهمن 1393-4 فوریه 2015 (روز جهانی مبارزه با سرطان)

 

شبی با عده‌ای از همکارانم برای عرض تسلیت به خانه همکاری رفتم که خواهرش را در اثر سرطان از دست داده بود. پدر همکارم وقتی در مورد بیماری و مرگ دخترش صحبت می‌کرد به گریه افتاد و همه‌ی ما را متأثر کرد. من این شعر را بر مبنای سخنان آن پدر فرزند از دست داده سرودم و قرار است آن را به خانواده‌شان تقدیم کنیم.
امیدوارم از نظر حسی و عاطفی شعر دلنشین شده باشد.


برچسب‌ها: یادبود و تجلیل, مرثیه, سرطان
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:2  توسط محسن مردانی  | 

زاد روز والنتاینی

والنتاین

روز تولد تو

جهان پر از شکلات و گل‌سرخ و بوسه است

شاید بهانه‌اش تو نباشی

اما تقارنی زیباست

 

محسن مردانی

25 بهمن ماه 1393
14 فوریه 2015

به مناسبت تولد دوست عزیزم مرتضی میرزایی که روز والنتاین به دنیا آمده است.


برچسب‌ها: شعرنو, شخصی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:35  توسط محسن مردانی  | 

استقبالی طنز(پارودی) از غزل استاد آشفته شهرضایی به این مطلع

باغ گل دیدم، گل روی توام آمد به یاد
پیش نرگس چشم جادوی توام آمد به یاد

لازم به تذکر است که این شعرفقط جنبه‌ی فکاهی دارد و تشابه ویژگی‌های توصیف شده به هر موجودی در تمام منظومه‌ی شمسی کاملاً اتفاقی و تصادفی است.

یادآوری

یادآوری

سنگِ‌پایی دیدم و روی توام آمد به یاد
یعنی آن بی‌شرمی خوی توام آمد به یاد

خنده‌ای دیدم ز انسان کریه‌المنظری
صورت خندانِ ریشوی توام آمد به یاد

دکتری می‌گفت از بوتاکس و درمان چروک
آن علاج چین ابروی توام آمد به یاد

مرد نابینا و چاهی دیدم و لجبازی‌اش
هشت ساله آن تکاپوی توام آمد به یاد

در کنار کوچه مستی بود، هذیان‌گو و منگ
آن سخن‌های دوپهلوی توام آمد به یاد

چون گران شد گوجه، با صد آه و افسوس و دریغ
گوجه‌ی ارزانِ در کوی توام آمد به یاد

مادر آل سعود از داغ عبدالله سوخت
آن بغل‌گیری دلجوی توام آمد به یاد

چون شنیدم قصه‌ی ناکامی اسفندیار
یار غار و آن سخنگوی توام آمد به یاد

داستان «خر برفت» مولوی خواندم، ولی
حامیان پرهیاهوی توام آمد به یاد

گفته شد از کاهش تولید شیر و کشک و دوغ
آنچه گفتی «برده لولو»ی توام آمد به یاد

بحث از محصول باغی شد به شهر لنکران
آن عزیز مثل هلوی توام آمد به یاد

مدعی شد کرم شب‌تابی که خورشیدم، سپس
هاله‌ی نور فراروی توام آمد به یاد

گاوِ نر دیدم که می‌زد شاخ در اسپانیا
حمله‌ی دائم به هر سوی توام آمد به یاد

کاروانی رفت آمریکا، سفرهای تو نیز
با زن و فرزند و خالوی توام آمد به یاد

کارتون پینوکیو دیدم، دماغش شد دراز
آن زبان کذب و بدگوی توام آمد به یاد

ملتی هستیم ما کم‌حافظه، اما چرا
دائماً رفتار و آن خوی توام آمد به یاد؟

این مزاحی بود با شعری که آشفته سرود
«باغ گل دیدم، گل روی توام آمد به یاد»

محسن مردانی
20 بهمن ماه 1393


برچسب‌ها: استقبال شعر, پارودی یا نقیضه, طنز, انتقاد اجتماعی, استاد آشفته
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:24  توسط محسن مردانی  | 

به مناسبت اختلاس‌های متعدد در کشور

 

الغیاث از اختلاس

 اختلاس

الغیاث از این بلای اختلاس// کاین چنین افکنده در دل‌ها هراس

جان ملت را به لب آورده است// خواب آنان را پریشان کرده است

بینوایی گر پس‌اندازی نمود// تا مگر یابد از آن سرمایه، سود

چون به جایی می‌سپارد پول را// تا ز سودش بهره گیرد سال‌ها

ناگهان بانگی برآید خواجه بُرد// مال مردم را و آن سرمایه خورد  

بعد یک رسوایی و فریاد و جنگ// دادخواهی، شیون و نفرین و ننگ 

اندک اندک مال را پس می‌دهند// تا که بر آن زخم‌ها مرهم نهند

اصل آن سرمایه، گر آید به دست// جای شکر و شادی و خرسندی است

آب‌ها افتد سپس از آسیاب// سرد گردد، شور و خشم و التهاب 

ماجراها چون که از خاطر رود// روز از نو، روزگار از نو شود

باز هم با مبلغی بس بیشتر// اختلاس دیگری، جای دگر

این خیانت در امانت، بی‌گمان// سنت رایج شده در این زمان

هر کسی در هر مقام و هر لباس // می‌شود آلوده‌ی این اختلاس

راستگویی، این چنین بر باد رفت// شیوه‌ی کردار نیک از یاد رفت

در سراشیب سقوط اخلاق‌مان// دین‌مان تنها به حرف و بر زبان

هر که را مالی رسد روزی به دست// گر ندزدد، نام او بی‌عُرضه است

شد زرنگی، نام دزدی و ستم// ناگرفته دزد، باشد محترم

آوَرَد فرصت اگر هر کس به‌دست// غالباً او نیز دزدی تازه است

دزد را دشنام دادن تا به کی؟// در دل اما، حسرتِ رندیِ وی؟

اندکی اندیشه کن ای هم‌وطن// ناله و شکوه، چه سود و غر زدن؟

راست‌کرداری ز خویش آغاز کن// بعد از آن لب را به لعنت باز کن

گر نهد هر کس به این ره یک قدم// جامعه بهتر شود، زآن بیش و کم

نیست اما این نظر مقبول عام//«پس سخن کوتاه باید، والسلام»

 

محسن مردانی
13 بهمن ماه 1393

 

الغیاث: به معنی فریاد کمک و دادخواهی است. حافظ نیز غزلی دارد که با این مصرع شروع می‌شود: «الغیاث از جور خوبان، الغیاث»

ناگهان بانگی برآید خواجه بُرد: بر اساس مصرع معروفی به این مضمون: «ناگهان بانگی برآید خواجه مُرد»

پس سخن کوتاه باید، والسلام: این مصرع از مولانا در مقدمه مثنوی معنوی است


برچسب‌ها: انتقاد اجتماعی, مثنوی, اختلاس
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:6  توسط محسن مردانی  | 

روز برفی

مشاعره برفی
با یادی از زنده‌یاد استاد مشفق کاشانی

دوست عزیزم آقای فتح‌الله قطره سامانی از شهرکرد ساعت 6 صبح امروز (29 دی ماه 1393) پیامک دادند که:

از برف شبانه این نوید است
«پایان شب سیه سفید است»

 

من چون در شهرضا هم برف می‌آمد(و مطمئناً کمتر از شهرکرد) پاسخ دادم:

 

از برف شما به شهر ما هم
یک بهره‌ی اندکی رسیدست

بر پیکر شهر گوئیا برف
یک چادر سیمگون کشیدست

دیری‌ست که شهر ما چنین برف
بر این تن تشنه‌اش ندیدست

 

ایشان دوباره پیام دادند:

 

ساعت شش رادیو، داد این خبر
از دیار شعر بسته مشفقی بار سفر

 

من به مناسبت درگذشت مرحوم استاد مشفق کاشانی، به همان وزن و قافیه ادامه دادم

 

آن مشفق شاعر از جهان رفت
بیست و نه دی خبر رسیدست

جانش به وصال حق رسیده
روحش به بهشت پر کشیدست

 

محسن مردانی
دی ماه 1393


برچسب‌ها: اخوانیات, قطعه, شخصی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 22:22  توسط محسن مردانی  | 

به مناسبت حمله به مجله فرانسوی شارلی ابدو و کشتن روزنامه‌نگاران

در 7 ژانویه 2015 میلادی (17دی ماه 1393)

 

من شارلی هستم 

(ژو سوئی شارلی) Je suis Charlie

من شارلی هستم

باز هم پاسخ سخن، شد مرگ // داستان قلم شکستن‌ها

پشت دیوار، خنجری در مشت // بی‌صدا، در کمین نشستن‌ها 

 

کینه‌ای زاده از تعصب کور // یا که نیرنگِ نیزه و قرآن

حمله و قتل با بهانه‌ی دین // قصه‌ی خون و جامه‌ی عثمان 

 

ای شما رنگ دین گرفته، ولی // دین و ایمان‌تان نفاق‌آلود

هر چه کردند، آخر آن مردم // بی‌گمان پاسخش گلوله نبود 

 

به جواب سخن، سخن گویید // با قلم، پاسخ قلم بدهید

نقش و خطی که ناروا دانید // دفترش را به خون چرا شویید؟ 

 

گوییا بوده‌اند مقتولان // هم‌تباران رنج‌دیده‌ی من

گرچه هرگز نبوده‌اند آنان // یار و هم‌فکر و هم‌عقیده‌ی من

 

منم از خاک باستانی پارس // سنتش بوده قتل اهل قلم

با هنرمند و اهل اندیشه // سال‌ها رسم گشته، ظلم و ستم

 

روزی از جسم مانی نقاش // پوست را زنده زنده می‌کندند

سرنگون پیروان مزدک را  // غرس همچون درخت می‌کردند

 

در گلو حبس گشتن آواز // سازهای شکسته و خاموش

ماجرای کتاب‌سوزی‌ها // بردن دار خویشتن بر دوش

 

عالمان را به تهمتی کشتن // نام زِندیق و قِرمطی دادن

مهر کردن دهان شاعر را // فرخی‌وار با نخ و سوزن 

 

قتل اهل قلم به شهر فرنگ // گر به ظاهر نبوده مشکل من

دردناک است و تلخ، انسان را // هر کجای جهان چنین کشتن 

 

کفر و ایمان آن نویسنده // نکند فرق در عمل خیلی

ای شما جاهلان آدمکش// بشنوید این سخن: «منم شارلی»

 

محسن مردانی

22 دی ماه 1393

 

مانی پیامبر و نقاش ایرانی با فتوای روحانیون زرتشتی دستگیر بعد از محاکمه به دستور شاپور ساسانی پوست کنده و پوستش را پر از کاه کردند و بر دروازه پایتخت آویختند.

پیروان مزدک را در زمان انوشیروان ساسانی قتل‌عام کردند. یکی از روش‌های کشتن آنان دفن کردن نیمه‌ی بالایی بدن آنان در زمین بود که از دور به نظر باغی پر درخت می‌رسید.

زندیق به معنی کافر و مرتد، و قرمطی فرقه‌ای از اسماعیله بود که بسیاری از هنرمندان و دانشمندان ایرانی و عرب به این تهمت به دار آویخته شدند یا به روش‌های دیگر کشته شدند.

فرخی یزدی را به دستور حاکم یزد در نوروز 1289 به جرم سرودن شعری انتقادی دستگیر و لب‌هایش را با نخ و سوزن به هم دوختند که آثار این جنایت تا آخر عمر بر صورتش ماند.


برچسب‌ها: انتقاد اجتماعی, دوبیتی پیوسته, Je suis Charlie, هنر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ساعت 20:4  توسط محسن مردانی  | 

غروب جمعه بسیار دلگیر است. مخصوصا وقتی در جمعی خانوادگی، دور از یکی از عزیزانت باشی. این رباعی را وقتی در مهمانی خانه‌ی پدرم، جای دخترم که در شهر دیگری دانشجوست، خالی بود برای او فرستادم.

 

دلتنگی

دلتنگی

گر فاصله با تو، چند فرسنگ شده

اندیشه مکن که قلبِ ما سنگ شده

 

ما گرچه کنار هم نشستیم اینجا

اما دل‌مان برای تو تنگ شده

 

محسن مردانی

19 دی ماه 1393

 

 مصراع چهارم از شاعر و طنزپرداز معاصر هادی خرسندی است با تفاوت «دل من» به جای «دل‌مان»


برچسب‌ها: رباعی, شخصی, دلتنگی
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 19:46  توسط محسن مردانی  | 

استقبال از ترکیب بند معروف جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی به این مطلع

ای از بر سدره شاهراهت // وای قبّه‌ی عرش تکیه‌گاهت 

 

قرار بود بیشتر از دو بند باشد ولی فعلاً که نشده است!!

 

در ستایش رسول اکرم (ص)

 

ای رحمت حق، رسول اکرم // ای فخر بشر، نبی خاتم

مقصود فرشتگان تو بودی // از سجده به پیشگاه آدم

چون نوح رهانده امتت را // از موج بلا و سیل عالم

کرده‌ست خلیل خانه بنیاد // در رهگذرت کنار زمزم

موسای کلیم، چون تو، با حق// معراج شبی، نبوده محرم

آورده بشارت وجودت // آن روح خدا، مسیحِ مریم

ای ساخته از کلام قدسی // بر هر غم و درد و رنج، مرهم

در عهد پیمبران مؤخر // در شأن و مقامشان مقدم

آن سید مصطفی، محمد 

موسوم در آسمان به احمد

 

در ظلمت و جهلِ کافرستان // کرده‌ست طلوع ماهِ تابان

یا آنکه به شام تیره، خورشید // بر خاک حجاز گشته مهمان

در ماه ربیع، شهر مکه // پر نور شد و ستاره‌باران

شد زاده چو آخرین پیمبر // غمگین شد و ناامید، شیطان

لرزید و شکست و ریخت بر خاک // بس خشت ز کاخ ظلم شاهان

ناخوانده کتاب و درس، مردی // شد مظهر نور و علم و ایمان

قفل در آسمان گشودند // شد همنفس فرشته، انسان

نازل شده بر دل محمد  // آیات خدا به نام قرآن

یک خط ننوشته آب و بابا

شد معجزه ساز با الفبا....

 

محسن مردانی

15 دی ماه 1393


برچسب‌ها: رسول اکرم, ترکیب بند, در رابطه با دین و مذهب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ساعت 22:51  توسط محسن مردانی  | 

مسابقه‌ای توسط اوقاف در هفته وقف برگزار شد که قرار بود هر کس شعری بگوید که جمله‌ی «همه واقف باشیم» در آن باشد صدهزار تومان جایزه بگیرد. یک هفته بعد، من این رباعی را سرودم که دیگر جایزه از دست رفته بود. گرچه گمان نکنم کسی به این شعر کمی انتقادی من جایزه‌ای می‌داد!!

 

همه واقف باشیم

 وقف

در ظاهر دین گر متوقف باشیم

دستور خدا را متخلف باشیم

 

با مال حلال و پاک از حق‌الناس

خوب است اگر ما «همه واقف باشیم»!

 

محسن مردانی

11  دی ماه 1393

 

البته حق مطلب را حافظ شیرازی 700 سال پیش ادا کرده بود. آنجا که می‌فرماید:

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد

که مِی حرام، ولی بِه، ز مال اوقاف است!


برچسب‌ها: در رابطه با دین و مذهب, انتقاد اجتماعی, وقف, رباعی
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳ساعت 22:59  توسط محسن مردانی  | 

در پاسخ دوستی که سال نو میلادی را تبریک گفته بود 

 

به مناسبت تحویل سال 2015 میلادی

2015 

نو شده گر که سال میلادی

با می و رقص و خنده و شادی 

 

غم‌زده مانده ما مسلمانان 

در زمستان خشک و بی باران 

 

محسن مردانی

10  دی ماه 1393

ساعت 23:46

14 دقیقه قبل از تحویل سال


برچسب‌ها: 2015, مثنوی, طنز
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳ساعت 23:53  توسط محسن مردانی  | 

دعای داریوش بزرگ: «بدین کشور نیاید نه دشمن، نه خشکسالی، نه دروغ»

 

خشکسالی و دروغ

خشکسالی و دروغ 

در این زمانه‌ی دلگیر و روزگار سیاه

عجب مدار که شد عمر عشق‌ها کوتاه

 

چه عشق‌های پر از شور آتشین و هوس

بَدَل به کینه و نفرت شود، ز نیمه‌ی راه

 

به خون دلبر خود تشنه، آنکه تا دیروز

ز عشق، همدم او اشک بود و ناله و آه

 

ترانه‌ها و غزل‌ها به جای صحبت عشق

حدیث شکوه ز رنج خیانت است و گناه

 

فقط نه عشق، که هر کار نیک و راه صواب

در این زمانه شده، ناپسند و زشت و تباه

 

نماز و حج ریایی، دروغ و مال حرام

گرفته چهره‌ی دین را، چو ابر، صورت ماه

 

به اربعین شده همراه با پیادگان عراق

کسی که پرده کشیده، به روی داغ گناه

 

یکی به نام خدا می‌خورد قسم، اما

درون سینه‌ی او، آشیانِ صد روباه

 

به نام نهی ز منکر، و امر بر معروف

به باد داده بسی آبروی، چون پرِ کاه

 

به نام کسب حلال و تجارت بازار

کلاه بر سر مردم گذاشتن، گه‌گاه 

 

به وقت دیدن یک رهگذارِ نابینا

به جای رحم، نگون ساختن به ظلمت چاه

 

شده‌ست تلخی گفتار و تهمت و دشنام

به شهر سکه رایج ، نوای شام و پگاه

 

گرفته شومی ما، دامن طبیعت را

دریغ کرده خدا، آب را ز خاک و گیاه

 

اگر زمانه بد و روزگار دلگیر است

چه سود ناله و فریاد و شکوه‌ی جانکاه

 

به کار خویش نگاهی اگر بیندازیم

دمی نشسته و قاضی کنیم چون‌که کلاه

 

گناه از خود ما و، ز ماست گر بر ماست

نه جرم چرخِ فلک یا نشانِ بخت سیاه

 

در انتظار که کاری کند، کسی جز ما

خیال خام من و توست، رأی پوچ و تباه

 

نهاده قدرت تغییر حال هر ملت

خدا به دست همان قوم، خواه یا ناخواه

 

          ***   

زبان سرخ، ببندم خوش است من اکنون 

ز پیش از آنکه، به دست کسی شود کوتاه!!

 

محسن مردانی

8  دی ماه 1393


برچسب‌ها: انتقاد اجتماعی, قصیده, دروغ, خشکسالی
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 20:59  توسط محسن مردانی  | 

به مناسبت کشتار بیش از صد دانش‌آموز پاکستانی به دست طالبان
در تاریخ سه‌شنبه 16 دسامبر 2014 (25آذر 1393)

 

کشتار به نام دین

کشتار به نام دین 

خبر آمد که جمعی گرگ سیرت// به پاکستان به نام دین و ایمان

درون مدرسه در خون کشیدند// گروهی کودکان و نوجوانان

 

از این کشتار بی‌رحمانه‌ای که// گروه طالبان دوزخی کرد

هر انسانی به هرجای جهان بود// دلش لبریز شد از غصه و درد

 

هزاران ننگ و نفرین بر شما باد// که با نام خدا کشتار کردید

و با اعمال زشت و وحشیانه// جهانی را ز دین بیزار کردید  

 

چرا از سوره‌ی قرآن کز اول// به«بسم الله الرحمن الرحیم» است

نیاموزید رسم مهربانی// شما را گر به سر عقل سلیم است؟

 

به «ایِّ ذَنب» گفت و «قُتِّلَت» گفت// خدا در سوره‌ی «تکویر» قرآن

به آیین شما، اما مباح است// چرا این‌گونه خون بی‌گناهان؟

 

به قول مولوی دین چون طناب است// که باید زآن به اوج آسمان رفت

ولی با آن به چاه جهل رفتند// گروهی، این‌چنین که طالبان رفت

 

ز دین‌داران نادان، مثل داعش// و چون القاعده، یا طالبان نیز

خداوندا جهان را پاک گردان// که ننگ دین و انسانند و خون‌ریز

 

محسن مردانی

28 آذرماه 1393

 

-- پیشنهاد موضوع این شعر از استاد گرامی جناب  آقای مسعود تاکی است. ایشان در پیامکی برای من نوشتند: «دوست عزیز، درباره‌ی فاجعه‌ی هولناک پاکستان بسرایید. همه‌ی ما فرزند داریم. دیروز وقتی(خبر را در تلویزیون) دیدم، سوگند به خاک مادرم به گریه افتادم چنان که همسرم متوجه شد و از اتاق بیرون رفت. «هیچ حیوانی به‌حیوانی نمی‌دارد روا// آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند»  تفو بر این آیین ناپاکان. شرم بر این زشتان زمان»

 

-- اشاره بیت نهم به آیه 9 سوره 81 (تکویر) است، «بِأَيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ» به معنی: « به كدامين گناه كشته شدند؟!»

 

-- بیت 11 و 12 اشاره دارد به این دو بیت از دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا جلال‌الدین محمد رومی(مولوی)
زانک از قرآن بسی گمره شدند// زان رسن قومی درون چه شدند
مر رسن را نیست جرمی ای عنود// چون ترا سودای سربالا نبود


برچسب‌ها: در رابطه با دین و مذهب, انتقاد اجتماعی, دوبیتی پیوسته
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۳ساعت 23:56  توسط محسن مردانی  | 

کودکِ درون من

کودکِ درونِ من

 

همسایه‌مان

از زیارت آمده‌است

در ایام اربعین

با پای پیاده

از زیارت کربلا

***

به دیدنش رفتیم

سلام و زیارت قبول

و روبوسی

گرچه مبتلا بود

به آنفلونزای عراقی

و دماغ بزرگ و مرطوب و قرمزش را

به صورت همه می‌مالید

و نشستن و پذیرایی

چایی و میوه و شیرینی

و سفرنامه‌ای شفاهی

از رفتن تا مرز

و ازدحام در گمرگ

و نبودن وسیله

و سوار شدن بر کمپرسی‌ها

مردها و پسرها

سینه به سینه و هم‌نفس با زنان و دخترانی

که تا دیروز

از گربه‌های سر دیوار هم

رو می‌گرفتند»

***

ادامه می‌دهد:

«و باز ازدحام

پیاده رفتن

مرد و زن و پیر و جوان

و حتی بچه‌های شیرخوار

در کالسکه‌های کودکانه

و غذاهای نذری عراقی‌

و شربت‌های گوارا

از دست کسانی‌که

تا چندین سال پیش

به خون هم تشنه بودیم

و مأموران دولتی ایرانی

در حال پذیرایی از زائران

به خرج بیت‌المال

و پاهای خسته و متورم

و پاهایش را نشان می‌دهد

تاول‌های ترکیده

بر پایی که هنوز بو می‌دهد

***

و اشک در چشمش جمع می‌شودکه:

«عجب حالی داشت

خدا قسمت‌تان کند»

همه مهمانان چشمشان خیس است

جز من

که کودک درونم می‌خندد

نهیبش می‌زنم

«خجالت بکش»

می‌گوید: «کفاره‌ی عرق‌خوری‌های بی حساب

تا کربلا پیاده و بی‌تاب رفتن است؟»

می‌گویم: «ساکت باش

به تو چه مربوط است

حتماً دیگر تا مدتی

دمی به خمره نمی‌زند»

می‌گوید: «مردم‌آزاری‌هایش را چه می‌کند؟»

می‌گویم: «چه کسی گفته گناهکار نیاید؟»

می‌گوید: «ولی گفته‌اند ریاکار و دروغگو نیاید!»

***

حرف‌های کربلایی ادامه دارد:

«خدا قسمت کند

چقدر جمعیت

شاید بیش از بیست میلیون

پوز عربستان را زدیم!!»

کودک درونم باز می‌خندد

می‌گویم: «شرم کن کودک نادان»

می‌گوید: « بله

رکورد زدیم

بگو مأموران رکورد گینس

بیایند تماشا

بازیِ روکم کنی‌ست؟»

می‌گویم: «وای بر من

اگر کلامی از تو نقل کنم

متهم خواهم شد

به بی‌دینی

شکاکی

حرام خوری

اتهام در در اصل و نسب»

***

کربلایی ادامه می‌دهد:

«اصلا آدم از این رو به آن رو می‌شود

روح انسان پرواز می‌کند»

کودک درونم باز می‌خندد

می‌گویم: «ابله

تو کودک درون من نیستی

الاغ درون منی!!»

می‌گوید: «عجب توهمی زده

مثل آن محمودک رئیس

روی سرش

هاله‌ی نور هم می‌بیند!!!

چند هفته دیگه ببینش

باز همان آش و همان کاسه‌!!»

***

خدا را شکر

قبل از اینکه این کودک رسوایم کند

بلند می‌شویم

و خداحافظی و رفتن

اما کودک درونم

هنوز حرف می‌زند

از جوگیری مردم

و می‌خندد

***

وای خدایا

چرا خُنّاق نمی‌گیرد؟

باید در دهانش فلفل بریزم

یا با کمربند ملامت

سیاه و کبودش کنم

تا همرنگ جماعت باشم

از آن می‌ترسم

که مثل آن کودک

که لباس جادویی امپراطور را نمی‌دید

و در میان مردم فریاد زد:

«امپراطور برهنه است

و تمام  بدنش پیداست»

این کودک درون بازیگوش و بی‌باک من

وادارم کند

در بین مردم

فریادی بزنم

که رسوا شوم

در این شهر خاموشان

 

محسن مردانی

 24آذرماه 1393

22 صفر 1436 ه‍ ق

 

کودک درون: فرضیه ابداع شده توسط روانشناس آمریکایی اریک برن (Eric Berne) که هر انسانی در درونش چند شخصیت مجزا دارد که یکی از آنان کودک نابالغ درون است.

لباس جدید امپراطور: داستان مشهوری از نویسنده مشهور دانمارکی هانس کریستین اندرسن که در آن دو شیاد امپراطوری که عاشق لباس است را می‌فریبند و برایش لباسی دروغین می‌دوزند که می‌گویند انسان‌های نادان و نابکار آن را نمی‌بینند. امپراطور با لباس خیالی به شهر می‌رود و فقط یک کودک جرئت می‌کند که بگوید پادشاه لخت است و در واقع هیچ لباسی نپوشیده است.

کتک زدن با کمربند و فلفل در دهان ریختن: از وسائل کمک آموزشی در دوران کودکی ما بود که معمولاً تأثیرات قاطع، آنی و ماندگاری در اصلاح رفتار ناشایست کودکان بازیگوش داشت!!!

خُنّاق: بیماری دیفتری که در قدیم کودکان پرحرف را نفرین می‌کردند نا به آن مبتلا شوند و صدایشان بیرون نیاید!!

گینِس: : Guinness World Recordsمؤسسه‌ای که رکودهای جهانی را ثبت می‌کند.


برچسب‌ها: شعرنو, اربعین, کودک درون, انتقاد اجتماعی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۳ساعت 21:21  توسط محسن مردانی  | 

در حاشیه‌ی گرانی نان و گوجه

نان و گوجه

نان و گوجه

خرسند فقط به لقمه‌ای نان بودیم
یا مشتری گوجه‌ی ارزان بودیم

شد هر دو گران، ما همه چون جن و مَلَک
ای کاش که بی‌معده و دندان بودیم!!

محسن مردانی
17 آذرماه 1393


برچسب‌ها: انتقاد اجتماعی, رباعی, نان و گوجه
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 6:15  توسط محسن مردانی  | 

علم بهتر است یا ثروت؟

به مناسبت هم‌زمانی گرانی نان و روز دانشجو!!

 نان و دانشجو یا علم و ثروت

پدری گفت این سخن روزی: // «علم بهتر ز ثروت است پسر

علم آموز در تمامیِ عمر // مال و ثروت مجو، از آن بگذر»

خنده زد آن پسر به طعنه و گفت: // «کِی شَوَد این سخن مرا باور؟

یک نظر کن فقط به دور و برت // تا ببینی حقیقتی دیگر

اهل ثروت ببین در اوج فلک // کامِ او پر ز شیر و شهد و شکر

همه جا قدر بیند و عزت // نورِ چشم است و جایِ او بر سر

می‌خَرَد نان به نرخ روز و، خُورَد// لقمه هر روز، چرب و شیرین‌تر

اهل دانش ولی، ز غصه و درد // می‌زند نان، به اشک و خون جگر

سال‌ها درس خواندن و تحصیل // ندهد هیچ حاصلی و ثمر

چون که گردید، فارغ‌التحصیل // مانَد او پشتِ سدِّ اسکندر

سد بیکاری‌ای که گسترده // دامنش در سراسر کشور

گاه شغلی اگر بیابد هم // با حقوق کم است و بُعدِ سفر

مفلس و بینوا که شد، با او // هیچ‌کس هم نمی‌شود، همسر

غیر از این، اهل دانش و فرهنگ // سرشان هست دائماً به خطر

چون به یک جو نمی‌رود آبش // با سیاستمدار، دانشور

دوست دارد سیاست، البته // عالمِ سرسپرده و نوکر

گر سرت خم نشد بر این درگاه // هر سخن می‌شود برایت شر»

پدرش گفت: «هرچه می‌گویی// گرچه باشد درست، جانِ پدر

چشم خود باز کن ولی این‌بار // به جهان با نگاه نو، بنگر

این همه پیشرفت و آبادی // حاصل علم و دانش است، نه زر

گر که علمی نبود در دنیا // این جهان بود مثل عصر حجر

ای بسا کشور فقیر و ذلیل // دارد اما معادن گوهر

کشور دیگری به علم و هنر // شده اکنون ولی بر آن سرور

گر که بی‌علم ثروتی داری // ناقص و پوچ باشد و ابتر

در وطن گر حقیر شد دانش // حکم کلی نمی‌شود آخر

گرچه دانم که پند من امروز // نکند بر تو هیچگونه اثر

گفتم آن را که بود شرط بلاغ // هرچه خواهی بکن، ولی تو پسر»

 

محسن مردانی

16 آذر ماه 1393


برچسب‌ها: قطعه, علم و ثروت, انتقاد اجتماعی
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 17:35  توسط محسن مردانی  | 

استقبال از غزل سعدی به این مطلع

دیدار می‌نمایی و پرهیز می‌کنی

بازار خویش و آتش ما تیز می‌کنی

 محمدجواد ظریف

به مناسبت مذاکرات هسته‌ای فرسایشی، که 7 ماه دیگر تمدید شد

 

ظریف‌کاری جواد  با 1+5

 

دیدار می‌نمایی و پرهیز می‌کنی

بازار این مذاکره را تیز می‌کنی!

 

با شش حریف چانه‌زنی‌های همزمان

درمورد گزینه‌ی بر میز می‌کنی!

 

سیاح گشته‌ای و تفرج‌کنان سفر

هر دم به یک دیار دل‌انگیز می‌کنی!

 

گاهی به مسقط و نیویورک و ژنو رَوی

اغلب سفر به شهر وین نیز می‌کنی!

 

گاهی بهار سبز و زمستان و فصل گرم

گاهی سفر به موسم پاییز می‌کنی!

 

وقتی زبان خوش نَبَرد کار را به پیش

خود گاه با حریف گلاویز می‌کنی!

 

دلواپس‌ند عده‌ای و گفته‌اند تو

یک سازشِ مخاطره‌آمیز می‌کنی!

 

از بس که طول داده‌ای این بحث هسته‌ای

این کاسه‌های صبر، تو لبریز می‌کنی!

 

تحریم‌ها رسانده به لب جانمان، ظریف

حاصل چرا نتیجه‌ی ناچیز می‌کنی!

 

دانم که سخت گشته تو را کار، چون گذر

از یک مسیر پرخطر و لیز می‌کنی!

 

آری ظریف‌کاری و در این مذاکره

از هر شتاب، این همه پرهیز می‌کنی!

 

محسن مردانی

8 آذر ماه 1393

 


 

من این شعر را به ایمیل آقای ظریف هم فرستادم و با کمال تعجب دیدم که به آن پاسخ داده‌اند.


پاسخ آقای ظریف


سلام
ممنونم
همه تلاش خود را بکار بسته‌ام

 

 

و پاسخ من


با سلام
لطف کردید که پاسخ دادید.
می‌دانم که تمام اختیارات در دست شما نیست و بیش از آنچه وظیفه‌ی شما بوده است. انجام داده‌اید.
البته این یک شعر طنز است و به جز وجه مطایبه‌آمیز آن، رگه‌هایی از حقیقت هم به صورت کنایه در آن وجود دارد.
امیدوارم که از شعر من نرنجیده باشید.
با تشکر و آرزوی سلامتی و موفقیت شما
محسن مردانی

 


برچسب‌ها: هسته‌ای, غزل, ظریف, سعدی, طنز
+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 22:6  توسط محسن مردانی  | 

شنیدم که یکی از دوستان شاعرم به نام عباسعلی ذوالفقاری (متخلص به زورو!)  امسال در تعزیه‌ای نقش شمر را ایفا می‌کند. این زورویِ ما (که همیشه لباس و کلاه سیاه در بر دارد) با قلم شیوا و طنز گزنده‌اش، شعرهای انتقادی بسیاری سروده است. شمر شدن زورو! بهانه‌ای برای سرودن این شعر شد.

 

شمر و زورو!!

شمر و زورو

شده‌ای شمر، ای جناب زورو

سرخ شد رنگ آن لباسِ سیاه

حُرِّ برعکس گشته‌ای گویی

اولَت نیک و آخَرَت گمراه!

 

یاور ظالمان شدی شاید

بعد یک عمر حرفِ حق گفتن

بعدِ آن شور و شوقِ بیداری

شده آیا زمانه‌ی خفتن؟

 

شمر بودن، زیاد هم بد نیست

شک نکن هیچ هم، جناب زورو

کهنه شد حرفِ تلخِ حق گفتن

باید امروز رسم و شیوه‌ی نو

 

بود ملعون، اگر زمانی شمر

کارو بارش در این زمان، سکه‌ست

اربعین‌ها به کربلا رفته

موسم حج، روانه‌ی مکه‌ست

 

می‌دهد نذرهای پُرتعداد

چون که توفیق می‌شود گه‌گاه

حق مردم به گردنش بسیار

دل و روحش اگرچه غرقِ گناه

 

داشت زخمی اگر ز تیغ حسین

شمر، دیروز روی پیشانی

کرده ترمیم با عمل امروز

شده یک جایِ مُهر نورانی!

 

می‌توان شمر بود و بدتر از آن

پشت رخت و نقاب و نام حسین

بیشتر بهره می‌برد افسوس

شمر امروز از مقام حسین

 

خوب می‌دانم ای جناب زورو‌

نیستی اهل این ریاکاری

می‌زنم ضربه‌ای چنین بر در

تا که دیوار بشنود، آری

 

تغزیه چون تمام شد فردا

باز رخت سیاه می‌پوشی

باز با شعر طنز در رهِ حق

تو به حد کمال می‌کوشی

 

محسن مردانی

25 آبان ماه 1393

زورو


برچسب‌ها: عاشورا, دوبیتی پیوسته, زورو, انتقاد اجتماعی, ریاکاری
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۳ساعت 22:30  توسط محسن مردانی  |